در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دانیال (محمد رضا) زندی اکباتانی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 08:15:07
 

شخصیت عمومی

 ۲۳ مرداد ۱۳۵۶
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
https://www.aparat.com/v/dcfpv4g

بی طاقتم امشب ، از دست دوریته
چیزی نمیپرسی این از صبوریته
دلتنگتم امشب تقصیر چشماته
قلبم پُر از نوره تاثیر چشماته
دیوونتم امشب ، امشب نه تا آخر
شک داری پیدا کن ، از قلبم عاشقتر
بارونی ام امشب ، تنها کسم ابره
وقتی ازم دوری ، دنیا با من قهره
دلواپسم امشب دلواپس خوابت
اشکای بی ... دیدن ادامه ›› صبرت ، رویای بی تابت
من خسته ام امشب از هرکس و هرچیز
از ساعت و لحظه تقویم روی میز
از هرچه غیر از تو این روزا بیزارم
فکر میکنی خوبه انقد دوسِت دارم ؟
حتی بَدم باشه کاریش نمیشه کرد
تو با منی هرجا ، مثل نفس یا درد
از اینکه میبینی عاشقترم امشب
از لیلی و مجنون حتی سرم امشب
چندتا شب دیگه ، اینجور ازم دوری
دیگه نمیتونم ، با اینکه مجبوری
طوفانی ام مشب بی موج و بی دریا
بی ماه و بی ماهی ، با تو ولی تنها
هرشب بدون تو صدتا شب یلداست
معنی نداره خواب از چشم من پیداست
هرشب بدون تو بی تاب و بیدارم
از تو که پنهون نیست خیلی دوسِت دارم
با من بمون امشب تا آخر دنیا
تا صبح بعد از مرگ تا آخرین رویا
طی میشه با عشقت روز و شب سختم
قلبم بهم گفته من با تو خوشبختم
بی طاقتم امشب دوری ولی نزدیک
عشقت چه نوری داد به این شب تاریک
بی طاقتم امشب دوری ولی نزدیک
عشقت چه نوری داد به این شب تاریک

مریم حیدرزاده

دانیال
روژان امیری این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
میلاد یکی کودک

شکفتن گلی را ماند

چیزی نادر به زندگی آغاز می کند

با شادی و اندکی درد.

روزانه به گونه یی نمایان برمی بالد

بدان ماند که نادره ی نخستین است

و نادره ی آخرین


مارگوت بیکل

دانیال
بهنام پورحسن این را خواند
روژان امیری این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اونایی که امروز پنجم بهمن ماه تولدشونه ....

تولدت مبارک

دانیال
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد

امشب تولد تنها عزیزترینم در زندگیمه...
میخواستم یه طوری بهش تولدش رو تبریک بگم...
اما تمام راه‌های ارتباطی بینمون بسته شده است...
تا به حال شده عاشق و وابسته کسی بشوید که بدون او زندگی تان هیچ معنا و مفهمومی نداشته باشه؟
دیگر توانایی انجام هیچ کاری رو نداشته باشین
بی هدف روزها رو سپری کنین
صبح تا شب در روز هر لحظه منتظر تماسش باشید
شب از خواب بیدار شوید و گوشی خود را چک کنید که پیامی یا تماسی ازش ... دیدن ادامه ›› داشته باشین
هیچکسی رو نداشته باشین که راجع بهش باهاش دردل کنین
هبچکسی رو نداشته باشین که بتونین بهش بگین از دوری اش بر سرتان چی آمده
هیچ دلسوزی رو نداشته باشین که پای حرفاتون بشینه و برای از بین بردن مانعهایی که باعث فاصله بینمون شده، قدم جلو بزاره
تا به حال شده دلخوشیتون شده باشه تماشای عکسامون و یادآوری خاطرها
شب با نگاه کردن به عکسش خوابتون ببره
و
صبح با تماشای عکسش بیدار بشین
شده نصف شب از خواب بیدار شین و به یاد خاطرتش شروع به گریه کنین و با نگاه کردن به عکسش دوباره به خواب برین
تا به حال شده تمام فکر و خیالتون فقط و فقط و فقط پیشش باشه...
و....

امشب شب تولدشه عکسای تولد سالهای گذشته شو ، وقتی با هم نگاه میکردیم ... با هم قرار گذاشته بودیم که روز تولدش کنار هم باشیم...

