اجرای «بحران» با تکههای شکسته حافظه
آریو راقبکیانی
یادداشتی بر نمایش «چند سال پیش» به کارگردانی مهرداد ضیایی
در سالهای گذشته، تئاتر ایران بیش از هر زمان دیگری به سمت بازخوانی تاریخ معاصر و زخمهای اجتماعی حرکت کرده است. نمایش «چند سال پیش» به نویسندگی کهبد تاراج و کارگردانی مهرداد ضیایی، در امتداد همین جریان تلاش میکند مجموعهای از رخدادهای تاریخی و جمعی را به صحنه بیاورد؛ رخدادهایی که از سیل تجریش تا حادثه پلاسکو، از فروپاشیهای شخصی و فردی تا لحظههای التهاب جمعی و ملی در بر گرفته است. اما آنچه این اثر را از یک بازنمایی صرف تاریخی فراتر
... دیدن ادامه ››
میبرد، نه انتخاب وقایع، بلکه شیوه مواجهه آن با مفهوم «حافظه جمعی» و نسبت آن با «رنج فراگیر اجتماعی» است.
در این نمایش، حافظه دیگر به صورت یک روایت خطی و منسجم نیست، بلکه به شکلی آگاهانه، به مجموعهای از تکههای شکسته یک پازل با استفاده از تصاویر نیمه تمام از دل حوادث مبدل شده است. به گونهای که این حافظه نه صرفا برای توضیح دادن گذشته، بلکه برای به اجرا درآوردن تجربه زیسته شده بحران طراحی شده است. به بیان دیگر، نمایش به جای آنکه تاریخ را «روایت» کند، آن را هوشمندانه بازپخش و به شکل تئاتریکال بازسازی میکند؛ بازپخشی که در آن، مفهوم رنج دوباره از نو تعریف میشود، رنجی که نه در یک لحظه، بلکه در تمام لایههای زندگی جامعه جاری است
نمایش «چند سال پیش» در روایت ساختاری اپیزودیک را انتخاب کرده است، ساختاری که فقط یک انتخاب فرمیک قلمداد نمیشود؛ در واقع تبدیل به منطق ادراک جهانی اثر میشود. نمایش به جای آنکه روایتی خطی با آغاز، اوج و فرود آشنای تئاتری داشته باشد، جهان خود را به صورت چند بخشی، گسسته و در عین حال بههمپیوسته خلق میکند؛ دقیقا مثل حافظه جمعی که در آن اتفاقات تاریخی، خانوادگی و رسانهای نه پشت سر هم، بلکه روی هم و در هم سوار شدهاند و طی مسیر میکنند. مخاطب در این نمایش با برشهای زمانی و مکانی روبهرو است که هر کدام بخشی از یک حافظه جمعی متلاطم را بازسازی میکنند. در نتیجه اپیزودهای این نمایش، صرفا مثل فصلهای جدا افتاده یک رمان عمل نمیکنند، بلکه بیشتر شبیه جزیرههای خاطرهگوییهایی هستند که در آن هر جزیره یک موقعیت زمانی-اجتماعی مستقل دارد، اما آب مشترکی آنها را به هم وصل میکند: آبِ رنج، فقدان و بیثباتی.
نکته مهم در این میان، نحوه اتصال اپیزودهاست. این اتصال بر اساس پیرنگ روایی به معنای کلاسیک شکل نمیگیرد، بلکه از طریق تکرار موتیفها، تشدید وضعیتهای روانی و بازگشت مداوم رنجهای حلنشده عمل میکند. به بیان دیگر، هر اپیزود به ظاهر مستقل است، اما در عمق خود ادامه ناتمام اپیزودهای قبلی است.
برای نمونه، در اپیزود سوم، همزمانی گزارش فوتبال با فروپاشی یک خانواده نشان میدهد چگونه امر جمعی (شادی ملی) بدون هیچ فاصلهای بر امر خصوصی (مرگ و اعتیاد) سایه میاندازد. این الگو در اپیزودهای بعدی نیز تکرار میشود؛ جایی که دعا و مناسک مذهبی در اپیزود پلاسکو، در کنار یک فاجعه شهری معنا پیدا میکند و عملا مرز میان امر مقدس و امر ویران شده را از بین میبرد و آنها را هم ارز و مرز میکند. با این حال، نقطه قوت اصلی این ساختار در همین عدم انسجام ظاهری است. نمایش به جای آنکه تلاش کند همه چیز را به یک نتیجهگیری واحد برساند، اجازه میدهد تناقضها باقی بمانند. هر اپیزود زخمی را باز میکند، بیآنکه لزوما آن را ببندد. همین بازبودگی، اثر را از خطر تبدیل شدن به یک روایت خطی اخلاقی یا سیاسی نجات میدهد.
