در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمد مهدی الجادری درباره نمایشنامه‌خوانی مورچه‌ها: من، محمد جادری، به‌عنوان بازیگر نمایش «مورچه‌ها» به نویسندگی محمد تات
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 06:12:05
من، محمد جادری، به‌عنوان بازیگر نمایش «مورچه‌ها» به نویسندگی محمد تات و کارگردانی آرش سالاروندیان، در بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در عمارت نوفل‌لوشاتو و به تولید گروه مالاتا، با شخصیتی مواجه شدم که برای من تنها یک نقش نمایشی نبود؛ بلکه فرصتی بود برای شناخت انسانی که در مسیر زندگی، میان علم، آرمان، فقر، فقدان، خانواده و انتقام، آرام‌آرام از گذشته خود فاصله گرفته است؛ شخصیتی به نام «لوگان».

لوگان در گذشته دانشمندی برجسته و پروفسوری در حوزه‌های فیزیک، شیمی و فلسفه بوده است؛ انسانی که بخش بزرگی از زندگی خود را صرف علم و دستیابی به پیشرفت و خدمت به بشریت کرده. اما زندگی برای او آن‌گونه که انتظار داشته پیش نمی‌رود. فقر و از دست دادن دخترش بر اثر بیماری، نقطه عطف بزرگی در زندگی اوست. لوگان در جایی از مسیر احساس می‌کند تمام سال‌هایی که برای علم و پیشرفت بشریت صرف کرده، نتوانسته حتی عزیزترین فرد زندگی‌اش را نجات دهد.

برای من، مهم‌ترین پرسش در رسیدن به این شخصیت این بود: اگر انسانی تمام عمر خود را وقف پیشرفت بشریت کند، اما در نهایت نتواند جان دختر خودش را نجات دهد، چه اتفاقی برای باورهایش ... دیدن ادامه ›› خواهد افتاد؟

تلاش کردم لوگان را صرفاً به‌عنوان یک «دانشمند شرور» بازی نکنم. برای من مهم بود که پشت رفتارهای تاریک و تصمیم‌های اشتباه او، انسانی را پیدا کنم که زمانی آرمان‌های بزرگی داشته است. لوگان زمانی می‌خواسته جهان را بهتر کند، اما حالا احساس می‌کند جهان در حق او بی‌رحم بوده است. بنابراین، شرارت او برای من چیزی ذاتی نبود؛ بلکه نتیجه فرسایشی تدریجی بود که از دل فقر، فقدان، شکست و سرخوردگی شکل گرفته است.

لوگان احساس می‌کند زندگی چیزهای زیادی از او گرفته است؛ دخترش، خانواده‌اش، آرامش، ثروت و سال‌هایی که می‌توانست در کنار علاقه‌مندی‌ها و عزیزانش زندگی کند. حالا او می‌خواهد چیزی را از زندگی پس بگیرد. گویی تمام سال‌هایی را که برای علم و آینده بشریت از دست داده، تبدیل به دلیلی برای انتقام کرده است.

در مسیر رسیدن به این نقش، تلاش کردم دو چهره متفاوت لوگان را در کنار یکدیگر قرار دهم؛ چهره یک پروفسور برجسته و دانشمند بزرگ و چهره انسانی که در درون خود شکسته، خشمگین و سرخورده است. برای من مهم بود که این تضاد را در نگاه، سکوت، رفتار و شیوه حضور او پیدا کنم. لوگان هنوز یک دانشمند است و ذهن تحلیل‌گر خود را از دست نداده، اما دیگر دانش برایش معنای سابق را ندارد. علم برای او از یک آرمان به یک ابزار تبدیل شده است؛ ابزاری برای رسیدن به قدرت، ثروت و انتقام.

در شهر مالاتا، لوگان به گروه اوون می‌پیوندد و دانش خود را در اختیار این گروه قرار می‌دهد. او در ساخت مواد مخدر و سلاح به آنها کمک می‌کند تا به درآمد و قدرت بیشتری برسند. برای من، این بخش از زندگی لوگان یکی از مهم‌ترین تضادهای شخصیت او بود؛ انسانی که زمانی علم را برای پیشرفت و نجات بشریت می‌خواست، حالا همان دانش را در مسیری به کار می‌گیرد که نتیجه‌اش نابودی و فروپاشی بیشتر جامعه است.

به نظرم همین تضاد، قلب شخصیت لوگان است. او در نقطه مقابل گذشته خودش ایستاده است. زمانی علم را برای نجات انسان‌ها می‌خواست و حالا دانش خود را در خدمت قدرت و ثروت قرار داده است. اما شاید در ذهن خودش هنوز احساس کند که حق دارد؛ چون باور دارد جهان پیش از این همه‌چیز را از او گرفته و حالا نوبت اوست که چیزی از جهان پس بگیرد.

مالاتا در نمایش «مورچه‌ها» برای من فقط یک شهر نیست؛ تصویری از جامعه‌ای است که در آن گناه، قدرت، مافیا، فقر و خشونت در تار و پود زندگی انسان‌ها نفوذ کرده است. شهری که در آن بسیاری از آدم‌ها از آرمان‌های اولیه خود فاصله گرفته‌اند و برای بقا یا قدرت، دست به انتخاب‌هایی می‌زنند که شاید روزی تصورش را هم نمی‌کردند.

در چنین شهری، لوگان تنها یک دانشمند شرور نیست؛ او محصول همین فروپاشی است. مالاتا به او اجازه می‌دهد تا از گذشته خود عبور کند و تبدیل به چیزی شود که شاید زمانی از آن گریزان بوده است.

در واقع، مالاتا شهری است که در آن استعداد و توانایی انسان‌ها به جای ساختن و پیشرفت، در خدمت قدرت و نابودی قرار می‌گیرد. لوگان یکی از نمونه‌های آشکار این تغییر است؛ دانشمندی که می‌توانست با دانش خود به بشریت کمک کند، اما حالا همان دانش را برای ساخت سلاح و مواد مخدر به کار می‌گیرد.

از نگاه من، یکی از نقاط قوت نمایشنامه «مورچه‌ها» به نویسندگی محمد تات، خلق شخصیت‌هایی است که نمی‌توان آنها را صرفاً در قالب «خوب» یا «بد» قرار داد. شخصیت‌ها گذشته دارند، زخم دارند و انتخاب‌هایشان نتیجه مجموعه‌ای از اتفاقات و شرایط است. این ویژگی برای من به‌عنوان بازیگر، امکان مهمی ایجاد کرد تا به جای قضاوت کردن لوگان، تلاش کنم منطق درونی او را پیدا کنم و بفهمم چه چیزی باعث شده یک دانشمند بزرگ به چنین نقطه‌ای برسد.

در مورد لوگان، این مسئله برای من بسیار مهم بود. من قرار نبود رفتارهای او را تأیید کنم؛ بلکه باید می‌فهمیدم چه اتفاقی باعث شده او مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد. یکی از دشوارترین بخش‌های این نقش برای من، پیدا کردن مرز میان همدلی با رنج‌های لوگان و فاصله گرفتن از انتخاب‌های اشتباه او بود.

لوگان برای من انسانی است که شاید بیش از آنکه از دیگران متنفر باشد، از خودش و سرنوشتش خشمگین است. او نمی‌تواند با این حقیقت کنار بیاید که تمام دانش و سال‌های زندگی‌اش نتوانسته دخترش را نجات دهد. بنابراین، خشم خود را به جهان منتقل می‌کند و تلاش می‌کند چیزی را که از دست داده، از مسیر دیگری جبران کند؛ ثروت، قدرت و نفوذ.

اما تراژدی واقعی لوگان در همین‌جاست؛ او برای به دست آوردن قدرت و انتقام، دوباره در مسیری قرار می‌گیرد که می‌تواند او را از همان چیزی که زمانی برایش ارزشمند بوده، یعنی انسانیت، دورتر کند.

تجربه بازی در نقش لوگان برای من، تجربه مواجهه با شخصیتی خاکستری و چندلایه بود؛ شخصیتی که در ظاهر یک دانشمند شرور است، اما در عمق خود انسانی است که نتوانسته با فقدان، فقر و شکست کنار بیاید. تلاش من این بود که مخاطب بتواند پشت چهره خشن و تصمیم‌های تاریک لوگان، گذشته یک انسان را نیز ببیند؛ انسانی که زمانی آرزوهای بزرگی داشته و شاید اگر زندگی مسیر دیگری برایش رقم می‌زد، می‌توانست همچنان در مسیر علم و خدمت به بشریت قدم بردارد.

برای من، «مورچه‌ها» و شخصیت لوگان یادآور این حقیقت بود که انسان‌ها همیشه ناگهان شرور نمی‌شوند؛ گاهی زخم‌هایی که درمان نشده‌اند، فقدان‌هایی که پذیرفته نشده‌اند و شکست‌هایی که در درون انسان باقی مانده‌اند، به‌تدریج مسیر زندگی او را تغییر می‌دهند.

لوگان برای من داستان دانشمندی است که علم را با هدف نجات انسان آغاز کرد، اما در نهایت به جایی رسید که دانشش را در خدمت قدرت، ثروت و انتقام قرار داد.

و شاید تلخ‌ترین بخش زندگی او همین باشد؛ اینکه سال‌ها تلاش کرد جهان را تغییر دهد، اما در نهایت این جهان بود که او را تغییر داد.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید