در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمد کارآمد: یادداشتی بر نمایش پسماند وقتی هیچ‌کس دیگری را پیدا نمی‌کند نگ
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 13:54:07
۳ ساعت پیش
یادداشتی بر نمایش پسماند


وقتی هیچ‌کس دیگری را پیدا نمی‌کند

نگاهی روان‌شناختی به بازخوانی «عشق فائدرا»

نمایشی که بر اساس «عشق فائدرا» اثر سارا کین روی صحنه رفته، بیش از آنکه بازآفرینی وفادارانه‌ای از متن اصلی باشد، خوانشی مستقل، نمادین و ... دیدن ادامه ›› روان‌شناختی از آن است. کارگردان با حذف برخی عناصر، تغییر سرنوشت شخصیت‌ها و افزودن صحنه‌هایی وهم‌آلود، مرکز ثقل داستان را از خشونت اجتماعی و مناسبات قدرت به تنهایی، خلأ عاطفی و پیچیدگی‌های روان انسان منتقل کرده است.

در مرکز این جهان، لانتیموس قرار دارد؛ شاهزاده‌ای که همه دوستش دارند، اما خودش ظاهراً توانایی دوست داشتن هیچ‌کس را ندارد. مردم با وجود فقر، هر سال برای تولدش هدیه می‌فرستند، اما او نه‌تنها قدردان نیست، بلکه هدایا را بی‌ارزش می‌داند. حتی هدیهٔ خودش را شخصاً انتخاب و کادوپیچ می‌کند تا دقیقاً همان چیزی را دریافت کند که می‌خواهد.

این رفتار در نگاه اول می‌تواند خودخواهانه به نظر برسد، اما در لایه‌ای عمیق‌تر، نشانه‌ای از **نیاز افراطی به کنترل و ناتوانی در پذیرش محبت دیگران** است. هدیه گرفتن یعنی پذیرفتن حضور و انتخاب دیگری؛ چیزی که لانتیموس ظاهراً تاب تحملش را ندارد. او ترجیح می‌دهد در جهانی زندگی کند که همه‌چیز قابل پیش‌بینی باشد و هیچ‌کس نتواند از نظر عاطفی به او نزدیک شود.

ماشین اسباب‌بازی، کره بادام‌زمینی، ویسکی و تماشای بی‌وقفهٔ تلویزیون، مجموعه‌ای از رفتارهای تکراری را شکل می‌دهند که می‌توان آن‌ها را نوعی پناهگاه روانی دانست؛ راه‌هایی برای پر کردن خلأ، فرار از مواجهه با احساسات و بی‌حس کردن خود. تضاد میان اسباب‌بازی و ویسکی نیز تصویری از انسانی می‌سازد که میان کودکی و بزرگسالی معلق مانده است؛ بزرگسالی که از نظر عاطفی شاید هنوز در جست‌وجوی امنیت ازدست‌رفتهٔ کودکی است.

در این میان، **غیبت همیشگی پدر** اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. پدر در هیچ صحنه‌ای حضور ندارد، اما سایهٔ غیبتش بر روابط شخصیت‌ها احساس می‌شود. از منظر روان‌کاوانه، می‌توان این غیبت را نمادی از فقدان حمایت، امنیت و ارتباط اولیه دانست. البته نمایش توضیح قطعی دربارهٔ گذشتهٔ روانی شاهزاده نمی‌دهد، اما کارگردان با افزودن دو تصویر کودکانه، چنین تفسیری را امکان‌پذیر می‌کند.

یکی از تأثیرگذارترین صحنه‌ها، ورود پسربچه‌ای با کوله‌پشتی و اسباب‌بازی‌هایش است. لانتیموس که تا آن لحظه نسبت به همه بی‌اعتنا بوده، ناگهان از نبود کسی برای بازی کردن شکایت می‌کند. پسربچه ظاهر می‌شود و بازی قایم‌موشک آغاز می‌شود؛ اما وقتی شاهزاده چشم‌هایش را باز می‌کند، دیگر نمی‌تواند کودک را پیدا کند. در بازگشت دوبارهٔ کودک نیز این حس تنهایی و پیدا نشدن تکرار می‌شود.

