عشق، همان لحظهای است که جهان برای یک ثانیه سکوت میکند تا صدای قلبت را بهتر بشنوی؛ هنر، تلاشی است برای نجات چیزی که درون انسان رو به خاموشی میرود؛ ادبیات، راهی است برای گفتن حرفهایی که زبان از گفتنشان میترسد؛ و تنهایی، گاهی خانهای است که در آن با خودت روبهرو میشوی، بینقاب، بیدروغ، بیگریز. زندگی اما… زندگی مثل صحنهای است که هر روز دوباره ساخته میشود؛ گاهی با نورهای سرد، گاهی با سایههای بلند، اما همیشه جایی در آن یک صندلی خالی هست که منتظر میماند تا کسی بنشیند و داستان تازهای آغاز شود. ما انسانها میان این پنج جهان قدم میزنیم، میافتیم، بلند میشویم، مینویسیم، میسازیم، عاشق میشویم، و هر بار که زخمی میشویم، هنر دوباره ما را از خاک بلند میکند.