از نقابهای مادری تا افسون صحنه
زار گریستم. و در مقابل چشمان متعجب همراهانم، بغضآلود از سالن خارج شدم و تا خانه گز کردم. کسی نمیداند کدام کلمه، کدام صحنه، کدام صدا، حتا کدام سکوت، میتواند زخمی را در مخاطب تازه کند، که شاید خودش هم به فراموشی سپرده.
و من، عاشق سپردن احساسات و هیجانات و ذهنیاتم به جریان یک اثر هنریام. وقتی کاری به دلم بنشیند، مواجههی خالصانه و عامی با اثر را بر رویکرد فنی ارجح میدانم. که میداند دوباره فرصت تماشا باشد؟
«اتاق دود» مرا برد به کودکی، به رابطه با مادرم، به جوانی، به بریدن بند نافم، به آرزوهای بزرگ، به ایدهالگرایی افراطی، به عقیم ماندن رؤیاها،
... دیدن ادامه ››
به خاک سپردن ایدهها.
و من، عاشق نمایش، مبتلای تئاتر، دچار افسون صحنه، به آدمی عقیم بدل شدهام که با آثار نمایشی خوب آه میکشد، اتود حسی میزند، عریان میشود، فرو میپاشد و باز قدمی نو برای عشق ناکامش برمیدارد.
درود به عوامل گروه نمایش اتاق دود. حظ بردم. به خود برگشتم. طوفانی و آرام شدم.
همیشه بدرخشید.