در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | رسانه نقد هنری
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 17:50:03
 

جایی برای دیدن و دیده‌شدنِ تئاتر؛ فراتر از روایت.
نقد، تحلیل و گفتمان در تئاتر معاصر ایران.

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۱۶ مهر ساعت ۱۶:۳۸
عنوان: فریادی بر بوم سپیدِ ناآگاهی؛ نگاهی به نمایش «بی‌نابینا»
 
تماشای نمایشی که در وانفسای شرایط بحرانی جامعه، جرات فریاد زدن داشته باشد، این روزها در تئاتر تهران غنیمت است. نمایش «بی‌نابینا» به نویسندگی و کارگردانی سوران احمدی در تماشاخانه هما (خیابان نوفلوشاتو)، اثری است که دقیقاً دست روی همین نیاز مبرم گذاشته است: «آگاهی». به‌عنوان کسی که سال‌ها در عرصه بازیگری و کارگردانی فضای صحنه را لمس کرده‌ام، مواجهه با این اثر را تجربه‌ای جسورانه، شریف و از جنس دغدغه دیدم.
 
دیالوگ‌ها و تم تناظر با «کوری» ژوزه ساراماگو
نخستین چیزی که در طول اجرای نمایش سوران احمدی ذهن من را به خود مشغول کرد، تناظر اندیشه‌گون آن با رمان شاهکار «کوری» نوشته ژوزه ساراماگو بود؛ به طوری که با دیدن این نمایش یاد اثر ساراماگو افتادم. او در عبارتی ماندگار می‌گوید: «فکر نمی‌کنم ما کور شدیم، فکر می‌کنم ما کور هستیم؛ کورهایی که می‌بینند، کورهایی که می‌توانند ببینند اما نمی‌بینند.» بافت متنی و دیالوگ‌های «بی‌نابینا» نیز دقیقاً بر همین شالوده استوار است؛ جملاتی کلیدی، گزین‌گو ... دیدن ادامه ›› و اعتراضیِ بریده‌بریده که هر یک بسان مانیفستی کوتاه، حقیقتِ «عادت کردن جامعه به ندیدن» را نشانه می‌روند. خلق و نگارش چنین متنی و دست گذاشتن بر مسئله آگاهی توسط سوران احمدی، آن هم با عبور از چالش‌ها و ممیزی‌های عریض و طویلِ شرایط بحرانی کشور، جسارتی مضاعف می‌طلبیده که نویسنده به زیبایی از پس آن برآمده است.
 
طراحی بصری؛ بوم سپید و چشم‌بندهای سرخ
حس‌وحال و فضای دیداری اجرا نیز یادآور «کوری سفید» ساراماگوست. طراحی صحنه به‌صورت یکپارچه به رنگ سفید انتخاب شده و تمام بازیگران جامه‌هایی یکدست سفید بر تن دارند؛ فضایی خنثی و استریل که ناآگاهی، مسدود بودن و نابیناییِ سفید را تداعی می‌کند.
در این میان، استفاده سوران احمدی از چشم‌بندهای قرمز روی زمینه سفید، استعاره‌ای درخشان و پرقدرت است؛ چشم‌بند سرخ نه‌تنها نمادی از «امتناع از دیدن» و نابینایی خودخواسته جامعه است، بلکه استعاره‌ای است از آگاهیِ دردناک، آسیب و حقیقت خونینی که پشت پرده‌ی این ندیدنِ اختیاری پنهان شده است. این کنتراست رنگی سرخ و سفید، یادآور همان مرز باریک میان آگاهی و ناآگاهی در رمان ساراماگوست.
نقطه عطفی که بر این بوم سپید نقش می‌بندد، ویدئومپینگ حساب‌شده با تصاویر گرافیکی مرتبط است. تامین هزینه و زیرساخت ویدئومپینگ در تئاتر امروز ایران ریسک مالی بالایی دارد که نشان از جسارت و شجاعت متمایز تهیه‌کننده و تیم تولید دارد.
 
کارگردانی و فیزیکال تئاتر؛ فرم و ریتم در حضور کثرت
هدایت یک گروه ۲۰ نفره از بازیگران زن و مرد روی صحنه، چالش بزرگ هر کارگردانی است. اثر بر پایه حرکات هماهنگ، فرم بدنی و دیالوگ‌محوری پی‌ریزی شده است. حفظ ریتم و میزانسن‌های متراکم میان این تعداد بازیگر، نقطه تمایز اصلی کار است.
سوران احمدی موفق شده با تنظیم دقیق «بیان و بدن»، میان بازیگران تازه‌کار و چهره‌های پرکارتر، نوعی «یکدستی در بازی» ایجاد کند. توانمندی فردی بازیگران در اجرای خطوط حرکتی و بیان رسا کاملاً مشهود است و پایداری این فرم تا پایان اجرا، نشان از تمرینات طاقت‌فرسا و مستمر گروه دارد.
 
طراحی نور و چالش‌های صوتی سالن
استفاده از نورهای کم‌جان برای القای حس نابینایی به مخاطب، انتخابی هوشمندانه است. البته به‌عنوان یک بیننده و بازیگر، در برخی صحنه‌ها مایل بودم میمیک و جزئیات چهره بازیگران را روشن‌تر ببینم؛ اگرچه این مسئله لطمه‌ای به کلیت کار نزده، اما استفاده از نورهای موضعی در لحظاتی خاص می‌توانست حس بازی‌ها را ملموس‌تر کند.
از سوی دیگر، موسیقی و افکت‌های صوتی اثر به‌صورت پیش‌طراحی‌شده و پلی‌بک اجرا می‌شوند، اما متاسفانه عدم استاندارد بودن سیستم صوتی سالن تماشاخانه هما، مانع از انتشار صدایی چندوجهی یا استریوی استاندارد شده است؛ آسیبی که متوجه تیم تولید نیست و از کمبود امکانات سالن‌های تئاتر تهران ناشی می‌شود.
 
