در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | مجتبی گودرزی درباره نمایشنامه‌خوانی مورچه‌ها: من، مجتبی گودرزی، به‌عنوان بازیگر نمایش «مورچه‌ها» به نویسندگی محمد تا
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 05:52:18
من، مجتبی گودرزی، به‌عنوان بازیگر نمایش «مورچه‌ها» به نویسندگی محمد تات و کارگردانی آرش سالاروندیان، در بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در عمارت نوفل‌لوشاتو و به تولید گروه مالاتا، با شخصیتی مواجه شدم که برای من یکی از تجربه‌های متفاوت و چالش‌برانگیز در مسیر بازیگری بود؛ شخصیتی به نام ریموند.

ریموند یک جاسوس دو‌جانبه آلمانی است؛ مردی که پس از جنگ، ناچار به فرار از آلمان شده و سر از شهر مالاتا درمی‌آورد. او در این شهر، در ارتباط با شبکه مافیایی، گرداننده دزدها و گدایان شهر است؛ شخصیتی که در گذشته با جهان خشونت، جنگ، قدرت و مرگ مواجه بوده و یک‌بار نیز مرگ را تجربه کرده و به زندگی بازگشته است. همین تجربه، نگاه او را به مفهوم زندگی تغییر داده است. برای ریموند، دیگر زندگی چیزی نیست که باید برایش جنگید یا آن را جدی گرفت؛ زندگی تبدیل به صحنه‌ای برای خوش‌گذرانی، لذت و فرار از واقعیت شده است.

در ساختن این شخصیت، مهم‌ترین نقطه برای من همین مسئله بود؛ مردی که یک‌بار مرده و دوباره به زندگی برگشته، دیگر چگونه زندگی می‌کند؟

من تلاش کردم ریموند را به‌عنوان شخصیتی بسازم که ترس از مرگ را پشت سر گذاشته و به همین دلیل، هیچ‌چیز در جهان برایش آن‌قدر جدی نیست که بتواند ... دیدن ادامه ›› آرامش یا بی‌خیالی او را بر هم بزند. او با جهان شوخی می‌کند، با آدم‌ها بازی می‌کند و حتی در دل تاریک‌ترین موقعیت‌ها، به دنبال فرصتی برای لذت بردن است. این نگاه، به‌مرور باعث شد ریموند برای من به شخصیتی تبدیل شود که در ظاهر سبک و شوخ‌طبع است، اما در عمق خود، با نوعی پوچی و بی‌معنایی مواجه است.

ریموند دائم‌الخمر است و همین ویژگی، بخشی از زیست بیرونی و درونی او را شکل می‌دهد. اما برای من مهم بود که مست بودن او صرفاً به یک بازی فیزیکی یا چند حرکت اغراق‌شده محدود نشود. تلاش کردم این وضعیت را به یک ویژگی دائمی در بدن و ذهن او تبدیل کنم؛ انگار که ریموند همیشه کمی از جهان فاصله دارد و دنیا را از پشت یک پرده می‌بیند. او در عین آشفتگی، هوش و زیرکی یک جاسوس را در خود حفظ کرده است و همین تضاد، یکی از جذاب‌ترین بخش‌های شخصیت برای من بود.

در مسیر رسیدن به ریموند، به دنبال پیدا کردن یک تعادل میان کمدی و تلخی بودم. ریموند می‌توانست به‌راحتی تبدیل به یک شخصیت صرفاً کمیک شود، اما برای من مهم بود که پشت خنده‌های او، گذشته‌ای سنگین و تجربه‌ای عمیق از مرگ وجود داشته باشد. تلاش کردم حتی در لحظات طنز نیز سایه‌ای از گذشته او را حفظ کنم؛ گذشته مردی که جنگ را دیده، جاسوسی کرده، از کشوری به کشور دیگر گریخته و در نهایت، در شهری غریب، هویت تازه‌ای برای خودش ساخته است.

از این منظر، ریموند برای من شباهت‌هایی به جک اسپارو دارد؛ نه به معنای تقلید از آن شخصیت، بلکه از جهت نوع مواجهه با جهان. همان انرژی رها، بی‌قیدی، شوخ‌طبعی، زیرکی و توانایی عبور از موقعیت‌های بحرانی. ریموند نیز مانند یک بازیگوش حرفه‌ای در شهری پر از خطر حرکت می‌کند؛ با این تفاوت که پشت این بازیگوشی، تجربه‌ای از جنگ و مرگ قرار دارد که به شخصیت او عمق دیگری می‌دهد.

مالاتا نیز در شکل‌گیری شخصیت ریموند نقش بسیار مهمی دارد. مالاتا برای من فقط یک شهر خیالی نیست؛ یک جهان فروپاشیده است. شهری که قدرت مافیا در آن نفوذ کرده و ساختار اجتماعی و اخلاقی آن را دچار اختلال کرده است. شهری که در آن دزدها و گدایان، مافیا، قدرت و مردم عادی، همگی در یک چرخه پیچیده از گناه و بقا گرفتار شده‌اند.

