۱۶ ساعت پیش
نمیدونم خوب داستان رو فهمیدم یا نه، ولی اونچه که من درک کردم این بود که به نظر سرباز در عشقش دچار نوعی وسواس شده بود. انگار زمان در نقطهای از خاطراتش ایستاده بود و تموم سالهای بعد از اون زیر اون سایه گذشته بود. سایهای که بیشتر وسواس فکری اون سرباز بود. حالا هم داشت با اون افکار مواجه میشد.
توی اجرا هر دو بازیگر با نقششون یکی شده بودن. بیانشون حس رو منتقل میکرد. طراحی صحنه و نورپردازی مناسب بود. موسیقی هم با فضا همخونی داشت. کارگردانی کار هم به خوبی انجام شده بود.
فقط بنظرم با وجود اینکه سه بلوک صندلی گذاشته بودین و این جالب بود به خصوص با قرارگرفتن در کنار خط مرزی خودش در فضاسازی نمایش نقش داشت، ولی عملا در هر طرف تماشاگرها حضار بلوک بغلیشون رو هم وقتی نور میوفتاد میدیدن و این فاصله ایجاد میکرد و نمیذاشت در عمق نمایش غرق بشیم.
خداقوت