در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | حسین میرکریمی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 01:09:24
 

فعال هنری

 ۰۱ مرداد ۱۳۷۴
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
در مالاتا، همیشه یک اتاق هست که کمی بیشتر نفس می‌کشد، امشب آن اتاق طبقه اول، واحد سوم است. حسین میرکریمی آنجاست نه در انتظار کسی، بلکه در انتظار لحظه‌ای که «ترانه عاشقانه» از دل تاریکی بیرون بیاید. در شهری که عشق مثل دود از میان انگشت‌ها می‌گذرد و اعتراف‌ها همیشه دیر گفته می‌شوند، او صدایی‌ست که میان تردید و تمنا گیر کرده. در «آزمایشگاه تئاتر نبض» و با کارگردانی محمد تات، حسین قرار است ترانه‌ای را اجرا کند که عاشقانه است، اما نه برای عاشق‌ها، برای آن‌هایی که هیچ‌وقت جرئت نکردند عشقشان را زندگی کنند. اگر گذرتان به مالاتا افتاد، کافی‌ست گوش بسپارید، گاهی یک ترانه از یک واحد کوچک، تمام شهر را می‌لرزاند.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«من، پروفراک، از مالاتا»
مالاتا شهری نیست که در آن زندگی کنی، شهری‌ست که آهسته در وجودت ریشه می‌دواند. شب‌هایش کش می‌آیند، خیابان‌هایش تنگ می‌شوند و نور نئون، چهره‌ی آدم‌ها را به سایه‌هایی بدل می‌کند که هرکدام رازی در دل دارند. در این شهر، همه‌چیز و همه‌کس هست، گریزان‌ها، خندان‌های ترس‌خورده، عاشقان ناتوان، جنایتکاران، رویاپردازان، شکست‌خورده‌ها… و من جِی. آلفرد پروفراک نه قهرمان، نه شرور، فقط مردی که می‌گذرد و نمی‌خواهد دیده شود. شب‌ها قدم می‌زنم، ظاهر را مرتب می‌کنم، تا شاید درونم لحظه‌ای آرام بگیرد. آدم‌ها را می‌بینم که زندگی می‌کنند و هنوز نمی‌دانم چگونه بی‌هراس وارد اتاق می‌شوند، سلام می‌کنند، دوست می‌دارند، یا حتی جمله‌ای ساده را بی‌تردید بر زبان می‌آورند. مالاتا برای مرددها بی‌رحم است، ترس را می‌بیند، تنهایی را می‌شنود و ضعف را آشکار می‌کند. گاهی حس می‌کنم این شهر از فرصت‌های ازدست‌رفته‌ی من ساخته شده است. هیولاهایش در کوچه‌ها نیستند، در آدم‌ها زندگی می‌کنند در ترس، حسادت، میل دیده‌شدن و در فکر کردن بیش از اندازه من مالاتا را می‌شناسم، اما هنوز نمی‌دانم خودم چه هستم، مرد؟ شکست‌خورده؟ تماشاگر؟ یا کسی که دیر فهمیده زندگی منتظر نمی‌ماند. هر شب می‌پرسم «اگر امشب آخرین شب من در مالاتا باشد، چه می‌کنم؟» و پاسخی ندارم. پس دوباره کت‌ام را می‌پوشم، به خیابان می‌روم و همان مردی می‌شوم که درست لحظه‌ی رسیدن به آستانه‌ی زندگی، می‌ایستد. و مالاتا… بیدار می‌ماند.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

سینما
تئاتر

تماس‌ها

hossein.mirkarimii