در چنین شهری، ریموند به‌خوبی جای خود را پیدا می‌کند. او محصول جنگ است و مالاتا نیز محصول فروپاشی. به همین دلیل، حضور او در این شهر کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد. ریموند در مالاتا گم نشده؛ بلکه انگار برای اولین‌بار جایی پیدا کرده که با جهان درونی خودش هماهنگ است. شهری که هیچ‌چیز در آن سر جای خودش نیست، دقیقاً همان جایی است که مردی مثل ریموند می‌تواند احساس کند به آن تعلق دارد.

یکی از جذاب‌ترین موقعیت‌های ریموند برای من، مواجهه او با مراسم خاکسپاری اوون است؛ شخصیتی که ریموند تا آن لحظه او را ندیده است. این موقعیت از نظر من یک تناقض بسیار مهم در جهان نمایش ایجاد می‌کند. مردی که خودش یک‌بار مرگ را تجربه کرده و به زندگی بازگشته، حالا باید برای کسی مراسم خاکسپاری برگزار کند که حتی او را نمی‌شناسد. اینجا دوباره مسئله مرگ و زندگی برای ریموند مطرح می‌شود؛ اما این‌بار از زاویه‌ای متفاوت.

او باید برای مردی عزاداری کند که هیچ خاطره‌ای از او ندارد؛ در شهری که خودش به‌نوعی مرده است. برای من، این موقعیت به یکی از نقاط مهم درک شخصیت ریموند تبدیل شد. انگار ریموند در این مراسم، ناخواسته با مفهوم مرگ خودش نیز مواجه می‌شود؛ با مردی که روزی بوده و حالا نیست، درست مثل خود ریموند که یک‌بار از مرز مرگ عبور کرده و برگشته است.

از نگاه من، قدرت نویسندگی محمد تات در نمایشنامه «مورچه‌ها» در خلق همین جهان چندلایه و شخصیت‌هایی است که نمی‌توان آنها را صرفاً با یک ویژگی تعریف کرد. هر شخصیت گذشته، تضاد و جهان ذهنی خودش را دارد و در عین حال، در ساختار بزرگ‌تری از یک جامعه فروپاشیده قرار گرفته است.

«مورچه‌ها» برای من نمایشی درباره آدم‌هایی است که هرکدام به شکلی درگیر یک چرخه بزرگ‌تر از قدرت، گناه، خشونت و بقا هستند. شخصیت‌ها در این نمایش صرفاً خوب یا بد نیستند؛ بلکه انسان‌هایی هستند که در شرایطی پیچیده، انتخاب‌های خودشان را انجام می‌دهند. همین ویژگی به بازیگر اجازه می‌دهد تا از سطح شخصیت عبور کند و به لایه‌های عمیق‌تر آن برسد.

در مورد ریموند، این ظرفیت برای من بسیار مهم بود. او در ظاهر یک آدم خوش‌گذران، مست، بی‌خیال و حتی گاهی خنده‌دار است؛ اما اگر کمی عمیق‌تر به او نگاه کنیم، با انسانی مواجه می‌شویم که شاید تمام این بی‌خیالی‌ها، راهی برای فرار از گذشته و مواجهه نکردن با معنای زندگی باشند.

بازخورد مخاطبان نسبت به شخصیت ریموند برای من یکی از ارزشمندترین بخش‌های این تجربه بود. خوشحالم که بسیاری از تماشاگران با این شخصیت ارتباط برقرار کردند و واکنش‌های مثبتی نسبت به حضور و نوع بازی او داشتند. برای من جذاب بود که مخاطب، ریموند را نه فقط به‌عنوان یک شخصیت کمیک، بلکه به‌عنوان کاراکتری با ویژگی‌های خاص و متفاوت به خاطر سپرد.

فکر می‌کنم یکی از دلایل ارتباط مخاطب با ریموند، همین تضاد میان خنده و تلخی بود؛ اینکه تماشاگر می‌تواند در لحظه‌ای با رفتار او بخندد و در لحظه‌ای دیگر، پشت همان رفتار، گذشته و تنهایی یک انسان را ببیند.

در نهایت، تجربه بازی در نقش ریموند برای من تجربه مواجهه با شخصیتی بود که مرزهای میان مرگ و زندگی، شوخی و جدیت، پوچی و لذت را جابه‌جا می‌کند. ریموند مردی است که یک‌بار مرده و دوباره به زندگی برگشته، اما شاید هیچ‌وقت واقعاً نتوانسته دوباره زندگی کردن را یاد بگیرد.

برای من، ریموند فقط یک نقش نبود؛ تجربه زیستن با مردی بود که تصمیم گرفته است دیگر از هیچ‌چیز نترسد، چون زمانی از بزرگ‌ترین ترس انسان، یعنی مرگ، عبور کرده است.

و شاید به همین دلیل است که در شهر فروپاشیده مالاتا، در میان گناه، مافیا، دزدها و آدم‌هایی که هرکدام به شکلی در حال مبارزه برای بقا هستند، ریموند تنها کسی است که به نظر می‌رسد واقعاً از زندگی لذت می‌برد؛ غافل از اینکه شاید همین بی‌خیالی، شکل دیگری از فرار او از زندگی باشد.
https://vrgl.ir/D7sUX
پرهام گودرزی و ندا اسماعیلیان این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید