در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمد لهاک درباره اکران فیلم‌تئاتر ننه دلاور و فرزندان او: فصل هفتم هالیوود، جنگ سرد و بازجویی؛ برشت در آمریکا (۱۹۴۱–۱۹۴۷) وق
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 22:59:39
فصل هفتم

هالیوود، جنگ سرد و بازجویی؛ برشت در آمریکا (۱۹۴۱–۱۹۴۷)
وقتی برتولت برشت در تابستان ۱۹۴۱ پس از سفری طولانی و پرخطر وارد ایالات متحده شد، پنجاه‌وسه سال داشت. پشت سرش اروپایی ویران از جنگ، خانه‌ای که دیگر وجود نداشت و سال‌هایی طولانی از تبعید قرار داشت. پیش رویش نیز کشوری بود که بسیاری آن را سرزمین آزادی می‌نامیدند؛ کشوری که صنعت سینمایش جهان را تسخیر کرده بود و صدها نویسنده و هنرمند مهاجر در آن زندگی می‌کردند.
اما برشت خیلی زود دریافت که آمریکا، اگرچه از فاشیسم گریخته بود، جهان ساده و بی‌تناقضی نیست. او در کشوری زندگی می‌کرد که آزادی بیان را می‌ستود، اما هم‌زمان نسبت به هر اندیشه‌ای که بوی سوسیالیسم یا کمونیسم می‌داد، روزبه‌روز بدبین‌تر می‌شد.
سال‌های اقامت او در آمریکا، بیش از آنکه دوران موفقیت هنری باشد، دوره‌ای از انزوا، سوءتفاهم و برخورد مستقیم ... دیدن ادامه ›› با سیاست بود.
ورود به سانتا مونیکا
برشت در کالیفرنیا، در نزدیکی هالیوود و شهر سانتا مونیکا ساکن شد. در همان سال‌ها، بسیاری از نویسندگان و هنرمندان مهاجر آلمانی نیز در آن منطقه زندگی می‌کردند؛ از جمله توماس مان، آرنولد شونبرگ، لیون فویشت‌وانگر و فریتس لانگ.
در ظاهر، این جمع می‌توانست یکی از درخشان‌ترین محافل فرهنگی جهان باشد، اما واقعیت پیچیده‌تر بود.
بیشتر این نویسندگان، گذشته‌ای مشترک داشتند، اما آینده مشترکی نمی‌دیدند. اختلاف‌های سیاسی، رقابت‌های شخصی و نگرانی درباره آینده اروپا، روابط آن‌ها را دشوار کرده بود.
برشت نیز، برخلاف انتظار، به‌سرعت در این جمع پذیرفته نشد. شخصیت سرد، زبان تند و نگاه انتقادی‌اش باعث می‌شد حتی دوستانش نیز همیشه با او احساس راحتی نکنند.
رؤیای هالیوود
برشت امیدوار بود بتواند در سینما فعالیت کند. او معتقد بود فیلم، به دلیل دسترسی گسترده به مخاطبان، ظرفیت آن را دارد که اندیشه‌های اجتماعی را به میلیون‌ها نفر منتقل کند.
اما هالیوود، دنیای دیگری بود.
استودیوها بیش از هر چیز به فروش فکر می‌کردند.
تهیه‌کنندگان، فیلمنامه را محصولی تجاری می‌دانستند.
برای برشت که عادت داشت هر جمله نمایشنامه‌اش را بر پایه یک ایده نظری بنویسد، این شیوه کار قابل‌پذیرش نبود.
او در چند پروژه سینمایی مشارکت کرد، اما تقریباً هیچ‌کدام مطابق خواسته‌اش پیش نرفت.
«جلادان هم می‌میرند»
مهم‌ترین تجربه سینمایی برشت در آمریکا، همکاری با کارگردان برجسته آلمانی فریتس لانگ در فیلم «جلادان هم می‌میرند» (Hangmen Also Die!) بود.
داستان فیلم بر پایه ترور راینهارت هایدریش، یکی از مهم‌ترین فرماندهان اس‌اس آلمان نازی، نوشته شده بود.
برشت در نگارش داستان و فیلمنامه نقش مهمی داشت، اما اختلاف‌های او با استودیو و تهیه‌کنندگان از همان ابتدا آغاز شد.
بخش‌هایی از متن تغییر کرد، شخصیت‌ها ساده‌تر شدند و پایان فیلم نیز مطابق انتظار او نبود.
گرچه نام برشت در تیتراژ باقی ماند، اما بعدها این فیلم را نمونه‌ای از مصالحه اجباری میان هنر و صنعت می‌دانست.
نوشتن در تبعید ادامه دارد
دوری از صحنه تئاتر اروپا، باعث نشد برشت دست از نوشتن بردارد.
برعکس، برخی از مهم‌ترین آثارش در همین سال‌ها تکمیل شدند.
او نسخه‌های تازه‌ای از «زندگی گالیله» را بازنویسی کرد، روی «دایره گچی قفقازی» کار کرد و شعرهای بسیاری درباره جنگ، تبعید و آینده اروپا نوشت.
یکی از ویژگی‌های آثار این دوره، افزایش پیچیدگی اخلاقی شخصیت‌هاست.
دیگر حتی قهرمانان نیز پاسخ‌های قطعی ندارند.
برشت بیش از گذشته، به تماشاگر اعتماد می‌کند و قضاوت را به او می‌سپارد.