پویایی، میزانسن و قاب‌بندی
«بی‌نابینا» اثری است پر از میزانسن‌های متنوع و درست. کارگردان با خلق میزانسن‌های پویا و قاب‌بندی‌های چشم‌نواز، توانسته زنجیره‌ای از «قاب‌عکس‌های جذاب» را روی صحنه خلق کند که مخاطب را به مدت یک ساعت بدون احساس خستگی مجذوب نگه می‌دارد.
سخن پایانی
در روزگاری که ذائقه مخاطب تئاتر به‌دلیل کمبود آثار دغدغه‌مند و غلبه کارهای تجاری تنزل یافته و تولید آثار پرجمعیت و متکی بر فرم به‌دلیل هزینه‌ها به ندرت اتفاق می‌افتد، اجرای «بی‌نابینا» اتفاقی شریف است. جسارت سوران احمدی در مقام نویسنده و کارگردان، ریسک‌پذیری تهیه‌کننده و تلاش گروه 3۰ نفره تیم، شایسته تقدیر و حمایت است. تماشای این نمایش را به همه علاقه‌مندان به تئاتر اندیشه‌ورز پیشنهاد می‌کنم.
 
نگارش: مصطفی تیموریان (کارگردان و بازیگر تئاتر)
۲۶ شهریور ساعت ۲۳:۵۸
نقدی از هیوا حیدری
نقد نشانه معنا شناسانه
امتیاز ارزشیابی ۴ از ۵
«یک فیل گم شده است» در مواجهه‌ی نخست، روایتی ساده درباره‌ی ناپدیدشدن یک فیل و فیل‌بانش به نظر می‌رسد؛ اما ساختار اجرایی نمایش، این موقعیت ظاهراً ساده را به بستری برای برهم‌زدن مرز میان واقعیت و امر ناممکن، انسان و حیوان، کنترل و رهایی تبدیل می‌کند. اقتباس از داستان هاروکی موراکامی، به‌جای آنکه در پی توضیح منطقیِ ناپدیدشدن فیل باشد، بر خودِ «ابهام» تکیه می‌کند؛ ابهامی که در اجرا نه با توضیح، بلکه با میزانسن، نور، صدا و بیان بدنی ساخته می‌شود.

یکی از مهم‌ترین انتخاب‌های اجرایی، عدم حضور فیزیکی فیل روی صحنه است. فیل نه از طریق یک عروسک یا بازیگر، بلکه از طریق صدا و نور به وجود می‌آید. در نتیجه، «فیل» از یک موجود صحنه‌ای به یک نشانه‌ی نمایشی تبدیل می‌شود. غیاب فیزیکی او، به نوعی باعث حضور پررنگ‌تر ... دیدن ادامه ›› می‌شود؛

در مقابل، زنجیر فلزیِ قفل‌شده یکی از عینی‌ترین نشانه‌های نمایش است. زنجیر در سطح روایی ابزاری برای مهار فیل است، اما در سطح نشانه‌شناختی معنای پیچیده‌تری پیدا می‌کند: نماد تلاش انسان برای اعمال نظم و کنترل بر چیزی که ذاتاً از کنترل او خارج است. اهمیت زنجیر زمانی بیشتر می‌شود که ناپدیدشدن فیل بدون شکستن یا بازشدن آن اتفاق می‌افتد. ابزار کنترل سر جای خود باقی مانده، اما چیزی که قرار بوده کنترل شود دیگر وجود ندارد. بنابراین زنجیر از یک وسیله‌ی کاربردی به نشانه‌ای از شکست منطق عقلانی تبدیل می‌شود.

این مسئله مستقیماً به مفهوم ابزورد در نمایش مرتبط می‌شود. ابزورد در اینجا صرفاً به معنای «عجیب و خنده‌دار» نیست؛ بلکه موقعیتی است که در آن یک امر ناممکن در دل جهانی نسبتاً عادی اتفاق می‌افتد و نظام منطقی شخصیت‌ها قادر به توضیح آن نیست. نمایش، به‌جای اینکه امر نامعقول را از جهان واقعی جدا کند، آن را وارد همان جهان می‌کند.

فیل‌بان شاید مهم‌ترین نقطه‌ی این فرآیند باشد. رابطه‌ی او با فیل صرفاً رابطه‌ی یک مراقب با حیوان نیست؛ نوعی هم‌زیستی و ادغام هویتی میان این دو شکل گرفته است. فیل‌بان به اندازه‌ای به فیل وابسته است که مرز میان «من» و «دیگری» در وجود او شروع به محوشدن می‌کند. بنابراین اتفاق پایانی نمایش ( جایی که فیل‌بان تبدیل به فیل می‌شود ) را می‌توان نوعی استحاله‌ی بدنی دانست؛ بدن بازیگر دیگر صرفاً حامل شخصیت نیست، بلکه خودش به یک نشانه تبدیل می‌شود.

این انتخاب، پایان را از یک اتفاق روایی به یک تصویر استعاری تبدیل می‌کند:

اگر فیل از جهان بیرونی ناپدید شده، آیا ممکن است در بدن فیل‌بان ادامه پیدا کرده باشد؟در اینجا مرز انسان و حیوان، واقعیت و خیال، و حتی شخصیت و شیء از بین می‌رود.

در نقطه‌ی مقابل فیل‌بان، شهردار قرار می‌گیرد؛ شخصیتی که می‌توان او را نماینده‌ی ساختار قدرت، نظم و میل به کنترل دانست. شهردار می‌خواهد پدیده‌ها را در چارچوب قابل فهم خود قرار دهد و حتی برای حضور فیل معنایی اجتماعی و شهری تعریف کند. اما خودِ فیل، با ناپدیدشدنش، تمام این نظام معنابخشی را بی‌اعتبار می‌کند. وجه کمیک شخصیت شهردار نیز در همین نقطه اهمیت پیدا می‌کند: قدرتی که خود را جدی و مسلط تصور می‌کند، در مواجهه با رخدادی که هیچ توضیحی برایش ندارد، به شکلی ناخواسته مضحک می‌شود.

از این منظر، کمدی نمایش نیز ظرفیت جالبی دارد، هرچند ریتم کمدی در همه‌ی موقعیت‌ها به یک اندازه موفق عمل نمی‌کند. مسئله الزاماً ضعف بازیگران نیست؛ بازیگران تلاش خود را برای ایجاد موقعیت و انتقال لحن کمیک انجام می‌دهند، اما در برخی بخش‌ها خودِ موقعیت از چنان پتانسیل کمدی برخوردار نیست که بتواند خنده‌ی طبیعی ایجاد کند. در نتیجه، بعضی لحظات بیشتر «کمدی اجراشده» به نظر می‌رسند تا موقعیتی که ذاتاً خنده تولید کند.

