در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | هومن بنایی: «به اندازه‌ی یک ایران غریبم» فکر می‌کنم به اندازه‌ی یک ایران غریبم؛
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 18:49:33
«به اندازه‌ی یک ایران غریبم»

فکر می‌کنم به اندازه‌ی یک ایران غریبم؛ غریب با موشک‌ها، غریب با خاک، غریب با آسمانی که هر شب مثل پیرمردی تب‌دار می‌لرزد. صدای پدافند که بلند شد، زنان در کوچه جیغ کشیدند؛ مردان فریاد زدن و بچه ها از ترس زبانشان بند آمده بود! صداهایی که انگار از تهِ تاریخ می‌آمدند. از پنجره سر بلند کردم. «من» درونم به آسمانِ زخمی اخم کرد! و«من» دیگر از خروش پدافند و آن صداها که میان انفجارها گم می‌شد، لرزید. پنجره را بستم. رفتم تهِ اتاق، جایی که تنهایی مثل حیوانی زخمی نفس می‌کشید. نشستم و دلم خواست بنویسم؛ فقط برای اینکه مغزم زیر این همه فکر منفجر نشود.

نوشتم: «کاش کسی به دست جنگ جامی شراب ... دیدن ادامه ›› بدهد».

خطش زدم. نه... جنگ را نمی‌شود شاعرانه نوشت. جنگ عاشقانه نیست، لطیف نیست. جنگ تلخیِ مطلق است! جنگ یعنی سرِ له‌شده زیر آوار، یعنی جیغ آدم‌ها، یعنی مرگ کودکان دبستانی، یعنی سربازی که هرگز به آغوش مادرش برنمی‌گردد. جنگ بازیِ کثیفِ سیاست است؛ همان سیاستی که همیشه بوی خون می‌دهد. واقعیت جنگ را باید نوشت! باید از طعم خاک و خونی که تهِ حلق آدم را پر می‌کند حرف زد. از آغوش عزیزتری که نرسیده به بیمارستان سرد می‌شود. پیامی که هیچ‌وقت جواب داده نخواهد شد. نقاشی کودکانه‌ای که نمره نگرفته و حالا خون‌آلود و مچاله گوشه‌ی حیاط مدرسه افتاده است.

اما من... من توان نوشتن از این واقعیت را ندارم. دستم نمی‌رود. همین چرک‌نویس هم آخرین پناه من است.مردم من دو دسته شده‌اند! عده‌ای ذوق می‌کنند و امید آزادی دارند. عده‌ای دیگر فریاد پیروزی می‌کشند و حس غرور! و هیچ‌کدام نمی‌دانند شاید فردا کوبه‌ی درِ خانه‌شان را بزنند و نام یکی از عزیزانشان را صدا کنند. من احساس غربت می‌کنم. دلم می‌خواهد حاج‌کاظم «آژانس شیشه‌ای» از دل پرده بیرون بیاید تا از او بپرسم: «حالا من که در این ولایت زاده شده‌ام و بزرگ شده‌ام، با این حس چه کنم؟» می‌خواهم به آدم‌هایی که تا دیروز فکر می‌کردم آشناهای من‌اند بگویم: آزادی در گرو چیز دیگری‌ست! غرور باید نتیجه‌ی اتفاق‌های دیگری باشد. جان آدم‌ها دستمایه نیست! این وطن مادر ماست، نه میدان بازی سیاستمداران! آدم‌ها آزادی را از پنجره‌ی رنج‌های خودشان می‌بینند.کتاب شیرکو بیکس را برمی‌دارم و می‌خوانم: نمی‌توانم تاریخی را دوست بدارم که تنها بوی پیکر و گیسوی سوخته‌ی زن از آن بیاید... و هر بار که می‌رسم به این سطرها، چیزی درونم می‌لرزد، مگر چه می‌خواهم از وطن؟ جز لقمه‌ای نان و خیالی آسوده... جز پنجره‌ای که رو به عشق و آزادی گشوده شود... اما وطنِ ما سال‌هاست که زخمی‌ست.

از دی‌ماه‌ها که جوان‌ها را در خیابان‌ها کُشتند. از مدرسه‌ی میناب که بچه‌ها با لباس فرم، با کیف‌های کوچکشان، زیر خاک رفتند. از مادرانی که هنوز نمی‌دانند چطور باید زندگی را ادامه داد. در این منجلابِ ناگزیر، ما آدم‌های عادی فقط دست‌وپا می‌زنیم. شاید حق با گروسمن باشد وقتی می‌گوید:زنی در آشپزخانه‌ای تاریکبا دو شمع، سوپ چغندر می‌پزداو جنگ را شکست نمی‌دهد، فقط با آن سازگار می‌شود.!شاید فردای زیبایی در انتظارمان باشد. شاید...اما اکنون، فقط می‌دانم که دلم برای یک ایرانِ آرام تنگ شده است.
لقمه ای نان هم نبود نبود ، فقط خیالی آسوده ...
۲۵ اسفند ۱۴۰۴
آزادی در گرو چیز دیگری ست
غرور باید نتیجه اتفاق های دیگری باشد

💚🤍❤️
۲۵ اسفند ۱۴۰۴
بمب و موشک سهم ماست در جغرافیای مجبوری که حاج کاظم هایش بالاخره مقر آمدند دل در گرو دود موتورها داشته اند
۲۶ اسفند ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید