گاهی حقیقت شبیه نوری نیست که تاریکی را کنار بزند؛ شبیه آتشی است که هرچه به آن نزدیکتر میشوی، بیشتر میسوزاند. این روایت، بیش از آنکه دربارهی جنگ و خشونت باشد، دربارهی میراث پنهانیِ رنج است؛ دربارهی زخمهایی که پیش از تولد ما بر تنِ جهان خوردهاند و بیآنکه بدانیم، در وجود ما ادامه پیدا کردهاند. آدمها در اینجا نه فقط قربانیِ یکدیگر، که قربانیِ گذشتهاند؛ گذشتهای که فراموش نمیکند و مدام خود را در چهرهی نسل بعد تکرار میکند. هولناکترین کشف، شناختن یک غریبه نیست؛ فهمیدن این است که بخشی از چیزی که از آن گریزان بودهای، همیشه درون خودت وجود داشته است. و در پایان، وقتی همهی حقیقت آشکار میشود، دیگر مسئله دانستن نیست؛ مسئله این است که آیا انسان میتواند حقیقتی را که تمام معنای زندگیاش را ویران کرده، به بخشی از زندگیاش تبدیل کند؟ شاید بلوغِ واقعی نه در بخشیدن گذشته، بلکه در پذیرفتن این حقیقت باشد که بعضی زخمها قرار نیست خوب شوند؛ فقط باید یاد بگیریم با آنها، بدون اینکه دوباره همان چرخه را تکرار کنیم، زندگی کنیم.