در حوزه‌ی بازیگری، شهردار و فیل‌بان از شخصیت‌هایی هستند که حضور صحنه‌ای مؤثرتری دارند. فیل‌بان به‌خصوص به دلیل امکان ترکیب بازی رئالیستی با بیان بدنی و فرم‌گرایانه، ظرفیت متفاوتی پیدا می‌کند. در واقع، بازی او در پایان از سطح شخصیت‌پردازی عبور می‌کند و وارد قلمرو تئاتر فیزیکال و نشانه‌سازی بدنی می‌شود.

اما شاید مهم‌ترین عنصر بصری اجرا، نورپردازی باشد. تغییر وضعیت‌های نوری، تاریکی و روشنایی و استفاده از رنگ‌ها، تنها نقش زیبایی‌شناختی ندارند، بلکه در ساخت اتمسفر و حتی تعریف موقعیت دراماتیک مشارکت می‌کنند. به‌خصوص در مورد فیل، نور در کنار صدا جایگزین چیزی می‌شود که امکان نمایش مستقیم آن وجود ندارد. به این ترتیب، نور از یک عنصر تزئینی به بخشی از دراماتورژی بصری تبدیل می‌شود.

در مقابل، طراحی صحنه با وجود کارکرد مناسب، می‌توانست ظرفیت بیشتری داشته باشد. سادگی صحنه الزاماً ضعف محسوب نمی‌شود، اما با توجه به جهان استعاری و سوررئال اثر، امکان استفاده‌ی خلاقانه‌تر از فضای صحنه وجود داشت؛

موسیقی نیز در کلیت اجرا به ایجاد فضا کمک می‌کند، اما در برخی لحظات از نظر دینامیک صوتی بیش از اندازه برجسته می‌شود. موسیقی در تئاتر زمانی بیشترین اثر را دارد که با سایر عناصر ــ بازی، نور، سکوت و ریتم ــ وارد دیالوگ شود، نه اینکه صرفاً روی آنها قرار بگیرد.

و در نهایت، پایان‌بندی نمایش نقطه‌ای است که تمام این نشانه‌ها را دوباره در ذهن تماشاگر فعال می‌کند. معرفی بازیگران همراه با موسیقی، حال‌وهوایی بازیگوشانه ایجاد می‌کند و قرارداد معمول پایان اجرا را کمی جابه‌جا می‌کند. پس از جهانی که در آن مرز میان انسان و حیوان و سوالی بزرگ و مبهم مخدوش شده، نمایش در پایان با لحنی سبک‌تر از صحنه فاصله می‌گیرد؛ انگار دوباره به ما یادآوری می‌کند که آنچه دیدیم، هم‌زمان یک داستان و یک بازی نمایشی بوده است.

در مجموع، نقطه‌ی قوت اصلی «یک فیل گم شده است» را می‌توان در تبدیل یک داستان ظاهراً ساده به یک نظام نشانه‌ای چندلایه دانست؛ نظامی که در آن زنجیر، فیل، فیل‌بان، نور، صدا و حتی بدن بازیگر هرکدام بخشی از معنای اثر را حمل می‌کنند. شاید فیل واقعاً تنها چیزی نباشد که گم شده است. آنچه در این نمایش به‌تدریج گم می‌شود، مرزی است که قرار بود میان انسان و حیوان، نظم و بی‌نظمی، واقعیت و خیال، و آنچه می‌توان توضیح داد و آنچه صرفاً می‌توان تجربه کرد وجود داشته باشد. و شاید به همین دلیل، سؤال اصلی نمایش نه این باشد که «فیل کجا رفت؟»؛

بلکه این باشد که وقتی چیزی از چارچوب فهم ما خارج می‌شود، چه چیزی از خودِ ما باقی می‌ماند؟

شاید مسئله اساساً گم‌شدن فیل نباشد؛

شاید فیل‌بان، پیش از آنکه فیل را گم کند، خودش را در او گم کرده باشد.
نقد کامل در رسانه نقد هنری

https://naghdehonari.ir/2026/09/17/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4-%db%8c%da%a9-%d9%81%db%8c%d9%84-%da%af%d9%85-%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۸ شهریور ساعت ۱۷:۲۹
نقدی از بهار کامیار در رسانه نقد هنری

امتیاز ارزشیابی ۳ از ۵

میان دو نفس روایت زن و مردی است که تصمیم می‌گیرند بچه‌دار شوند و در هیاهوی زندگی شلوغ روزمره گم می‌شوند. بعد از اولین سقط جنین، زندگی آن‌ها در مرحله‌ای جدید قرار می‌گیرد و بعد از باز شدن درهای حقیقت، راهشان از یکدیگر جدا می‌شود. در آخر، بعد از گذشت مدتی و تجربه‌ی زندگی جدا، دوباره به یکدیگر می‌پیوندند و واسطه‌ای بین آن‌ها کودکان می‌شود.

مسئله‌ی مرکزی این اجرا تا پایان در قالب یک سؤال باقی می‌ماند، سؤالی که مخاطب را در طول اجرا دنبال می‌کند. ایده‌ی اجرا بیشتر در دیالوگ‌ها ... دیدن ادامه ›› و قدم‌های شخصیت‌ها پایدار است و می‌تواند جدل، کشمکش و احساسات را در وزن صحنه دید. بدن، میزانسن و ریتم، حامل مضمون اثر هستند و به درک مخاطب از موقعیت و شخصیت کمک می‌کنند. با این حال، اجرا صرفاً نسخه‌ای صوتی رادیویی از نمایشنامه به نظر می‌رسد؛ متن مرکز اجراست و همه‌چیز در اختیار و در خدمت آن قرار دارد

درواقع میزانسن و ریتم ابزاری بود برای جبران خلأ ابزارهای صحنه مانند بدن و میزانسن با متن و دیالوگ عجین شده‌اند. اگر متن نباشد، بدن و میزانسن استقلال ندارند و بی‌معنی به نظر خواهند رسید، در واقع شخصیت‌ها بیشتر اجراکننده‌ی نوشته‌اند تا زیست‌کننده‌ی موقعیت آن. اتفاقات رابطه‌ای علّی و معلولی دارند، اما در نهایت این سؤال باقی می‌ماند: مسئله‌ی مرکزی این اجرا دقیقاً چه بود؟

میزانسن‌ها عمدتاً برای اجرای دیالوگ و نگه داشتن ذهن مخاطب روی صحنه هستند. تفسیر کارگردان از متن، بیشتر در بدن، ارتباط شخصیت‌ها و حس درونی آن‌ها دیده می‌شود و قدم‌ها و میزانسن برای بیان موقعیت و احساسات به کار می‌رود. انسجام اجرا بیشتر در میان بدن، ریتم و میزانسن شکل گرفته است. اجرا در طول زمان به سمت وضعیتی انفجاری‌تر می‌رود و دیالوگ‌گویی‌های درهم نیز تا حدی به حفظ مخاطب کمک می‌کنند.