فردا روز تولدشه...

بهش پیام دادم ...

اما همه حرفهایی که میگفت و تموم قرارهایی که با هم گذاشته بودیم... تمام قولهایی که بهم داده بودیم را به کل....
چقدر قشنگه دوستت داشتن واقعی...
چقدر حس وفاداری زیباست...

دانیال ۴ بهمن ۱۴۰۴

نامه ی تو چقدر زیبا بود
نامه ی تو چقدر زیبا بود
هر خطش را سه مرطبه خواندم
بعد آنرا به روی یک دفتر
تا نخورده قشنگ چسباندم
نامه ی تو چقدرخوشبو بود
بوی گلهای رازقی می داد
حرفهایت هنوزهم طعم عطر پاییز عاشقی میداد

نامه تو چقدر زیبا بود مریم حیدرزاده

گفته بودی عجیب دلتنگی
دل من هم برای تو تنگ است
پیش ... دیدن ادامه ›› من هم غروب غمگین است
پیش من هم طلوع کم رنگ است
خوشم آمد چقدر دانایی
خوشم آمد چقدر دانایی
حالی از حال من نپرسیدی
ولی از پشت قاب دلتنگی
زردیم را چه زود فهمیدی
یاس زرد دو خانه آنورتر
داشت دیشب تو را دعا میکرد

نامه تو چقدر زیبا بود مریم حیدرزاده

تشنه بود و نبودی و او داشت التماس پرنده ها میکرد
گفته بودی ز غیبت باران باز هم درد مشترک داری
تا بخواهی شقایق تشنه
گل سرخ پر از ترک داری
دوریت کار دست من داده
فاصله که میان ما کم نیست
هیچکس روزگار و اقبالش مثل ما بی نشان و مبهم نیست
فکرت اینجا میان گلدان است

نامه تو چقدر زیبا بود مریم حیدرزاده

جلوی چشم آرزوهایم
تو خودت را به جای من بگذار
تو خودت را به جای من بگذار
تو دلت سوخت من چه تنهایم
سالها میشود که با عکست توی این شهر زندگی کردم
با یکی دو تماس کوتاهت ماهها رفع تشنگی کردم ولی آخر چقدر بنشینم
نامه ای حرف روشنی چیزی
گل خشکی میان این کاغذ که به آن وعده ای بیاویزی

نامه تو چقدر زیبا بود مریم حیدرزاده

بنویس از خودت از این نامه
دو سه خط مختصر فقط فهرست
فقط اینبار خواهشی دارم
عکس تازه برای من بفرست
بنویس از خودت از این نامه
دو سه خط مختصر فقط فهرست
فقط اینبار خواهشی دارم
عکس تازه برای من بفرست

مریم حیدرزاده

دانیال
علیرضا راشکی قلعه نو این را خواند
روژان امیری این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تو مه تند رانندگی میکنم

تو مه تند رانندگی میکنم، با رویای تو زندگی میکنم.

پر جادست عطرپاییز و برگ عزیز، برام زندگی قد مرگ.

میرم سمت دریا میرم تا شمال، شمال پر از بهترین فصل سال.

یه آهنگ و میخوام زیادش کنم، که تو بشنوی خیلی تنگ دلم.

الان یک دفعه اینجا بارون گرفت، اگه بودی میشد چقدر جون گرفت.

دارم خسته رانندگی ... دیدن ادامه ›› میکنم، با سرعت چه دیونگی میکنم. 

میگن خطرناک این سرعتم، ولی من که با رویاهات راحتم.

تو بودی مواظب بودم خیلی سخت، تو باشی نباید خطرناک رفت.

پیچیده تو جاده صدای موزیک،دلم کلبه میخواد حتی کوچیک حتی کوچیک.

تو کلبه با تو زندگی میکنم، هنوز اما رانندگی میکنم.

تو حالا کجایی که معلوم نیست، چقدر سخته که هیچکی پهلوم نیست.

تو جات خالیه روی این صندلی، برم رامسر یا برم انزلی.

هوامو نداره کسی این روزا، داره نه بارون نه تو نه دمای هوا.

هنوز تند راننگی میکنم، صدات میزنم بچگی میکنم.

کی میگه دارم زندگی میکنم.

فقط بی تو رانندگی میکنم.


مریم حیدرزاده

دانیال ...

روژان امیری این را خواند
تو مه تند رانندگی میکنم

با رویای تو زندگی میکنم

پُره جاده‌ست عطر پاییز و برگ

عزیزه برام زندگی قدِ مرگ

میرم سمت دریا، میرم تا شمال

شمالِ پُر از بهترین فصل سال

یه آهنگو ... دیدن ادامه ›› میخوام زیادش کنم

که تو بشنوی خیلی تنگِ دلم

تو از راه دورم اونو میشنوی

شاید نشنوه هیشکی تو میشنوی

الان یک دفعه اینجا بارون گرفت

اگه بودی میشد چقدر جون گرفت

بدون تو رانندگی میکنم

من احساس شرمندگی میکنم

که بارون بیاد و تو دور از منی

خودت کاش بیای بغضمو بشکنی

هوا جون میده واسه خنده هات

هوا جون میده واسه ی خنده هات

واسه خوندن عاشقانه برات

اگه بودی با تو قدم میزدم

تو نیستی چطور زیر بارون برم

دارم خسته رانندگی میکنم

با سرعت چه دیوونگی میکنم

میگن که خطرناکه این سرعتم

ولی ، ولی من که من با رویاهات راحتم

تو بودی مواظب بودم خیلی سخت

تو بودی مواظب بودم خیلی سخت

تو باشی نباید خطرناک رفت

تو باید بمونی برام تا ابد

تو دنیای بی رحم و روزای بد

پیچیده تو جاده صدای موزیک

دلم کلبه میخواد حتی کوچیک

تو کلبه با تو زندگی میکنم

هنوز اما رانندگی میکنم

تو حالا کجایی که معلوم نیست

تو حالا کجایی که معلوم نیست

چقدر سخته که هیشکی پهلوم نیست

تو جات خالیه روی این صندلی

برم رامسر نور یا انزلی

کجایی که من گم شدم تو مسیر

تو نیستی بگی دنده رو چپ نگیر

هوامو نداره کسی این روزا

هوامو نداره کسی این روزا

نه بارون نه تو نه دمای هوا

هنوز تند رانندگی میکنم

صدات میزنم بچگی میکنم

جوابت تو بارون بازم گم میشه

جنونم بازم حرف مردم میشه

دارم جاده رو برمیگیردم عقب

منو عشقتو ساز بارونو شب

اگه بودی میگفتی مقصد کجاست

الان چپ برم یا برم سمت راست

بلد نیستم بی تو این جاده رو

مسیرای معمولی و ساده رو

کی میگه دارم زندگی میکنم

فقط بی تو رانندگی میکنم

کی میگه دارم زندگی میکنم

فقط بی تو رانندگی میکنم


مریم حیدرزاده

دانیال
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مبادا یکدیگر را ببوییم

با من خوب بود
با او خوب بودم
اما
درها و پنجره‌هایمان بسته ماندند
مبادا یکدیگر را ببوییم

هرتا مولر

دانیال
چه کسی را از ترس دوست داشته باشم

هیچ کس از من نپرسید
که در کدام خانه، در کجا، پشت کدام میز
در کدام تختخواب و در کدام مملکت
دوست دارم راه بروم، بخورم، بخوابم
و یا چه کسی را از ترس دوست داشته باشم

هرتا مولر

دانیال
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
امروز عصر یکباره بیرون از پنجره نظرم را جلب کرد ... اصلا حواسم نبود کی برف شروع به باریدن کرده است... هوا سفید سفید بود و بارش شدید برف... همه جا از برف سفید پوش شده بود...
مکثی داشتم ، با خودم فکر کردم یعنی الان کجاست ؟ آیا او هم مثل من اکنون مشغول به تماشای برف است ؟ چقدر برای این روز فکرهای قشنگ داشتم، تا در کنار هم...

یاد چند ماه پیش افتادم... که باران میخواست ببارد ... کنار پنجره با هم صحبت میکردیم ... چقدر هر دویمان باران را دوست داریم...
چه فکرهای قشنگی داشتیم برای آمدن آن روز بارانی و چه قرارهایی که با هم گذاشته بودیم که آن روز چه کار کنیم، افتادم ...
اما فاصله بینمون همه چی را بهم ریخت...

فردا اول بهمن ماه و در یکی از روزهای اوایل این ماه سالروز تولدش...
برای روز تولدش چه فکرها داشتم...
به برف ها که همه جا سفید کرده اند ... دیدن ادامه ›› نگاهی انداختم و آهی کشیدم...
آه ...
کی میدونه فردا چی پیش میاد...

