روزی روزگاری تهران
در محله ما هنوز خواربار فروشیهای قدیمی پیدا میشود. اتفاقا در نقطهای که هر روز تاکسی مرا آنجا پیاده میکند. یکی از همین دکونهای قدیمی هست که وقتی شلوغ میشود، میفهمم یارانهها را دادهاند یا کالابرگی اعلام شده است.
این روزها خیلی شلوغ میشود. علتش بالا رفتن توان خرید مردم نیست بلکه برعکس. خریدن ۵۰۰گرم یا ۲۵۰ گرم قند و نخود و لپه باعث میشود تعداد دفعات مراجعه زیاد شود.
رفته بودم سمت محلهی غربیتر از خودمان، آنجا یک فروشگاه هست که لابهلای خواربارش قهوه ترک میآورد. فقط قهوههای او ترک است، بقیهی قهوهها همان رست و آسیاب و دانِ اسپرسو است.
فقط قهوههای
... دیدن ادامه ››
او فوم میدهد.
ساعتی با او صحبت میکردیم.
مردی با استخوانبندی درشت و لهجه غلیظ اردبیلی است. میگفت: ((خانواده به من میگویند افسرده شدهای اما من میگویم این افسردگی نیست اندوهاست. وقتی میبینم کسی میآید که ۲۵۰ گرم لوبیا بخرد و قیمت همان را هم، انداز و ورانداز میکند نمیتوانم بیتوجه باشم)).
پیرمرد به اینجا که رسید اشکش گوشهی چشمش غلتید و برای اینکه غرور مردانهاش خدشهای نخورد فلاسک را برداشت و چایی را در استکان ریخت.
خواستم خم شوم و پیشانیاش را ببوسم.
خواستم بر انسانیتش تعظیم کنم.
اما فهمیدم بهترین کار حفظ غرورش است.
پس قهوه را برداشتم و گفتم: (( تقصیر شما نیست)) و زدم بیرون. تنها چیزی بود که به ذهنم میرسید. افکار رهایم نمیکرد و مثل یک دریای سیاه با لایهی قرمزی از خون بر آسمان ذهنم غلبه یافته بود و دائم جزر و مدِ احساسات، این دریا را به سمت پایین میکشید و هرچه پایینتر میآمد به من نزدیکتر میشد و حجم بیشتری از کاسهی واژگونِ سرم را پر میکرد.
هیچ راه فراری از این افکار نداشتم و هرگز رهایم نکرده و نمیکند. اگر به بهشت هم بروم لابد این افکار با من خواهد آمد چه حال و چه انتظار وقتی در جهنم هستم. جهنمی که هیزم آن انسانهای بیگناه هستند.
نهم امرداد هزار و چهارصد و پنج