منظور از ژست‌های بدنی تکرارشونده چیست؟صحنه تک‌سویه است و با توجه به میزانسن‌ها، می‌توانست میدانی، دوسویه یا حتی سه‌سویه باشد. با توجه به اینکه اجرا از میان مردم شروع می‌شود، زمینه‌ای برای کنترل مخاطب فراهم می‌شود و تماشاگر از ابتدای اجرا به بخشی از فضای آن تبدیل می‌شود. آغاز نمایش در میان مخاطبان و فاصله‌ی کم با تماشاگر، او را به فضای روحی و روانی شخصیت‌ها دعوت می‌کند؛ انگار مخاطب دعوت شده است تا شاهد یک زندگی زناشویی باشد. فاصله و نزدیکی شخصیت‌ها و استفاده از عمق صحنه نیز در خدمت ارتباط میان آن‌ها و وضعیت روحی و روانی‌شان قرار می‌گیرد.

از آنجایی که موضوع نمایش می‌تواند دغدغه‌ی انسان در زندگی روزمره باشد، ذهن مخاطب را به خود مشغول می‌کند. نمایش زمینه‌ساز مشارکت عاطفی است، اما بیشتر مخاطب را به فکر فرو می‌برد تا مشارکت.

مخاطب گاهی خود را در جای شخصیت‌ها قرار می‌دهد و از خود می‌پرسد: اگر من در آن شرایط بودم، چه می‌کردم؟ نمایشنامه به گونه‌ای است که مخاطب با درگیری‌ها، آشوب‌ها و کشمکش‌های شخصیت‌ها همذات‌پنداری می‌کند و حتی گاهی با تصمیم‌هایی که شخصیت‌ها می‌گیرند، خودش را مقابل شخصیت‌ها می‌بیند.

فرم اجرا و انتخاب‌های کارگردان در زمینه‌ی صحنه و میزانسن از این جهت ضروری به نظر می‌رسد که اگر این فرم، میزانسن و ریتم وجود نداشت، احتمالاً کارگردان نمی‌توانست احساسات و کشمکش‌ها را القا کند و بازی را از بازیگر بگیرد. اگر صحنه شلوغ بود، اگر نور و موسیقی شلوغ بودند، توجه مخاطب به عناصر دیگری می‌رفت و بازی بازیگر دیده نمی‌شد. صحنه، لباس، موسیقی و نور می‌توانستند تبدیل به پوششی برای بازی بازیگر شوند.

از این منظر، نبود اکسسوار و خالی بودن صحنه برای این اجرا ضروری به نظر می‌رسد؛ چرا که صحنه‌ی شلوغ نمی‌توانست آن ریتم و عمقی را که اجرا نیاز دارد ایجاد کند. لایه‌های درونی و روانی شخصیت‌ها، کشمکش میان این دو شخصیت و احساسات درونی آن‌ها، در صورت شلوغ بودن صحنه شاید به وجود نمی‌آمد. با این حال، خالی بودن صحنه می‌تواند نشان‌دهنده‌ی ضعف در طراحی صحنه نیز باشد. فضای خالی نه از سر ضرورت، بلکه از سر ناتوانی در پر کردن مفهومی صحنه و سردرگم ماندن کارگردان در خلق خلاقیت بصری بوده است.

یکی از پرسش‌های مهم درباره‌ی این انتخاب آن است که آیا حضور یک طراحی صحنه‌ی مناسب می‌توانست در کنار بازی بازیگران قرار بگیرد، بدون آنکه از کیفیت میزانسن، ریتم و انتقال کشمکش‌های درونی شخصیت‌ها بکاهد؟

در واقع، عناصر بصری مشخصی وجود ندارد. حذف عناصر، انتخابی متفاوت است، اما حذف شدن به‌تنهایی امتیاز مثبت محسوب نمی‌شود. بنابراین فاصله گرفتن از کلیشه در این اجرا قابل توجه است، اما نمی‌توان حذف عناصر اجرایی را نقطه‌قوت قطعی دانست.

نمایشی بدون موسیقی، نور، طراحی صحنه، گریم و لباس، ریسک بسیار بالایی برای نگه داشتن مخاطب ایجاد می‌کند. این‌که مخاطب در سالن می‌ماند، می‌تواند به واسطه‌ی دغدغه‌ی مردم خام بودن اجرا را نشان دهد؛ اما لزوماً شجاعت به این معنا نیست که کارگردان در مسیر خود موفق بوده است. ریسک زمانی تأثیر خود را مشخص می‌کند که بدانیم کارگردان این اجرا را برای مخاطب در نظر گرفته است یا برای خودش.

فرم اجرا و نحوه‌ی کارگردانی این امکان را فراهم می‌کند که فضا، زمان و مکان در کسری از ثانیه برای مخاطب تغییر کند. صحنه‌ها و موقعیت‌ها مدام تغییر می‌کنند و این می‌تواند یکی از نکات مثبت شیوه‌ی اجرا باشد.

اجرا به جای بازنمایی مستقیم و واقعی‌گرایانه‌ی مکان‌ها و زمان‌های مختلف، از شیوه‌ی متفاوتی برای جابه‌جایی میان آن‌ها استفاده می‌کند و مخاطب را بدون وابستگی به تغییرات گسترده‌ی صحنه و جدا شدن مخاطب از فضا، به دلیل تغییر صحنه وارد موقعیت‌های مختلف می‌کند.

با این حال، سرعت بالای تغییر موقعیت، فضا و زمان در بعضی لحظات به اندازه‌ای است که مخاطب نمی‌تواند بلافاصله تغییر ایجادشده را دریافت کند. در نتیجه، ممکن است برای لحظاتی این پرسش در ذهن او شکل بگیرد که «اکنون کجا هستیم؟»، «زمان تغییر کرده است؟» یا «موقعیت جدید چیست؟» فرم‌های تکرارشونده گاهی بی‌معنی می‌شوند و گاهی صدای بازیگر زن به‌سختی به گوش می‌رسد. بازیگر زن خود را با پوشش می‌پوشاند و گاهی خود را درگیر پوشش خود می‌کند.

به نظر می‌رسد بازیگر زن از دیده شدن می‌ترسد؛ اما آیا ترس از دیده شدن در شخصیت اوست یا در خود او؟

در نهایت، اجرا بیش از آنکه پاسخ‌دهنده‌ی آنچه پاسخ می‌دهد باشد، خود به مسئله‌ای تبدیل می‌شود.

درواقع نمایش میان دو نفس مانند یک ژست خطی شب قبل از اولین اجرای نمایش است و یا شاید هم مانند یک اتود کلاسی!

آیا این اجرا، انتخاب آگاهانه‌ای برای به چالش کشیدن تلقی مخاطب از «تئاتر» بود، یا نتیجه‌ی ضعف کارگردان در خلق یک زبان بصری؟ آیا حذف تقریباً تمام عناصر اجرایی، از طراحی صحنه و لباس و گریم گرفته تا نور و موسیقی، تلاشی برای رسیدن به شکلی متفاوت از اجرا است، یا مخاطب را دست‌کم گرفتن و تکیه بر متنی که خود دغدغه‌ی اوست برای پوشاندن این خلأها؟ در نهایت، آیا با یک انتخاب فرمی مواجهیم یا با اجرایی که نتوانسته است به چیزی فراتر از متن تبدیل شود؟

پرسش نهایی من این است آیا این اجرا یک اثر اجرایی بود و یا یک توهین به مخاطب؟

متن کامل
https://naghdehonari.ir/2026/09/09/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88-%d9%86%d9%81%d8%b3/
۱۸ شهریور ساعت ۱۷:۲۹
نقدی از ابوالفضل فتخی در رسانه نقد هنری
وقتی بدن به نت تبدیل می‌شود.

طراح و کارگردان : امین مظفری

امین مظفری، نویسنده، طراح، کارگردان و بازیگر اهل تویسرکان، به‌تازگی نمایش «شاخنامه» را در سالن اصلی تئاتر شهر همدان، «شهید آوینی»، روی صحنه برده است؛ اجرایی که برای مخاطب خود تجربه‌ای متفاوت و تا حدی تازه فراهم ... دیدن ادامه ›› می‌کند.

«شاخنامه» بیش از هر چیز بر استفاده‌ی جسورانه، ناب و خلاقانه از نشانه‌ها استوار است؛ نشانه‌هایی که برای دریافت معنای خود، مخاطب را وادار می‌کنند میان عناصر مختلف اجرا رابطه برقرار کند. شاید از همین روست که این اجرا می‌تواند واکنش‌هایی به‌شدت متفاوت برانگیزد؛ تماشاگر یا بسیار دوستش دارد یا بسیار از آن متنفر است.

آنچه در این یادداشت اهمیت دارد، کالبدشکافی این بدن چندلایه است: اینکه «شاخنامه» چه می‌خواهد انجام دهد و مهم‌تر از آن، آیا در انجام آن موفق می‌شود یا نه؟

وقتی زبان سخن نمی‌گوید!

در نخستین مواجهه، ممکن است حذف زبان را با حذف دیالوگ یکی بدانیم؛ گویی نمایش صرفاً تصمیم گرفته است از گفت‌وگو چشم بپوشد. اما به نظر می‌رسد مسئله در «شاخنامه» فراتر از این است.

نخستین امتیاز اجرا آن است که حذف دیالوگ صرفاً یک ژست تجربی یا انتخابی برای متفاوت‌بودن نیست؛ بلکه از دل ضرورت اجرایی اثر بیرون می‌آید. نمایش مجموعه‌ای از نشانه‌ها را چنان در کنار یکدیگر می‌نشاند که زبانی شخصی و خودبنیاد شکل می‌گیرد؛ زبانی که برای برقراری ارتباط، دیگر نیازی به گفتار ندارد.

در این میان، بدن نقشی دوگانه پیدا می‌کند: از یک‌سو خود به نشانه تبدیل می‌شود و از سوی دیگر، مجموعه‌ای چندوجهی از نشانه‌ها را در خود حمل می‌کند. بدن نه صرفاً ابزار انتقال معنا، بلکه خودِ میدان تولید معناست؛ میدانی که اجرا بر آن بنا می‌شود.

«شاخنامه» را می‌توان اجرایی در ستایش حضور دانست؛ اجرایی که در آن، حضور پیش از آنکه چیزی را توضیح دهد، سخن می‌گوید.

بازیگران و اجراگران مسئولیت حضور خود را بر صحنه می‌پذیرند و در نوعی وضعیت قدسی‌وار، بدن خود را به ماده‌ی اصلی اجرا بدل می‌کنند. در اینجا حتی صدا و سکوت نیز از یکدیگر جدا نیستند. صدا، سکوت، موسیقی و نور، هرکدام بخشی از جمله‌ای هستند که نمایش به‌وسیله‌ی آن سخن می‌گوید.

بدن‌ها به نت‌هایی تبدیل می‌شوند که گویی تحت هدایت دستورالعملی نامرئی، در میزان‌بندی صحنه قرار گرفته‌اند. حرکت، مکث، صدا و سکوت، همچون نت‌هایی در یک قطعه‌ی موسیقایی، در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و ریتمی را می‌سازند که مخاطب را نیز در خود درگیر می‌کند.

از این منظر، نمایش بیش از آنکه بخواهد چیزی را برای مخاطب توضیح دهد، تلاش می‌کند چیزی را در او به حرکت درآورد؛ لایه‌ای پیشازبانی که می‌تواند پیش از فهم عقلانی، از طریق بدن و حس دریافت شود. اگر این ارتباط در مخاطب شکل نگیرد، شاید مسئله نه در فقدان معنای اجرا، بلکه در فاصله‌ای باشد که میان نظام نشانه‌ای اثر و تجربه‌ی دریافت‌کننده شکل گرفته است.

دستور زبان خیر و شر.

«شاخنامه» در مرکز خود با یکی از بنیادی‌ترین دوگانه‌های روایی و اسطوره‌ای مواجه است: خیر و شر.