یاد هیچی گفتن هامون افتادم...
و باز هم گریستم

هیچی...
هیچی...
هیچی...

دانیال
روژان امیری این را خواند
نگآر این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اینم از اولین برف زمستان

کاش با اشکهایم این برفها آب نشوند ...

۳۰ دی ۱۴۰۴

دانیال
نغمه‌ی خوابگرد


سبز، تویی که سبز می‌خواهم،
سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند
بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبزت می‌خواهم)
و ... دیدن ادامه ›› زیر ماه ِ کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمی‌تواندشان دید.

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
خوشه‌ی ستاره‌گان ِ یخین
ماهی ِ سایه را که گشاینده‌ی راه ِ سپیده‌دمان است
تشییع می‌کند.
انجیربُن با سمباده‌ی شاخسارش
باد را خِنج می‌زند.
ستیغ کوه همچون گربه‌یی وحشی
موهای دراز ِ گیاهی‌اش را راست برمی‌افرازد.
«ــ آخر کیست که می‌آید؟ و خود از کجا؟»
خم شده بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخ‌اش دریا است.

«ــ ای دوست! می‌خواهی به من دهی
خانه‌ات را در برابر اسبم
آینه‌ات را در برابر زین و برگم
قبایت را در برابر خنجرم؟…
من این چنین غرقه به خون
از گردنه‌های کابرا باز می‌آیم.»
«ــ پسرم! اگر از خود اختیاری می‌داشتم
سودایی این چنین را می‌پذیرفتم.
اما من دیگر نه منم
و خانه‌ام دیگر از آن ِ من نیست.»

«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود
که به آرامی در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافه‌های کتان…
این زخم را می‌بینی
که سینه‌ی مرا
تا گلوگاه بردریده؟»

«ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم
که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال ِ کمرت
بوی خون تو را گرفته.
لیکن دیگر من نه منم
و خانه‌ام دیگر از آن من نیست!»

«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های بلند،
بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های سبز،
بر نرده‌های ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر می‌غلتد.»

یاران دوگانه به فراز بر شدند
به جانب نرده‌های بلند.
ردّی از خون بر خاک نهادند
ردّی از اشک بر خاک نهادند.
فانوس‌های قلعی ِ چندی
بر مهتابی‌ها لرزید
و هزار طبل ِ آبگینه
صبح کاذب را زخم زد.

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها.

همراهان به فراز برشدند.
باد ِ سخت، در دهان‌شان
طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.

«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟
دخترَکَت، دخترک تلخ‌ات کجاست؟»

چه سخت انتظار کشید
«ــ چه سخت انظار می‌بایدش کشید
تازه روی و سیاه موی
بر نرده‌های سبز!»

بر آیینه‌ی آبدان
کولی قزک تاب می‌خورد
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
یخپاره‌ی نازکی از ماه
بر فراز آبش نگه می‌داشت.
شب خودی‌تر شد
به گونه‌ی میدانچه‌ی کوچکی
و گزمه‌گان، مست
بر درها کوفتند…

سبز، تویی که سبزت می‌خواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

سبز، تویی که سبز می‌خواهم،
سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند
بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبزت می‌خواهم)
و زیر ماه ِ کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمی‌تواندشان دید.

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
خوشه‌ی ستاره‌گان ِ یخین
ماهی ِ سایه را که گشاینده‌ی راه ِ سپیده‌دمان است
تشییع می‌کند.
انجیربُن با سمباده‌ی شاخسارش
باد را خِنج می‌زند.
ستیغ کوه همچون گربه‌یی وحشی
موهای دراز ِ گیاهی‌اش را راست برمی‌افرازد.
«ــ آخر کیست که می‌آید؟ و خود از کجا؟»
خم شده بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخ‌اش دریا است.

اِکولالیا در اینستاگرام

«ــ ای دوست! می‌خواهی به من دهی
خانه‌ات را در برابر اسبم
آینه‌ات را در برابر زین و برگم
قبایت را در برابر خنجرم؟…
من این چنین غرقه به خون
از گردنه‌های کابرا باز می‌آیم.»
«ــ پسرم! اگر از خود اختیاری می‌داشتم
سودایی این چنین را می‌پذیرفتم.
اما من دیگر نه منم
و خانه‌ام دیگر از آن ِ من نیست.»

