داداشم سعدی حکایت میکنه که:
با رفیقام تو دمشق یه مدت هنگ اوت میکردم که دچار دپرشن شدم و زدم بیرون سمت بیابونای قدس. با جک و جونورا رفیق شده بودم و تو حال خودم بودم که یه سری اروپایی مسیحی اسیرم کردن. بردنم به خندق شهر طرابلس(منظور پایتخت لیبی نیست، اسم یه شهر بندریه در شمال غربی لبنان) و اونجا با یه سری یهودی گل لگد میکردیم.
یکی از گنده های شهر حلب که یه هیستوریی باهم داشتیم منو دید و شناخت. گفت: ای برادر ناموسا این چه فازیه؟ گفتم: والا از آدمیزاد خسته شدم زدم به بیابون با حیوانات رفیق شدم. از بدشانسی حالا ببین چی به روزم اومده که تو این طویله باید واسه این غریبه ها کار کنم.
پای در زنجیر پیش دوستان/ به که با بیگانگان در بوستان
خلاصه این یارو دلش سوخت و ده دینار داد ما رو آزاد کرد و برد به شهر حلب. وقتی رسیدیم یه دختری داشت که اون هم به عقد من درآورد با مهریهی
... دیدن ادامه ››
صد دینار. یه مدت گذشت دیدم این دختره همش منو منیپیولیت میکنه و اذیت و آزار و خلاصه عیشمو کور میکرد.
زن بد در سرای مرد نکو/ هم در این عالم است دوزخ او
زینهار از قرین بد زنهار/ وَ قِنا رَبَّنا عَذابَ النّار
یه روز اومد بهم تیکه بندازه گفت: تو همونی نیستی که بابام با ده دینار از دست مسیحیا آزادت کرد؟ گفتم: آره من همون لوزری ام که بابات با ده دینار آزادم کرد و با صد دینار گرفتار تو کرد.
شنیدم گوسپندی را بزرگی/ رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگه کارد بر حلقش بمالید/ روان گوسپند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی/ چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی
گلستان
باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شماره ۳۱