اما خیر و شر در این اجرا صرفاً دو «نماد» نیستند که یکی نماینده‌ی نیکی و دیگری نماینده‌ی بدی باشد. این دو، همچون دو نیروی زنده، در طول اجرا شکل می‌گیرند، تغییر می‌کنند و یکدیگر را تحت تأثیر قرار می‌دهند.

گویی خیر و شر همچون دانه‌ای در آغاز اجرا کاشته می‌شوند و در طول مسیر، به بلوغی می‌رسند که در پایان، دیگر نمی‌توان آن‌ها را به‌سادگی از یکدیگر جدا کرد.

اهمیت «شاخنامه» در این است که این دوگانه را به سطحی ابتدایی و ساده فرو نمی‌کاهد. خیر و شر در شبکه‌ای چندوجهی از نشانه‌ها، پیوسته خود را بازتعریف می‌کنند. نشانه‌ها نیز در طول اجرا ثابت نمی‌مانند؛ جابه‌جا می‌شوند، در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند، تغییر شکل می‌دهند و در ترکیب‌های تازه، معناهای تازه‌ای تولید می‌کنند.

هر تصویر به تصویر پیش از خود وابسته است و هر حرکت، در نسبت با حرکات پیشین، بخشی از مسیر روایی را می‌سازد. بنابراین حذف دیالوگ، به معنای حذف روایت نیست. روایت تنها از سطح زبان گفتاری به سطح بدن، تصویر، نور، صدا و میزانسن منتقل شده است.

از همین‌جا یکی از تناقض‌های جذاب اثر شکل می‌گیرد: نمایش از زبان گفتاری فاصله می‌گیرد، اما در ساختار روایی خود به شکلی قابل‌توجه به منطق کلاسیک وفادار می‌ماند.

اوج و فرود، گره‌افکنی، تقابل نیروها و حرکت تدریجی روایت، همچنان حضور دارند. از این منظر، می‌توان میان ساختار اجرایی «شاخنامه» و سنت نمایش خوش‌ساخت یا Well-Made Play ارتباط برقرار کرد؛ سنتی که در قرن نوزدهم، به‌ویژه با نمایشنامه‌نویسانی چون اوژن اسکریپ، بر ساختار دقیق، گره‌افکنی، علیت، افشاگری تدریجی و سازمان‌دهی حساب‌شده‌ی رویدادها تأکید داشت.

البته «شاخنامه» مستقیماً یک نمایش خوش‌ساخت به معنای تاریخی کلمه نیست؛ بلکه نکته‌ی جالب در اینجاست که اجرایی با چنین زبان بصری و غیرگفتاری، همچنان می‌تواند از منطق روایی‌ای بهره ببرد که ریشه‌های آن را باید در سنت‌های کلاسیک و درام قرن نوزدهم جست‌وجو کرد.

این هم‌نشینی، همان پارادوکسی است که ممکن است برای بخشی از مخاطبان ناآشنا یا حتی غافلگیرکننده باشد: فرم، رادیکال و غیرگفتاری است، اما استخوان‌بندی روایت، برخلاف ظاهر اثر، چندان بیگانه با سنت‌های کلاسیک نیست.

در پایان نیز پیوند خیر و شر، به نوعی دگردیسی دوطرفه می‌رسد؛ گویی هیچ‌یک نمی‌تواند بدون دیگری به تمامیت برسد. خیر، در نسبت با شر معنا می‌یابد و شر نیز بدون خیر، جایگاه خود را از دست می‌دهد. اینجا مرز میان دو قطب، به‌جای آنکه محکم‌تر شود، شروع به فروپاشی می‌کند.

تماشاگر در مقام مترجم؟

در چنین اجرایی، تماشاگر ناگزیر است بخشی از پیش‌فرض‌های معمول خود را کنار بگذارد.

او دیگر با نمایشنامه‌ای مواجه نیست که اطلاعات را از طریق گفت‌وگو دریافت کند و سپس آن‌ها را در ذهن خود مرتب سازد. باید رابطه‌ی خود را با نشانه‌ها از نو تعریف کند؛ بدن را بخواند، سکوت را بشنود، نور را دنبال کند و از کنار هم قرار دادن تصاویر، روایتی شخصی بسازد.

اما شاید حتی «مترجم» نیز واژه‌ی دقیقی برای توصیف این موقعیت نباشد. زیرا مترجم معمولاً با متنی مواجه است که معنایی از پیش موجود دارد و وظیفه‌ی او انتقال آن معنا از زبانی به زبان دیگر است. در «شاخنامه»، تماشاگر بیشتر از آنکه مترجم باشد، در تولید معنا شریک است.

از همین‌جاست که مفهوم آشنایی‌زدایی اهمیت پیدا می‌کند. آشنایی‌زدایی در «شاخنامه» تنها در حذف دیالوگ اتفاق نمی‌افتد؛ بلکه در سطحی عمیق‌تر، شیوه‌ی نگاه‌کردن تماشاگر را نیز دستخوش تغییر می‌کند.

اجرا نشانه‌هایی ساده، ابتدایی و تا حدی خام را پیش روی مخاطب می‌گذارد و از تحمیل یک معنای قطعی به آن‌ها پرهیز می‌کند. مخاطب باید خود رابطه‌ها را کشف کند.

و شاید همین‌جا یکی از مسائل مهم تئاتر امروز آشکار می‌شود: تماشاگر معاصر گاهی انتظار دارد اثر هنری، معنای خود را همچون لقمه‌ای حاضر و آماده، بی‌آنکه نیازی به مشارکت او باشد، پیش رویش بگذارد. «شاخنامه» از این عادت سر باز می‌زند و مخاطب را وادار می‌کند برای رسیدن به معنا، بخشی از مسیر را خودش طی کند.

در نهایت، «شاخنامه» را نمی‌توان صرفاً نمایشی دانست که داستانی کلاسیک را بدون دیالوگ روایت می‌کند.

اهمیت اثر دقیقاً در این فاصله است: نمایش از زبان قراردادی گفتار فاصله می‌گیرد و زبان دیگری را بنا می‌کند؛ زبانی متشکل از بدن، تصویر، فضا، نور، صدا، سکوت و ریتم.

در این زبان، خیر و شر دیگر فقط مفاهیمی انتزاعی نیستند؛ آن‌ها به نیروهایی دیدنی تبدیل می‌شوند که در حرکت بدن‌ها، ترکیب تصاویر، نور و میزانسن حضور پیدا می‌کنند.

