نمیدونم چی دیدم...
واقعاً نمیدونم.
فقط میدونم وقتی از «شاخ بیسر» بیرون اومدم، حس میکردم یه جای دیگه بودم.
انگار شمال بود.
شب بود.
بارون میبارید.
نه...
بارون نبود.
یه چیزی بود که داشت بیرحمانه روی سر و صورتم میریخت.
باران.
باران.
باران.
و
... دیدن ادامه ››
تو هی خیستر میشدی.
خیسی...
خیسی...
خیسی...
انگار این بارون نمیخواست تموم بشه.
و شاید اصلاً قرار نبود تموم بشه.
شاید بعضی بارونها برای تموم شدن نمیان.
میان که یادت بندازن.
یادت بندازن آدمهایی رو که فراموش کردی.
خوابهایی رو که یادت نیست دیدی.
زندگیهایی رو که میتونستی داشته باشی و نداشتی.
بعد یکدفعه خودت رو بین نقشهایی میبینی که هیچوقت بازی نکردی.
ادیپ میشی.
هملت میشی.
اسب میشی.
گوزن میشی.
گاو میشی.
و یه لحظه میپرسی:
پس من کجام؟
کدومش منم؟
اصلاً من کیام وقتی میتونم این همه چیز باشم؟
و بازیگرها...
لعنتی، بازیگرها...
یه جایی دیگه بازیگر نیستن.
میشن آدمهای زندگی خودت.
یه صورت آشنا.
یه صدا.
یه دست.
یه نگاه.
آدمی که شاید سالهاست ندیدیش، ولی هنوز یه جایی توی تو راه میره.
و نمیدونی باید نجاتش بدی،
بغلش کنی،
براش بمیری،
یا فقط وایسی و بازیش رو نگاه کنی.
بودن یا نبودن...
مسئله این نیست.
وسوسه این است.
وسوسهی بودن.
وسوسهی نبودن.
وسوسهی اینکه شاید اصلاً لازم نباشه انتخاب کنی.
شاید بشه هم زنده بود
هم مرده.
هم خواب بود
هم بیدار.
هم بازیگر بود
هم نقش.
و من فکر کنم تازه فهمیدم...
میشه بیدار موند و خواب دید.
چه کشف عجیبی.
چه چیز سادهای.
چطور تا حالا نفهمیده بودم؟
بیدار بمونی...
و خواب ببینی.
و شاید «شاخ بیسر» همین بود.
یک خواب که مجبور نبودی برای دیدنش بخوابی.
خوابی که توش همهچیز واقعی بود.
حتی آن آدمهایی که شاید هیچوقت وجود نداشتند.
حتی آن حیوانها.
حتی آن خاطرهها.
حتی آن باران لعنتی که هنوز دارد میبارد.
و بعد...
نمیدونم چرا...
اما از امروز دریای خزر نهنگ داره.
واقعاً داره.
چرا نداشته باشه؟
چه کسی گفته نداره؟
من دیدمش.
یا شاید ندیدمش.
چه فرقی میکنه؟
در خواب دیدمش.
و مگر خواب چه فرقی با دیدن داره
وقتی هنوز خیس ازش بیرون میای؟
باران.
باران.
باران.
و من هنوز خیسام.
خیلی خیس.
و فکر میکنم اگر همین الان چشمهام رو ببندم،
همهشون دوباره برمیگردن.
ادیپ.
هملت.
اسب.
گوزن.
گاو.
آدمها.
مردهها.
زندهها.
و آن نهنگ لعنتی
که از امروز
در دریای خزر شنا میکند.
و شاید همینجاست که میفهمم
چرا شاخ بیسر اینقدر توی سرم مانده.
چون انگار یکی یک سیلی محکم زده توی صورتم.
نه...
حتی سیلی هم نه.
شبیه لحظهای بود که یکدفعه بفهمی
تمام این سالها میشده بیدار ماند
و خواب دید.
و من دیگر نمیخواهم از این خواب بیرون بیایم.
یا شاید میخواهم.
نمیدانم.
فقط میدانم هنوز باران میبارد.
و من هنوز ایستادهام.
خیس.
خیلی خیس.
و از یک جایی به بعد
دیگر نمیخواهم بفهمم کدامش خواب بود
و کدامش واقعیت.
فقط میخواهم بیدار بمانم
و خواب ببینم.
و آخرش...
فقط همین را میتوانم بگویم:
خوشحالم که دوباره برگشتی.