من امشب نفوذ کرده بودم به تاریکِ بخش مغز غریبه ای…
که درش سه نفر درحال گشتن دنبال هرچیزی بودن که میشد بود… که اونجا بود ولی گم شده بود.
هر کدوم دیگری رو قطع میکرد تا اون یکی وصل بشه…
بااینکه وصل بود، کار نمیکرد؛ شاید چراغش سوخته بود.{ چه حیف} پیانیستی که دست نداره. طوطی که نمیتونه حرف بزنه. چاهی که میریم توش تا از تهش به سرش برسیم. از سرش به تهش. در جست و جوی نور. (ته چاه) [امید]
آینه. یک شئ هست که هر چقدر ازش گفته بشه تموم نمیشه. بازم حرف داره پشت شیشَش
دوست داشتم.
هنر {به نظر من} بازتاب <من> در خودمه.
این اجرا هنری بود.