این صحنه را می‌توان استعاره‌ای از **کودک درونِ رهاشده** دانست؛ کودکی که منتظر است کسی او را ببیند، پیدایش کند و با او ارتباط برقرار کند. قایم‌موشک در اینجا دیگر یک بازی ساده نیست، بلکه به تصویری از رابطهٔ انسانی تبدیل می‌شود: یکی پنهان می‌شود، دیگری باید به جست‌وجویش برود، اما این دیدار هرگز کامل نمی‌شود.

صحنهٔ دختر نوجوان سفیدپوش نیز در امتداد همین جهان ذهنی قرار می‌گیرد. دختری با موهای بلند و ظاهری فرشته‌گون از دری ظاهر می‌شود و لانتیموس، برخلاف بی‌تفاوتی همیشگی‌اش، عاجزانه به سوی او می‌رود؛ اما دختر ناپدید می‌شود. این تصویر می‌تواند نمادی از معصومیت ازدست‌رفته، خاطره‌ای دور، یا عشقی باشد که تنها در ذهن و آرزو امکان حضور دارد. نکتهٔ قابل‌توجه این است که لانتیموس در برابر آدم‌های واقعی و در دسترس بی‌تفاوت است، اما به سوی تصویرهایی می‌رود که دست‌نیافتنی‌اند.

از منظر روان‌شناسی روابط، این رفتار یادآور نوعی **الگوی دلبستگی اجتنابی** است؛ وضعیتی که در آن فرد به نزدیکی عاطفی نیاز دارد، اما وقتی رابطه واقعی و امکان‌پذیر می‌شود، از آن فاصله می‌گیرد. این تعبیر، تشخیص روان‌شناختی شخصیت نیست، بلکه یکی از راه‌های خواندن رفتار اوست.

رابطهٔ مادرخوانده و خواهرخوانده با لانتیموس نیز همین چرخه را بازتولید می‌کند. مادرخوانده درگیر عشقی یک‌طرفه است و خواهرخوانده، که در روابط دیگرش نیز رفتارهای خشونت‌آمیز نشان می‌دهد، ابتدا علاقهٔ شاهزاده را پس می‌زند، اما بعدها خودش به او نزدیک می‌شود؛ درست زمانی که دیگر پاسخی دریافت نمی‌کند.

گویی شخصیت‌ها نه از نبود عشق، بلکه از **ناتوانی در تجربهٔ عشقی متقابل و هم‌زمان** رنج می‌برند. هرکس زمانی دیگری را می‌خواهد که او دور شده است. عشق در این جهان کمتر به معنای شناخت دیگری است و بیشتر به صورت نیاز، وابستگی، ترس از طرد شدن و تلاش برای پر کردن خلأهای درونی ظاهر می‌شود.

خودکشی خواهرخوانده در پایان، هم‌زمان با رها شدن لانتیموس در بیابان، این بن‌بست را به اوج می‌رساند. یکی در اثر فشار عاطفی و دیگری در نهایت انفعال به سوی نابودی می‌رود. شاهزاده حتی برای زنده ماندن هم مقاومت نمی‌کند؛ گویی بی‌تفاوتی او دیگر صرفاً رفتاری بیرونی نیست، بلکه به نوعی خاموشی کامل میل به زندگی تبدیل شده است.

در اینجا تفاوت اجرا با متن اصلی سارا کین بسیار معنادار می‌شود. در نمایشنامه، مردم و خشونت جمعی در فاجعهٔ پایانی نقش اساسی دارند و پادشاه نیز در این خشونت مشارکت می‌کند. اما در این اجرا، مردم عملاً حذف شده‌اند، پدر هرگز ظاهر نمی‌شود و کشیش شاهزاده را در بیابان رها می‌کند تا خوراک کرکس‌ها شود.

به نظر من، **این حذف، بُعد سیاسی و اجتماعی نمایشنامه را کمرنگ کرده و در مقابل، لایه‌های روان‌شناختی و درونی آن را برجسته‌تر ساخته است.** در متن اصلی، جامعه و قدرت در نابودی شخصیت‌ها مشارکت مستقیم دارند؛ اما در این بازخوانی، تنهایی، فقدان ارتباط و فرسودگی روانی به نیروهای اصلی تراژدی تبدیل می‌شوند. حتی کشیش نیز می‌تواند نمادی از داوری اخلاقی و طرد شدن از سوی ساختارهای اقتدار باشد.

