فصل دوم
جنگ، دانشگاه و تولد یک نمایشنامهنویس (۱۹۱۷–۱۹۲۲)
پاییز ۱۹۱۷، زمانی که برتولت برشت وارد دانشگاه لودویگ ماکسیمیلیان مونیخ شد، اروپا در چهارمین سال جنگ جهانی اول میسوخت. میلیونها نفر در جبههها کشته یا مجروح شده بودند، اقتصاد آلمان زیر فشار جنگ فرسوده میشد و جامعهای که در آغاز جنگ سرشار از شور میهنپرستانه بود، اکنون با خستگی، گرسنگی و ناامیدی دستوپنجه نرم میکرد.
برشت نوزده سال بیشتر نداشت؛ سنی که بسیاری از همنسلانش با لباس نظامی راهی جبهه شده بودند. او نیز مانند بیشتر جوانان آن نسل نمیتوانست از سایه جنگ بگریزد، اما برخلاف بسیاری، میدان نبرد را نه در سنگرها، بلکه در بیمارستانها تجربه کرد؛ تجربهای که بعدها شالوده نگاه او به انسان، سیاست
... دیدن ادامه ››
و هنر شد.
دانشگاه؛ پزشکی به اجبار، ادبیات به اختیار
خانواده برشت ترجیح میدادند فرزندشان حرفهای آبرومند و باثبات داشته باشد. به همین دلیل او در رشته پزشکی ثبتنام کرد. اما پزشکی برای برشت هیچگاه یک انتخاب قلبی نبود. او در کلاسهای تشریح بدن شرکت میکرد، اما ذهنش بیشتر درگیر نمایشنامههایی بود که مینوشت یا شعرهایی که در دفترچه یادداشتش ثبت میکرد.
مونیخ در آن سالها یکی از مهمترین مراکز فرهنگی آلمان بود. نویسندگان، نقاشان، موسیقیدانان و روشنفکران در کافهها و سالنهای شهر گرد هم میآمدند و درباره آینده هنر و سیاست بحث میکردند. برشت خیلی زود جذب همین محافل شد. شبها در کافههای هنری مینشست، آثار نویسندگان معاصر را میخواند و ساعتها درباره ایبسن، استریندبرگ، فرانک وِدکیند و فرانک وِدکیند بحث میکرد.
در همین دوره بود که دریافت علاقه واقعیاش نه درمان بیماریهای جسم، بلکه کالبدشکافی جامعه است.
بیمارستان نظامی؛ دانشگاه واقعی برشت
در سال ۱۹۱۸، به دلیل نیاز ارتش به نیروهای درمانی، برشت بهعنوان کمکبهیار در بیمارستان نظامی آوگسبورگ مشغول به کار شد. این تجربه یکی از تعیینکنندهترین فصلهای زندگی او بود.
هر روز سربازانی را میدید که از جبهه بازمیگشتند؛ مردانی جوان که برخی دست یا پای خود را از دست داده بودند، بعضی نابینا شده بودند و بسیاری از آنها از نظر روانی فروپاشیده بودند. آنچه بیش از زخمهای جسمی برشت را تکان میداد، سکوت این سربازان بود. آنان دیگر از افتخار، پیروزی یا وطن سخن نمیگفتند؛ تنها میخواستند زنده بمانند.
برشت بعدها در یادداشتهایش نوشت که جنگ، حقیقت انسان را آشکار میکند؛ نه قهرمانی، بلکه آسیبپذیری او را.
همین تجربه باعث شد از هرگونه رمانتیزه کردن جنگ فاصله بگیرد. برخلاف بسیاری از نویسندگان نسل پیشین که جنگ را میدان آزمون شجاعت میدانستند، برشت آن را محصول ساختارهای سیاسی و اقتصادی تلقی میکرد؛ ساختارهایی که انسان عادی را قربانی منافع صاحبان قدرت میکنند.
سالها بعد، همین نگاه در نمایشنامههایی چون «مادر شجاعت و فرزندانش»، «تفنگهای خانم کارار» و «زندگی گالیله» به شکلی پختهتر آشکار شد.
فروپاشی امپراتوری
پاییز ۱۹۱۸، آلمان شکست را پذیرفت. قیصر ویلهلم دوم از سلطنت کنارهگیری کرد و امپراتوری آلمان فروپاشید. خیابانهای مونیخ و برلین شاهد اعتصاب، شورش و تشکیل شوراهای کارگری بود.
برشت از نزدیک این تحولات را دنبال میکرد. هنوز عضو هیچ حزب سیاسی نبود، اما احساس میکرد جامعهای که سالها آن را طبیعی تصور میکردند، در حال فرو ریختن است.
برای نخستین بار این پرسش جدی در ذهنش شکل گرفت:
اگر نظم موجود میتواند چنین آسان فروبپاشد، پس چرا باید آن را امری طبیعی و تغییرناپذیر دانست؟
این پرسش بعدها به هسته اصلی تئاتر او تبدیل شد. تقریباً در تمام آثار برشت، جامعه چیزی ثابت و مقدر نیست؛ بلکه ساخته انسان است و بنابراین میتواند دگرگون شود.
«بعل»؛ نخستین فریاد
در همین سالها، برشت نگارش نمایشنامه «بعل» (Baal) را آغاز کرد. این اثر واکنشی مستقیم به نمایشنامه «تنها» اثر هانس یوست بود که هنرمند را موجودی آرمانگرا و قهرمان تصویر میکرد.
برشت دقیقاً مسیر مخالف را برگزید.
قهرمان او شاعری است به نام بعل؛ انسانی سرکش، خودخواه، بیاعتنا به اخلاق متعارف و گریزان از هرگونه نظم اجتماعی. او مینوشد، عشق میورزد، ویران میکند و بیوقفه علیه ارزشهای پذیرفتهشده طغیان میکند.
اگرچه «بعل» از نظر ساختار هنوز با آثار پخته برشت فاصله داشت، اما چند ویژگی مهم آینده او را آشکار میکرد:
شخصیتها کاملاً خاکستریاند.
اخلاق مطلق وجود ندارد.
جامعه به همان اندازه شخصیتها مقصر است.
زبان نمایش از گفتوگوی روزمره تغذیه میکند، نه از ادبیات فاخر.
منتقدان بعدها «بعل» را اثری اکسپرسیونیستی دانستند، اما خود برشت سالها بعد از این نمایشنامه فاصله گرفت؛ زیرا معتقد بود هنوز بیش از اندازه بر احساسات فردی تکیه دارد.
«طبلها در شب»؛ آغاز شهرت
میان سالهای ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۰ برشت نمایشنامه «طبلها در شب» (Drums in the Night) را نوشت. این اثر نخستین نمایشنامهای بود که توانست نام او را در محافل تئاتری مطرح کند.
داستان درباره سربازی است که پس از پایان جنگ به خانه بازمیگردد و درمییابد همهچیز تغییر کرده است؛ نامزدش با مرد دیگری ازدواج میکند، خانواده دیگر او را نمیشناسند و جامعه قهرمان دیروز را به موجودی اضافی تبدیل کرده است.
نمایش، برخلاف آثار میهنپرستانه آن دوران، پایان قهرمانانه ندارد. برشت نشان میدهد جنگ حتی پس از پایان رسمیاش نیز در زندگی انسان ادامه پیدا میکند.
اجرای این اثر در سال ۱۹۲۲ توجه منتقدان را جلب کرد و برشت موفق شد جایزه معتبر کلایست را دریافت کند؛ جایزهای که در آن زمان مهمترین افتخار برای نمایشنامهنویسان جوان آلمان به شمار میرفت.
منتقد مشهور هربرت ایهرینگ پس از دیدن نمایش نوشت:
«نمایشنامهنویسی بیستوچهارساله ناگهان چهره ادبی آلمان را تغییر داده است.»
این جمله اغراقآمیز به نظر میرسید، اما چند سال بعد، بسیاری آن را پیشبینی دقیقی از آینده برشت دانستند.
شاعر جوان
در کنار نمایشنامهنویسی، برشت بهطور پیوسته شعر نیز میسرود. شعرهای این دوره زبانی ساده، گاه عامیانه و آمیخته با طنزی تلخ دارند. او برخلاف شاعران سمبولیست، از استعارههای پیچیده پرهیز میکرد و میکوشید زبان شعر را به گفتار روزمره نزدیک کند.
همین ویژگی بعدها در ترانههای نمایشنامههایش اهمیت فراوان یافت؛ ترانههایی که قرار نبود احساسات تماشاگر را تشدید کنند، بلکه اغلب روایت را متوقف میکردند تا مخاطب فرصت فکر کردن پیدا کند.
نخستین همکاریهای تئاتری
پس از موفقیت «طبلها در شب»، درهای تئاتر حرفهای به روی او گشوده شد. او بهعنوان دراماتورژ و مشاور ادبی با چند گروه نمایشی همکاری کرد و با کارگردانان و بازیگران برجسته آشنا شد.
در این دوره، بیش از هر چیز به یک پرسش میاندیشید:
چرا تماشاگر هنگام خروج از سالن، شخصیتها را به یاد دارد، اما درباره جامعهای که آن شخصیتها را ساخته است، کمتر فکر میکند؟
او هنوز پاسخ روشنی برای این پرسش نداشت، اما همین دغدغه او را از نمایشنامهنویسی صرف به سمت نظریهپردازی سوق داد؛ مسیری که چند سال بعد به شکلگیری مفهوم تئاتر حماسی انجامید.
پایان یک دوره
در پایان سال ۱۹۲۲، برشت تنها بیستوچهار سال داشت، اما دیگر نویسندهای ناشناس نبود. او نخستین جایزه مهم ادبی خود را گرفته بود، آثارش روی صحنه میرفت و نامش در کنار نویسندگان جوان جمهوری وایمار شنیده میشد.
با این حال، مهمترین اتفاق هنوز رخ نداده بود.
او هنوز با کورت وایل همکاری نکرده بود، هنوز به مطالعه جدی مارکس نپرداخته بود و هنوز نظریهای درباره «فاصلهگذاری» نداشت. اما تجربه جنگ، مشاهده فروپاشی یک امپراتوری، کار در بیمارستان، شکست آرمانهای ملیگرایانه و نخستین موفقیتهای ادبی، همه مصالحی بودند که از دل آنها یکی از تأثیرگذارترین نظریههای تاریخ تئاتر در دهه بعد شکل گرفت.