«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود
که به آرامی در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافه‌های کتان…
این زخم را می‌بینی
که سینه‌ی مرا
تا گلوگاه بردریده؟»

«ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم
که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال ِ کمرت
بوی خون تو را گرفته.
لیکن دیگر من نه منم
و خانه‌ام دیگر از آن من نیست!»

«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های بلند،
بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های سبز،
بر نرده‌های ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر می‌غلتد.»

یاران دوگانه به فراز بر شدند
به جانب نرده‌های بلند.
ردّی از خون بر خاک نهادند
ردّی از اشک بر خاک نهادند.
فانوس‌های قلعی ِ چندی
بر مهتابی‌ها لرزید
و هزار طبل ِ آبگینه
صبح کاذب را زخم زد.

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها.

همراهان به فراز برشدند.
باد ِ سخت، در دهان‌شان
طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.

«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟
دخترَکَت، دخترک تلخ‌ات کجاست؟»

چه سخت انتظار کشید
«ــ چه سخت انظار می‌بایدش کشید
تازه روی و سیاه موی
بر نرده‌های سبز!»

بر آیینه‌ی آبدان
کولی قزک تاب می‌خورد
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
یخپاره‌ی نازکی از ماه
بر فراز آبش نگه می‌داشت.
شب خودی‌تر شد
به گونه‌ی میدانچه‌ی کوچکی
و گزمه‌گان، مست
بر درها کوفتند…

سبز، تویی که سبزت می‌خواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

فدریکو گارسیا لورکا


دانیال
روژان امیری این را خواند
نگآر و roya imani این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این بار زنده می خواهمت
نه در رویا نه در مجاز
این که خسته بیایی
بنشینی در برابرم در این کافه پیر
نه لبخند بزنی آن گونه که در رویاست
ونه نگاه عاشقانه بدوزی در نگاهم
صندلی ات را عوض کنی
در کنارم بنشینی

سر خسته ات را روی شانه ام بگذاری
وبه جای دوستت دارم بگویی
گم کرده ام تو را ، کجایی ؟

 آ.کلوناریس

دانیال
می‌خواهم رویای سیب‌ها را بخوابم
پا پس بکشم از همهمه‌ی گورستان‌ها.
می‌خواهم رویای کودکی را بخوابم
که روی آب‌های آزاد
قلب‌اش را
تکه‌تکه می‌کرد.
نمی‌خواهم دوباره بشنوم که مرده‌ها خون‌ریزی ندارند،
که دهان‌های پوسیده هنوز تشنه آب هستند.
می‌خواهم نه از شکنجه علف چیزی بدانم
نه از ماه که دهانِ افعی دارد.
می‌خواهم کمی بخوابم،
کمی، ... دیدن ادامه ›› دقیقه‌ای، قرنی
اما همه بدانند که من نمرده‌ام،
که هنوز لب‌هایم طلا دارد
که من دوستِ کوچک «وست وینگ» هستم،
که من سایه‌ی گسترده‌ی اشک‌هایم هستم.
مرا با چادری بپوشانید
چرا که سحر
مشت‌مشت مورچه روی من خواهد ریخت
و کفش‌هایم را آب بگیرید
شاید نیشِ عقرب بلغزد.
چرا که می‌خواهم رویای سیب‌ها را بخوابم.
مرثیه‌یی بیاموزم که مرا پاک به خاک برگرداند.
چرا که می‌خواهم زندگی کنم با کودکی تاریک
که می‌خواست روی آب‌های آزاد
قلب‌اش را
تکه‌تکه کند…

فدریکو گارسیا لورکا

دانیال

بازی تان بی‌نظیر است...
و
صدایتان فوق العاده بینظر و تاثیر گذار...
حمیدرضا طالبی این را خواند
آنِ مَنست او این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

یک حقیقت تلخ

یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان
کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم ... دیدن ادامه ›› می کنه ، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی
ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال
ما نداره
یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به
شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
دخترک می گه خدا چرا ما .... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا
نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره
بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره
یه نفر تمام روزا و
شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش
که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه
روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ،‌با نشد ، با نداره

شعری از خانم مریم حیدر زاده

لینک همین شعر زیبا در آپارات

👈👈👈👈https://www.aparat.com/v/b80wo81👉👉👉👉

لینک ویدئویی همین اثر زیبا

👈👈👈👈https://www.aparat.com/v/b80wo81👉👉👉👉
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از اون پرسم که این چون است و آن چون
یکی را داده‌ای صد ناز و نعمت
یکی را نان جو آغشته در خون...
امیرمسعود فدائی
اگر دستم رسد بر چرخ گردون از اون پرسم که این چون است و آن چون یکی را داده‌ای صد ناز و نعمت یکی را نان جو آغشته در خون...
همه نقاشی شدیم با دستای تو مهربون
دوتا رو با هم کشیدی یکی رو بی‌هم‌زبون
به یکی نونوایی دادی به یکی یه لقمه نون
به یکی صد تا نشونه یکی بی‌نام‌ونشون
به یکی قصر طلایی به یکی گوشهٔ پارک
یکی دوتا چتر داره یکی مونده زیر بارون
بالای نقاشیتو دادی به هرکی پول داره
ولی با این همه ... دیدن ادامه ›› پول هیشکی محبت نداره
پایین نقاشیتم درسته پولی ندارن
امّا چهرهٔ اونا عشقو به یادم میاره
ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت
یکی هم پیدا بشه بذر محبت بکاره
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چند وقتی میشه... پس از دوری ار کسی که بینهایت دوستش دارم دور افتاده ام... برای تنهاییم به سراغ شعرهای خانم مریم حیدرزاده رفتم...
واقعا حس قشنگ و تجربه ای تازه در زندگیم از دوستت داشتن به من آموخت... از او بینهایت سپاسگزارم...

مثل هیچ کس

از دفتر پروانه‌ات خواهم ماند...

مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پاکی مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته ... دیدن ادامه ›› لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله
یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره
توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی مث آینه مث شمعدون
مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد


دانیال




حتما به این کافه خواهم رفت ....
آنِ مَنست او این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید


رستنی‌ها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز
جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.
چیدنی‌ها ... دیدن ادامه ›› کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتا پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.
خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها
اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم!
ما به اندازه‌ی ما می‌روییم!
من و تو
کم نه، که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که می‌باید با هم باشیم!
من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!
من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!
گفتنی‌‌ها کم نیست!

این شعر هوشنگ ابتهاج با صدای علیرضا قربانی...
و
پیشنهاد این اثر توسط موجودی که کل مسیر زندگیم را تغییر داد و دریچه‌ای تازه به سوی زندگیم گشود، همیشه در خاطر و ذهنم باقی خواهد ماند..
حالا این روزا ...

بگذریم...

ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی‌ست هوا؟
یا گرفته‌است هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی ... دیدن ادامه ›› به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست

آنچه می‌بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می‌کشم از سینه نفس
نفسم را بر می‌گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می‌ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی‌ست
نفسم می‌گیرد

که هوا هم اینجا زندانی‌ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می‌انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می‌گرید…




تو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن یک سقف پابرجا محکمتر از آهن !♫! سقفی که تن پوش هراس ما باشه تو سردی شب ها لباس ما باشه !♫! سقفی اندازه ی قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی !♫! برای شرم لطیف آینه ها واسه پیچیدن بوی اطلسی !♫! زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره میگم از تو و از خواستن تو میگم و دوباره میگم !♫! زندگی‌ مو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم گم میشم تو معنی تو معنی تازه میگیرم !♫! سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه یه افق یه بینهایت کمترین فاصله مونه !♫!
تو فکر یک سقفم یک سقف رویایی سقفی برای ما حتی مقوایی !♫! تو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن سقفی برای عشق برای تو با من !♫! سقفی اندازه ی قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی !♫! برای شرم لطیف آینه ها واسه پیچیدن بوی اطلسی !♫! زیر این سقف اگه باشه میپیچه عطر تن تو لختی پنجره هاشو میپوشونه پیرهن تو !♫! زیر این سقف خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم آخر قصه بخوابیم اول ترانه پا شیم !♫! سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه یه افق یه بینهایت کمترین فاصله مونه !♫!
آنِ مَنست او این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

تئاتر
موسیقی
هنرهای تجسمی
سینما
شعر و ادبیات
گردشگری

تماس‌ها

reality.with.daniel@gmail.com
کانال آپارات