نمایش مدام در هر اپیزود در حال ارجاع زدن به رخدادهایی هست که همچنان کهنههای نو به نظر میرسند، چه میخواهد اپیزود سیل تجریش با بازی فرنوش نیکاندیش باشد یا سوختن پلاسکو با بازی مهرداد ضیایی، شادی ضیایی، رابعه نیکطلب و ساینا عطایی. میتوان اینگونه تلقی کرد که ساختار روایی در این نمایش، تعمدا قالب ساختار ترومامحور به خود گرفته است که در آن هر اپیزود به جای آنکه گرهی را باز کند، گره تازهای به گرههای قبلی اضافه میکند. بنابراین در ظاهر امر رابطه بین اپیزودها بیشتر از آنکه بر اساس علت و معلول باشد، بر پایهای از «تشدید تنش» و رجعت به موقعیتهای حل نشده پیش میرود. در نتیجه مخاطب در مواجهه از یک اپیزود به اپیزود دیگر، حس تغییر جهان نمایش را ندارد؛ بلکه حس تغییر شدت و حدت یک زخم مشترک را تجربه میکند.
اما عنصر زبان در این نمایش امری تعیینکننده است، زبانی که در ابتدای هر اپیزود طنزآمیز جلوه میکند، رفتهرفته تراژیک و سپس لحن خشن به خود میگیرد. این نوسان دایمی باعث میشود حتی در لحظات فاجعه، نوعی آشناپنداری روزمرهوار برای مخاطب تداعی شود.
در لایه زیرین این ساختار اپیزودیک، یک پرسش دایمی جریان دارد: نسبت شخصیتها با «حقیقت» چیست؟ شخصیتهای این نمایش بهطور مداوم در آستانه مواجهه با حقیقت قرار میگیرند، اما درست در لحظه تماس با آن، عقب میکشند. حقیقت در اینجا نه یک امر روشن و نهایی، بلکه چیزی است که هم جذب میکند و هم میترساند؛ هم میل به دانستن را برمیانگیزد و هم سازوکارهای انکار را فعال میکند. به همین دلیل، دروغ در این جهان همیشه صرفا دروغ نیست. در بسیاری از موقعیتهای نمایش، دروغ کارکردی و جلوهای از حقیقت قابل تحمل را پیدا میکند؛ نوعی روایت جایگزین که امکان ادامه زندگی را فراهم میکند. در مقابل، حقیقت اغلب نه به عنوان رهایی، بلکه به عنوان تهدید ظاهر میشود؛ چیزی که میتواند مناسبات خانوادگی، عاطفی یا حتی اجتماعی را از هم بپاشد.
اما نقطه بحران دقیقا جایی است که این منطق برعکس میشود: جایی که دیگر دروغ، حتی به عنوان سرپناه برای کاراکترهای نمایش هم کارکردی ندارد و حقیقت نیز به تدریج عملکرد خود را از دست میدهد. در چنین وضعی، حقیقت نه روشنکننده، بلکه مخرب میشود و مرز میان راست و دروغ آنقدر لغزنده میشود که مفهوم واقعیت دچار فروپاشی میشود. در سطحی دیگر، در روابط عاطفی و شخصی، همین الگو تکرار میشود. عشقها، وابستگیها و خیانتها در این جهان همیشه با نوعی «ابهام حقیقت» همراهند. گویی هیچ رابطهای نمیتواند بدون انکار بخشی از واقعیت ادامه پیدا کند. بنابراین دروغ نه فقط ابزار پنهانکاری و کتمان، بلکه بخشی از سازوکار بقاست.در نتیجه میتوان گفت نمایش در لایه زیرین خود، صرفا درباره رخدادهای تاریخی یا خانوادگی نیست، بلکه درباره فعلیت حقیقت و راستنمایی در یک جامعه بحرانزده است. جامعهای که در آن، دروغ گاهی به شکل موقت قابل زیستن است. این منطق را میتوان هم در فروپاشی خانواده در اپیزود پلاسکو دید و هم در روابط عاطفی معلق و پرتنش در اپیزودهای دیگر؛ جایی که یک فوت، یک حادثه یا یک افشاگری، نه فقط یک رابطه، بلکه کل نظام معنایی و ارتباطی میان افراد را دچار اختلال میکند. در چنین جهانی، مساله اصلی این نیست که چه چیزی حقیقت دارد یا ندارد، بلکه این است که چه زمانی حقیقت قابل تحمل است و چه زمانی حقیقتیابی به انگارهای فاجعهانگیز کوچ میکند.در نهایت «چند سال پیش» را میتوان تلاشی دانست برای بازاندیشی در مفهوم حافظه تاریخی؛ حافظهای که نه یک روایت منظم از گذشته، بلکه شبکهای از زخمهای بههمپیوسته است. این نمایش نشان میدهد که رنج اجتماعی، نه رویدادی گذرا، بلکه ساختاری تکرارشونده در زندگی جمعی است. آنچه در زیر تمام این روایتهای پراکنده جریان دارد، یک حقیقت ساده اما هولناک است: «این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمیشود»، چراکه حافظه جمعی، نه از قطعات جدا، بلکه از زخمی واحد ساخته شده است که در هر نسل، تنها نام تازهای بر آن گذاشته میشود، چه میخواهد سال 1366 باشد یا سال 1395.