تمومش کردم. برای من دیگه فرقی نداشت. کشتمش، یا شایدم نکشتمش. به هر حال رویایِ زیادی توی سرم نبود. سقف آرزو هامون به اندازه ی سقفِ یه زیر پله، توی جنوب شهر که یه پیرمرد کفاش داره توش کار می کنه پایین اومده بود. رنگِ واکسِ سیاه تموم سقف رو پر کرده. نمیشه اونجا خندید، نمیشه اونجا امیدوار بود. نمیشه توی جامعه ای که رنگ آسمونش هر روز داره خاکستری تر میشه خوشحال بود. ولی خب ما آدمیم حیوون که نیستیم. می تونیم انتخاب کنیم خوشحال باشیم. قدرت انتخاب داریم. آره قدرت انتخاب داریم. می تونیم انتخاب کنیم وسط غم و نا امیدی بخندیم و شاد باشیم. میتونیم انتخاب کنیم توی آسمون خاکستریِ شهر بادکنکای قرمز بفروشیم. یا توی چهارراه های پر سر و صدا گل آبی بفروشیم. یا توی پارکایی که کسی دیگه توشون نمیخنده بادبادکای زرد هوا کنیم. شاید برن و جای خورشیدی که خیلی وقته پشت ابرا قایم شده رو پر کنن. رویای زیادی توی سرم نبود. فقط می خواستم تمومش کنم. خودم رو. جهان دوروبرم رو. همه چی رو. تموم شد به نظرتون؟ تموم میشه؟ شدنیه اصلاً؟ یا دارم زور الکی میزنم؟ نمیدونم. هیچوقت نمی دونستم.