دیشب اومدم و اجراتونو و دیدم لذتشو بردم و خسته نباشید میگم!
اما تا خود امروز فکرم درگیر بود...
حوالی همه ی صحنه ها درکنار همه کاراکترها
یک حس مشترک،یک لحظه مشترک،یک کلمه یا یک داستان مشترک به بازه ی تکرار افتاده بود!
سعی کردم بفهمم اون چیه...
باخودم گفتم: شاید همه ی اون صحنه ها همه اون نگاه ها همه اون نور و موسیقی و پرفورمنس های دقیق و بینظیر، میخواستن یه چیزی رو فریاد بزنند؛ من دقیق نمیدونم اون چی بود اما فکر می کنم اگر قرار باشه به کلمه در بیاد باید بهش گفت« رنج اجباری انسان »... انگاری که انسان چه مقصر باشد و چه نباشد محکوم و مجبور به تحمل رنج خواهد ماند!
گرچه که این دید شاید بیرحمانه باشه...
پ ن:ممنونم از حس چهرتون به هنگام اجرای تک تک پرفورمنس ها(البته شاهد تعدادکمی بودم که از ابتدا تا انتها چهره بت تحویل دادند)