از این منظر، پرسش اصلی این نیست که «شاخنامه» چگونه توانسته یک داستان کلاسیک را بدون دیالوگ روایت کند؛ پرسش مهم‌تر این است که چگونه توانسته مخاطب را وادار کند داستان، رابطه‌ی میان نیروها و حتی نسبت خیر و شر را از نو در ذهن خود بسازد.

در اینجا معنا نه صرفاً در بدن اجراگر، نه در نشانه و نه حتی در ذهن مخاطب قرار دارد؛ معنا در فاصله‌ی میان این سه شکل می‌گیرد.

شاید بتوان گفت «شاخنامه» در نهایت تلاشی است برای بازگرداندن تئاتر به لحظه‌ای پیش از سخن‌گفتن؛ جایی که بدن هنوز کلمه نشده است، اما از سکوت نیز خالی نیست.

جایی که بدن، پیش از آنکه معنا باشد، نَتی است در یک هارمونی وسیع.
نقد کامل:
https://naghdehonari.ir/2026/09/09/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b4%d8%a7%d8%ae%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%8c-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%aa-%d8%aa%d8%a8/
رویا پاک سرشت، امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
امین این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۲ شهریور ساعت ۲۳:۴۶
رومولوس یک گروتسک استیلیزه شده.
نقدی از امیرحسین کاشانی

امتیاز ارزشیابی ۳ از ۵
گروتسک شکل مناسب برای بیان تراژدی در دنیای مدرن است.«فردریش دورنمات»
رومولوس اخرین اجرای قیس یساقی. اقتباس شده از نمایشنامه فردریش دورنمات که هیچ وفادارانه نیست نه به معنی ضعف و نه به معنی قوت که فرم و روایتی بی ثبات دارد. فرمی که از درون ایده مرکزی استخراج شده و یاری رسان نمایش است و قصه ای که به بهانه اقتباس یا هر واژه دیگری تکه وپاره شده است.
روم،صحنه ای بی لنگر. اولین برخورد تماشاگر با صحنه نمایش است. در نگاه اول دکورنامتقارن،که به سمت راست سنگینی میکند شاید خام دستانه واشتباهی فاحش قلمداد شود. دکوری که مابین کاخ و مرغ داری سرگردان است. از همین نقطه گروتسک آغاز میشود یعنی قبل از شروع نمایش.
دکور در عمق قرار گرفته است و ورود ... دیدن ادامه ›› وخروج بازیگران بر خلاف نمایشنامه دورنمارت که از چپ وراست صحنه عمدتا اتفاق می افتد از انتهای صحنه رخ میدهد. این میزانسن که بازیگر از دور به تدریج به تماشاگر نزدیک میشود حس ورورد از دنیای دیگر یا جای دیگر را القا میکند که به مرور تنش در دل تماشاگر خلق میکند.
دکور نامتوازن که به واسطه یک رمپ که تخت رومولوس است به راست سنگینی میکند تماشاگر را مدام برای رفع این بی ثباتی بصری درگیر میکند و تماشاگر در جستجوی لنگری است که توازن را برقرار کند. اما این بی ثباتی بازتابی از بی ثباتی سیاسی اخلاقی امپراتوری در حال سقوط رومولوس است.
عدم توازنی که تنش ایجاد میکند و همنشینی قابل توجه ای با ورود و خروج بازیگران برقرار میکند.
تنها نکته قابل توجه در این دکور ستون های سفید و رنگ و رو رفته ای است که سمبلی از کاخ در این مرغ داری است. سمبلی که به جایی که تماشاگر را دچار تردید در مکان متعین نمایش کند بیشتررفتاری محتاطانه است که شاید تماشاگر نفهمد که اینجا کاخ رومولوس است.
بازیگری دراین اجرا به جای رئالیسم روان شناسانه،بر حرکت فرمی و استلیزه بنا شده است. بدن به جای بیان خودانگیخته ی احساس، الگو هایی از پیش طراحی شده و بیرونی را اجرا می کند، با ریتمی در ابتدا بسیار تند. ریتمی تند و منقطع که کلام و حرکت را از هم جدا نگه می دارد. این استیلیزاسیون تصادفی نیست. وقتی عظمت روم در کنار ابتذال روزمره (کاخ در برابر مرغ داری) قرار میگیرد تنها زبانی که میتواند این تضاد را بی انکه اسیبی به نمایش وارد شود محافظت کند همان چیزی است که دورنمات ان را گروتسک می نامید. بازی اغراق شده، ابزار اجرایی همین گروتسک است.
اما متاسفانه این موضوع جز در بازی اقای اسماعیل گرجی و اقای محمد لقمانیان در دیگر بازیگران دیده نمی شد. (بی انصافی نکنم در بازی امیرحسین بلندی هم مشهود بود) برای همین تا صحنه اخر نمایش، اجرا چندان دوست داشتنی نبود. مخصوصا صحنه اول با سرعت بالا و بیان های کاملا ناواضح که کلمات برای شنیده شدن بیان نمی شدند برای حدس زدن ادا می شدند. نامفهوم، گنگ و خسته کننده بود و این برای اولین مواجه تماشاگر با بازیگران دلسرد کننده بود.
اقتباس فرایندی خلاقانه است که می توانند متن مبدا را متناسب با ضرورت های زمانی و اجرایی دگرگون کند.
اما در این نمایش بیشتر به مثابه یک یاری رسانی و کمک به اجرا گران است. قطعا متن نمایشی برای اجرا شدن نوشته میشود اما قرار نیست فراموش کرد که به خودی خود یک وظیفه ای در قبال ادبیات هم دارد. در این نمایشنامه قصه و زنجیره روابط علت و معلولی نقش مهمی در شکل گیری شخصیت ها واشکار شدن هدف نهایی رومولوس دارند. با حذف کارکترهای نمایشی اولین اسیب به قصه وارد میشود و سپس به شناخت کارکترها. چون شخصیت ها در دیالوگ ها و کنش ها نسبت به هم اشکار میشوند. شخصیت رومولوس اگوستوس اخرین امپراتوری روم غربی که در ابتدا یک ادم بی تفاوت و تنبل قلمداد می شود در این اجرا بیشتر شبیه یک دیوانه است. و با کاشت این موضوع نمیتوان در صحنه اخر هدف نهایی رومولوس را برداشت کرد. اگر شخصیت آپولیون یا رآ در نمایش اضافی بود در این متن به همان اندازه شخصیت ژولیا یعنی همسر رومولوس اضافی است. قصه زنجیره علت و معلولی خود را از دست داده و این موضوع باعث اسیبی بزرگ به قصه شده است.
درنهایت نمایش قیس یساقی، در سطح ایده، اجرایی یکدست و اندیشیده است: دکور بی لنگر، ورود و خروج عمقی و بازی استیلیزه. هر سه از یک منطق واحد سرچشمه می گیرند و آن منطق را با وفاداری به روح گروتسک دورنمات پیش می برند. اما فاصله میان ایده و اجرای ان، در این کار محسوس است. بازی ناهم سطح بازیگران و اقتباسی که با حذف کارکترها و زنجیره ی علی، شخصیت رومولوس را از یک قاضی اگاه تاریخ به موجودی گنگ و دیوانه فروکاسته. اجرایی است که میتوانست به مخاطب خود بجز لحظه هایی اکشن چیز های دیگری هم هدیه بدهد.
نقد کامل در رسانه نقد هنری
https://naghdehonari.ir/2026/09/03/%d8%b1%d9%88%d9%85%d9%88%d9%84%d9%88%d8%b3-%db%8c%da%a9-%da%af%d8%b1%d9%88%d8%aa%d8%b3%da%a9-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%84%db%8c%d8%b2%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%87/
۰۹ شهریور ساعت ۲۱:۵۶
نقدی از صالح آبسواران بر اوراتوریای اتهام ساخته محمود رضا رحیمی
پس از آشویتس، شعر گفتن بربریت است.