یکی دیگر از انتخاب‌های جسورانهٔ کارگردان، سپردن تمامی نقش‌ها، حتی نقش‌های زنانه، به بازیگران مرد است. این جابه‌جایی جنسیتی را می‌توان تلاشی برای فاصله گرفتن از هویت‌های متعارف و تمرکز بر ماهیت مشترک رنج انسانی دانست. عشق، وابستگی، خشونت، حسادت و ترس از رهاشدگی در این اجرا دیگر به جنسیتی مشخص محدود نمی‌شوند. بیشتر بازیگران نیز با اجرایی خوب و باورپذیر، توانسته‌اند این انتخاب دشوار را به بخشی از زبان نمایشی اثر تبدیل کنند و شایستهٔ تقدیرند.

با این همه، یکی از درخشان‌ترین وجوه اجرا، بی‌تردید **طراحی نور، موسیقی و فضاسازی صحنه** بود. نورپردازی دقیق و تأثیرگذار، فضای مه‌آلود و وهم‌انگیز، باز شدن دریچه‌ها، ورود و خروج‌های حساب‌شده و گذار میان فضاهای مختلف صحنه، جهانی میان واقعیت، خاطره و کابوس خلق می‌کرد. گویی تماشاگر نه در یک قصر واقعی، بلکه در راهروهای ذهن آشفتهٔ شخصیت‌ها حرکت می‌کرد.

ترکیب موسیقی با نور و مه، به‌ویژه در لحظات تغییر صحنه، یادآور فضاسازی‌های تاریک، پرقدرت و نمایشی ویدئو کلیپهای هووی متال دههٔ نود و اوایل دههٔ دوهزار بود؛ فضایی مسحورکننده که هم‌زمان احساس اضطراب، تعلیق و زیبایی بصری ایجاد می‌کرد. این هماهنگی میان عناصر فنی، از مهم‌ترین نقاط قوت نمایش بود و طراحان نور، صحنه و موسیقی به‌راستی شایستهٔ تحسین‌اند.

در مجموع، این اجرا با وجود فاصله گرفتن از برخی لایه‌های اجتماعی و سیاسی متن سارا کین، توانسته جهان مستقل و قابل‌تأملی خلق کند. شاید بتوان دربارهٔ ضرورت بعضی تغییرات و نمادپردازی‌ها بحث کرد، اما نمی‌توان از جسارت کارگردان در ارائهٔ تفسیری متفاوت، بازی‌های عمدتاً موفق و کیفیت چشمگیر فضاسازی چشم پوشید.

برای من، زیرمتن اصلی این اجرا بیش از هر چیز دربارهٔ انسان‌هایی بود که از شدت نیاز به عشق، یا از ترس تجربه کردن آن، به تنهایی پناه می‌برند؛ انسان‌هایی که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند، اما هرگز واقعاً به هم نمی‌رسند.

**و شاید تلخ‌ترین تصویر نمایش همان بازی ناتمام قایم‌موشک باشد: کودکی که پنهان شده و منتظر است کسی پیدایش کند؛ اما هیچ‌کس نمی‌آید. شاید لانتیموس نیز در تمام زندگی‌اش منتظر همین اتفاق بوده است.**

به نظرم عنوان «وقتی هیچ‌کس دیگری را پیدا نمی‌کند» به‌خوبی هم صحنهٔ قایم‌موشک را به پایان تراژیک نمایش پیوند می‌دهد و هم نگاه روان‌شناختی نقد را منتقل می‌کند.
تو اجرایی که من دیدم دختر نوجوان سفیدپوش نبود
فکر می‌کنم اجرا تغییرات داشته
مدت زمان اجرایی که دیدید چقدر بود؟
۳ ساعت پیش
بازیگر کودکی لانتیموس هم تغییر کرده!
۲ ساعت پیش
زمان رو دقیق نمیدونم ولی با تاخیر شروع شد و هشت تمام شد حالا دقیقا چقدر بوده نمیدونم، دیشب دقیقا شش رسیدیم و دقیقا همون لحطه طوفان نوح شروع شد باد و بارون و سوز و سرما، حالا کجا حیاط بی سقف این سالن فیدیبو که خدا بگم چیکارشون کنه، بی معرفتها حال و روز مارو میدیدند اما ورود نمیدادند!! خیلی اذیت شدیم، خدایش بخاطر دکور یا هر چیز دیگه ای ارزش نداشت مردم زیر رگبار پرپر بزنند، رفقا یکم مردمدار باشید جای دوری نمیره بخدا🙏🏾
۲ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید