ابتدا لینک دانلود را قرار میدهم تا بعد به اصل صحبت بپردازم :)
https://cdn.imgurl.ir/uploads/o43788_aida.mp4
اپرا را به حق میتوان کاملترین و والاترین هنری دانست که بشر تاکنون آفریده است. چرا؟
زیرا اپرا در ذات خود، تلفیقی است از همهٔ هنرها ــ موسیقی، نمایش، شعر، معماری، طراحی صحنه، نورپردازی، و حتی گاه رقص ــ که همزمان و در
... دیدن ادامه ››
همآمیختهای ناگسستنی، تجربهای واحد و بینظیر میآفرینند.
واگنر، بزرگترین نظریهپردازِ اپرا، و از نظر من بعد از باخ و رامو ، سومین موسیقیدان بزرگ تاریخ ، این ایده را با واژهٔ آلمانی «گِزامتکونستورک» (Gesamtkunstwerk) یعنی «اثر هنریِ تام» نامید؛ اثری که در آن همهٔ هنرها در خدمت یک هدف والا گرد هم میآیند و مرزهای هر یک را درمینوردند و ارتقا میابند .
از سویی، موسیقی زبانی است فراتر از کلمه. در اپرا، موسیقی قادر است همزمان چندین عاطفه و دیدگاه را به نمایش بگذارد؛ جایی که در یک نمایشِ معمولی، چند شخصیت اگر همزمان حرف بزنند، جز سروصدایی نامفهوم حاصلی ندارد، در اپرا میتوانند همزمان بخوانند و هر خطِ موسیقایی به روشنی شنیده و درک شود.
به قول دریک کوک در کتابِ مشهورش «زبانِ موسیقی»، موسیقیِ تُنال، قدرتمندترین و بیواسطهترین زبانِ عاطفه است که با روح انسان سخن میگوید و او را به گونهای میجنباند که کلامِ تنها هرگز از عهدهٔ آن برنمیآید.
به نظرم اپرا همان زندگیست با تمامیِ تناقضها، تبوتابها و رنجها؛ روایتی که در آن عشق و مرگ، شادی و اندوه، آزادی و اسارت، در بستری از نغمهها جان میگیرند و مخاطب را تا اعماق وجودش به لرزه درمیآورند.
به این بهانه گفتم شاید نیکو باشد اگر یک اجرای کوتاه از یکی از کسانی که دوستش دارم را آپلود کنم .
آیدا گریفولینا
منتقدان، صدای او را «زنگمانند و باشکوه» و اجرایش را «ترکیبی از تسلطِ آوازی با عمقی جانسوز» و « پیروزی عاطفی » توصیف و یاد کردهاند.
اجرایی که از او از اپرای «لا تراویاتا»ی وردی میشنویم، در حقیقت بزرگترین لحظهٔ نمایشیِ پردهٔ اول این اثر است؛ جایی که ویولتا، تنها و پریشان، میان عشقِ راستین و زندگیِ عیّاشانهاش سرگردان است. اجرا نمایشی است از این کشمکشِ درونی.
آنچه این اجرا را ماندگار میکند، تسلّطِ بینظیرِ گریفولینا بر دشوارترین بخشهایِ آوازی این نقش است.
نتهایِ اوجِ (زیرِ) سوزان، کالریتورِ (رنگآمیزیِ آوازیِ) سریع و پرشیب، و از همه مهمتر، انتقالِ آن لحظهٔ تعلیق میانِ امید و نومیدی، شور و تردید، همگی چنان هنرمندانه ادا میشوند که گویی روحِ ویولتا در وجودِ گریفولینا حلول کرده است.
برای اینکه لذتِ کامل را از این شاهکار ببرید، در تکمله متنِ کاملِ این بخش را به زبانِ اصلی (ایتالیایی) و ترجمهٔ فارسی برایتان آوردهام. بخوانید و بشنوید؛ باشد که اپرا، این والاترین هنر، جانِ شما را نیز به لرزه درآورد و قلبتان را لمس کند :)
تکمله :
منتقدان اجرای او از ویولتا را چنین ستودهاند: «آغازهایِ بیپروایش، استقلالِ سرکشاش، و در نهایت، آسیبپذیریِ تراژیکاش را به زندگی بازمیگرداند».
VIOLETTA (sola):
È strano! È strano! In core scolpiti ho quegli accenti!
Saria per me sventura un serio amore?
Che risolvi, o turbata anima mia?
Null'uomo ancora t'accendeva.
Oh, gioia ch'io non conobbi, esser amata amando!
E sdegnarla poss'io per l'aride follie del viver mio?
Ah, fors'è lui che l'anima solinga ne' tumulti
Godea sovente pingere de' suoi colori occulti.
Lui, che modesto e vigile all'egre soglie ascese,
E nuova febbre accese, destandomi all'amor!
A quell'amor ch'è palpito dell'universo intero,
Misterioso, altero, croce e delizia al cor.
Follie! Delirio vano è questo!
Povera donna, sola, abbandonata in questo popoloso deserto
Che appellano Parigi,
Che spero or più? Che far degg'io? Gioire!
Di voluttà ne' vortici perir!
Sempre libera degg'io folleggiare di gioia in gioia,
Vo' che scorra il viver mio pei sentieri del piacer.
Nasca il giorno, o il giorno muoia,
Sempre lieta ne' ritrovi,
A diletti sempre nuovi dee volare il mio pensier.
ALFREDO (dal di sotto, fuori scena):
Amor è palpito dell'universo intero,
Misterioso, altero, croce e delizia al cor.
VIOLETTA:
Oh!... Amore!
VIOLETTA (riprendendo):
Follie!... Gioir!
Sempre libera degg'io folleggiare di gioia in gioia...
---
ویولتا (تنها):
چه عجیب! چه عجیب! این نغمهها در دلِ من نقش بستهاند!
مگر عشقی جدی میتواند برای من مایهٔ بدبختی باشد؟
چه تصمیم میگیری ای جانِ پریشان من؟
هنوز هیچ مردی نتوانسته است تو را برافروزد.
آه، شادیای که هرگز نشناختم، عاشق بودن و دوست داشته شدن!
و آیا میتوانم آن را به خاطرِ این خوشگذرانیهای پوچِ زندگیام پس بزنم؟
آه، شاید او همان کسی باشد که جانِ تنها و غمگینِ مرا
در میان این شلوغیها، با رنگهای پنهانش، اغلب آرامش میبخشید.
همان که با فروتنی و شور و شوق به کنارِ بسترِ بیماریام آمد،
و تبِ تازهای در من افروخت و مرا به عشق بیدار کرد!
به آن عشقی که تپشِ تمامیِ جهان است،
رازآلود و سربلند، هم عذابِ دل است و هم لذّتِ آن.
اه، چه تباهی! این همه خیالِ باطلی بیش نیست!
زنِ بیچارهای، تنها و رها شده در این بیابانِ پرجمعیت
که نامش را پاریس گذاشتهاند،
دیگر به چه امیدی بندم؟ چه باید بکنم؟ فقط باید لذّت ببرم!
در گردابِ شهوات، جان بدهم!
من باید همواره آزاد باشم و از این شادی به آن شادی برقصم،
میخواهم که زندگیام در مسیرهای لذّت، بگذرد.
خواه روز پا بگیرد یا روز به پایان رسد،
میخواهم همیشه در مهمانیها شادمان باشم،
و افکارم باید به سوی لذّتهای تازه و همیشه نو پرواز کنند.
آه!... عشق!
ویولتا (با خود):
اه، چه تباهی!... لذّت!
من باید همواره آزاد باشم و از این شادی به آن شادی برقصم...