بمب اتم و بازنویسی «گالیله»
در اوت ۱۹۴۵، ایالات متحده دو بمب اتمی بر هیروشیما و ناگازاکی فرود آورد.
این رویداد، برشت را عمیقاً تکان داد.
او احساس کرد نمایشنامه «زندگی گالیله» دیگر نمی‌تواند همان نمایشنامه پیشین باشد.
اگر تا آن زمان، گالیله دانشمندی بود که زیر فشار کلیسا از حقیقت عقب‌نشینی می‌کرد، اکنون مسئله دیگری مطرح شده بود:
دانشمند در برابر پیامدهای کشفیات خود چه مسئولیتی دارد؟
برشت بخش‌هایی از نمایشنامه را بازنویسی کرد و تأکید بیشتری بر مسئولیت اخلاقی دانشمندان گذاشت.
به باور او، علم نمی‌تواند خود را از نتایج اجتماعی و سیاسی دستاوردهایش جدا بداند.
این بازنویسی، «زندگی گالیله» را به یکی از مهم‌ترین نمایشنامه‌های قرن بیستم درباره نسبت علم، قدرت و اخلاق تبدیل کرد.
آغاز جنگ سرد
پایان جنگ جهانی دوم، صلحی پایدار به همراه نیاورد.
رقابت میان ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی به‌سرعت آغاز شد و فضای سیاسی آمریکا تغییر کرد.
در این شرایط، هر نویسنده یا هنرمندی که گرایش‌های چپ داشت، زیر ذره‌بین قرار گرفت.
برشت عضو حزب کمونیست آلمان نبود و هیچ‌گاه به عضویت حزب کمونیست آمریکا نیز درنیامد، اما آثارش آشکارا از اندیشه مارکسیستی تأثیر پذیرفته بودند.
همین موضوع کافی بود تا مأموران امنیتی فعالیت‌های او را زیر نظر بگیرند.
پرونده‌ای مفصل درباره او در اداره تحقیقات فدرال (FBI) تشکیل شد و رفت‌وآمدها، مکاتبات و فعالیت‌هایش ثبت می‌شد.
کمیته فعالیت‌های ضدآمریکایی
در سال ۱۹۴۷، برشت احضاریه‌ای دریافت کرد.
او باید در برابر کمیته فعالیت‌های ضدآمریکایی مجلس نمایندگان آمریکا (HUAC) حاضر می‌شد؛ کمیته‌ای که مأمور بررسی نفوذ کمونیسم در سینما، دانشگاه‌ها و محافل فرهنگی بود.
پیش از او، بسیاری از نویسندگان و فیلم‌سازان از پاسخ دادن خودداری کرده بودند و به همین دلیل با زندان یا محرومیت شغلی روبه‌رو شدند.
برشت تصمیم دیگری گرفت.
روز بازجویی
۳۰ اکتبر ۱۹۴۷، برشت وارد ساختمان کنگره شد.
او با کت تیره، سیگاری در دست و چهره‌ای آرام پشت میز نشست.
اعضای کمیته از او درباره وابستگی سیاسی، ارتباط با کمونیست‌ها و محتوای آثارش پرسیدند.
برشت، که به زبان انگلیسی مسلط نبود، با لحنی آرام و حساب‌شده پاسخ می‌داد.
بارها تأکید کرد که هرگز عضو حزب کمونیست نبوده است.
پاسخ‌های او، برخلاف انتظار، نه تقابلی آشکار بود و نه اعتراف.
او تقریباً تمام جلسه را با دقتی مثال‌زدنی مدیریت کرد و اجازه نداد بازجویان گفت‌وگو را به مسیری که می‌خواستند بکشانند.
فردای همان روز، بدون سر و صدا آمریکا را ترک کرد.
این تصمیم از پیش گرفته شده بود.
برشت دیگر امیدی به ادامه زندگی در آن کشور نداشت.
خروج از آمریکا
۳۱ اکتبر ۱۹۴۷، تنها یک روز پس از پایان بازجویی، هواپیمای برشت خاک آمریکا را ترک کرد.
او ابتدا به سوئیس رفت.
این خروج، پایان شش سال اقامت او در ایالات متحده بود.
برشت بعدها درباره این دوره کمتر سخن گفت.
نه آمریکا را کاملاً رد کرد و نه آن را ستود.
اما روشن بود که احساس می‌کرد در آن کشور هرگز نتوانسته است جایگاهی واقعی پیدا کند.
در آستانه بازگشت
اکنون اروپا دیگر همان قاره‌ای نبود که او در سال ۱۹۳۳ ترک کرده بود.
جنگ پایان یافته بود.
آلمان به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شده بود.
برشت باید تصمیم می‌گرفت به کدام آلمان بازگردد.
این تصمیم، نه فقط زندگی شخصی او، بلکه آینده تئاتر جهان را نیز تغییر داد.
زیرا چند سال بعد، در برلین شرقی، او گروهی را بنیان گذاشت که به یکی از مهم‌ترین مؤسسات نمایشی قرن بیستم تبدیل شد:
برلینر آنسامبل.
فصل بعد، به بازگشت برشت به اروپا، تأسیس این گروه، همکاری دوباره با هلنه وایگل و خلق اجراهایی می‌پردازد که هنوز هم از مهم‌ترین نمونه‌های تئاتر مدرن به شمار می‌روند.