— تئودور آدورنو

زیبانگری (زیبایی‌شناسی) پس از فاجعه امری وحشیانه و بدوی‌ست. اما آیا ماهیت زیبانگری لازمه‌ی حیات و وجود انسانی نیست؟ در این صورت، همه‌ی ما گناهکاریم. آدورنو شعر گفتن پس از فاجعه را نه ناممکن، بلکه نشانه‌ی بربریت دانست. کدام قربانی، پس از زنده ماندن از ورطه‌ای هولناک، چنانچه هنوز بارقه‌هایی از امید و زندگی درونش باشد، نمی‌خواهد یک شکم سیر غذا بخورد، کسی را ببوسد و زندگی کند؟ آیا همواره تلاش برای بقا گناه‌آلود است؟

"اوراتوریای اتهام" به زیستن در فاجعه‌ای می‌پردازد که در آن، گناه نکردن ناممکن می‌نماید. همه گناهکارند؛ تنها سلسله مراتب متفاوت ... دیدن ادامه ›› است.

فرم آوانگارد و تجربی نمایش، در ابتدا با بهره‌گیری از نورهای تند و تیز که بر مخاطب می‌افتند، نمود پیدا می‌کند. مخاطب در این لحظه، به واسطه آزاری که از نور سفید چراغ قوه ناشی می‌شود، مشارکتی منفعل دارد. مخاطب نشانه می‌رود، زیرا قرار است در ادامه، انگشت اتهام به سویش گرفته شود. گویی گناه مشاهده فاجعه، کم از مشارکت در آن ندارد.

ابعاد زیبایی شناختی اثر، که عمدتا از طریق بدن و ریتم انتقال می‌یابد، موجب پیدایش احساس شرم می‌شود. من از رقص پرفورمر لذت می‌برم؛ پرفورمری که خود از قربانیان است. و همین، احساس شرم و گناه تولید می‌کند.

زیبایی‌شناسی اثر، به علت بهره‌گیری از ریتم تند در تمام اجرا، از شاعرانگی تهی می‌شود و در فهم لایه‌های معنایی اثر اختلال ایجاد می‌کند. نیاز به سکوت و سکون، به واسطه پیوستگی حرکت، دیالوگ‌های پی در پی، صحنه کوچک و فاقد عمق میدان و تعداد زیاد بازیگران، به تمنایی حسی و ادراکی برای درک روایت توسط مخاطب تبدیل می‌شود؛ اما این امکان تا انتها از او دریغ می‌شود. شاید این امر برای آزار عمدی مخاطب و ایجاد فضا و اتمسفر نمایش ضروری بوده باشد.

اشیا و اکسسوار صحنه مبتنی بر استفاده بازیگران‌اند و شامل دکور نمی‌شوند. استفاده از پرده و تصاویر تکرار شونده تا حدودی به محدودیت فضای نامناسب صحنه اجرا کمک کرده است، اما همچنان پرسپکتیو دچار نقصان است.

بازیگران، به عنوان قربانیان آشویتس، بیش از حد آراسته و سالم به نظر می‌رسند، اما از پس ریتم تند نمایش برآمده‌اند و از هماهنگی نسبتا خوبی برخوردارند. گریم‌ها و لباس‌های بازیگران یکدست نیستند و برخی شخصیت‌ها کمتر پرداخت شده‌اند.

در نهایت، کارگردان در به وجود آوردن اتمسفر مد نظر خود، با توجه به فرم و روایت اثر، موفق بوده است. از اجرای موسیقی بسیار لذت بردم. تا حدودی از تنش بر اثر ریتم سریعِ نمایش کاست. روایت دادگاه، و عذر انجام وظیفه از سوی ماموران و نگهبانان، یادآور دادگاه آیشمن و نظریه 'ابتذال شر' هانا آرنت است. در صورتی که مخاطب اطلاعاتی نسبی از این وقایع داشته باشد، از نظر من، با وجود ریتم تند نمایش، انتقال مفهومی روایت دشوار نمی‌نماید.

خوشبخت (شایسته)، سربازی که از فرمان جنایت سرپیچی کند.

                             __ آناتول فرانس

در انتها، گرمای سالن مرا به این فکر انداخت که وجود اردوگاهی مانند آشویتس، در گرمای خاورمیانه غیر قابل تحمل‌تر است یا سرمای لهستان؟

لینک کامل نقد
https://naghdehonari.ir/2026/08/31/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%aa%d9%87%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%b5%d8%a7%d9%84%d8%ad-%d8%a2%d8%a8%d8%b3%d9%88%d8%a7/
 

زمینه‌های فعالیت

تئاتر

تماس‌ها

naghdehonari.i
info@naghdehonari.ir