«سال تحویل» برای من از آن اجراهایی بود که بعد از تمام شدنش بیشتر به آن فکر میکنی تا وقتی که در سالن نشستهای.
ترکیب درام و کمدی بسیار هوشمندانه بود. کمدی نمایش هیچوقت به لودگی نمیرسد و از دل موقعیتهایی میآید که برای ما بیش از حد آشنا هستند؛ همان تجربههای زیستهای که گاهی روی صحنه میتوانند همزمان خندهدار و تلخ باشند.
از نظر اجرایی در حد امکان همهچیز دقیق و حسابشده بود؛ بازیها، میزانسن، نور، موسیقی، لباس، صحنه و بهخصوص صدا. من به صدا حساسام و به همین دلیل دقت بازیگران در بیان و کنترل صدا برایم خیلی قابل توجه بود. بدون فریاد زدن، حتی از انتهای سالن کاملاً واضح شنیده میشدند و در صحنههای شلوغ هم لایهبندی صدا به شکلی بود که گوش تماشاگر دقیقاً همان چیزی را دریافت میکرد
... دیدن ادامه ››
که باید.
اما شاید درخشانترین بخش کارگردانی برای من جایی بود که اتفاق اصلی را نمیدیدیم. بدون اینکه بخواهم اسپویل کنم، در بخش پایانی اتفاقی در فضایی خارج از دید تماشاگر رخ میدهد و ما آن را از طریق صدا و واکنش آدمهای حاضر دنبال میکنیم. اینجا بهراحتی ممکن بود تمرکز مخاطب از بین برود، اما اتفاقاً همه با دقت پیگیر چیزی بودند که نمیدیدند.
کارگردان در این بخش به جای نشان دادن همهچیز، تخیل تماشاگر را وارد اجرا میکند و تصویر را در ذهن او میسازد. بهترین شاهدش واکنش دختر دوازدهساله من بعد از نمایش بود که گفت: «اونجا که دیدم بچه گریه کرد، یه نفس راحت کشیدم!» در حالی که چیزی را ندیده بود؛ شنیده بود. به نظرم وقتی صدا (بدون تبدیل شدن به نمایش رادیویی) بتواند چنین تصویر واضحی در ذهن تماشاگر بسازد، یعنی کارگردانی فقط روی صحنه اتفاق نیفتاده، بلکه در ذهن مخاطب هم ادامه پیدا کرده است.
برای من «سال تحویل» فقط مجموعهای از چند داستان خوب نبود؛ نمایش ما را در موقعیتی نمیگذارد که جواب درست را بدانیم و انتخاب درست را انجام بدهیم؛ ما را میبرد به همان جایی که خیلی از ما، یا آدمهای نزدیکمان، تجربهاش کردهایم: جایی که نمیدانیم دقیقاً باید چه غلطی بکنیم، شرایط از کنترل خارج شده، اما با این حال داریم دستوپا میزنیم و ادامه میدهیم و فکر میکنم همین است که آن را به اجرایی تبدیل میکند که ارزش دیدن دارد.