در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | سجاد خلیل زاده
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 17:50:03
 

فعال هنری

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
دعوت به تماشای یک اثر هنری:

پس از تماشای برخی آثار نمایشی، گاه می‌توان به این نتیجه رسید که آن آثار شایسته فرصت بیشتری برای مواجهه مخاطبان با جهان خود هستند. از همین رو، پیش از آن‌که روایت شخصی و نگاه تحلیلی خود را در قالب گزارش، یادداشت یا نقد منتشر کنم، پیشنهاد می‌کنم علاقه‌مندان تئاتر فرصت تماشای این اثر را از دست ندهند.

این پیشنهاد نه از منظر صدور حکم نهایی درباره اثر، بلکه دعوتی است برای ورود به یک تجربه هنری؛ تجربه‌ای که می‌تواند زمینه‌ساز تأمل، گفت‌وگو و مواجهه‌ای متفاوت با فرم، روایت و جهان نمایش باشد.
پیشنهاد می‌کنم مخاطبان با نگاهی ژرف‌اندیشانه و فارغ از پیش‌داوری، به این اثر نزدیک شوند و اجازه دهند عناصر مختلف آن، از روایت و اجرا تا جزئیات زیبایی‌شناختی، مسیر ارتباط خود را با آنان ... دیدن ادامه ›› پیدا کنند.
در زمان مقتضی، نگاه شخصی و روایت تحلیلی من از این نمایش در قالب گزارش، یادداشت یا نقد منتشر خواهد شد؛ روایتی که تلاش می‌کند از لایه‌های مختلف اثر و تجربه مواجهه با آن سخن بگوید.

سجاد خلیل‌زاده
روایتگر مرز میان صحنه، انسان و اندیشه
دعوت به تماشای یک اثر هنری:

پس از تماشای برخی آثار نمایشی، گاه می‌توان به این نتیجه رسید که آن آثار شایسته فرصت بیشتری برای مواجهه مخاطبان با جهان خود هستند. از همین رو، پیش از آن‌که روایت شخصی و نگاه تحلیلی خود را در قالب گزارش، یادداشت یا نقد منتشر کنم، پیشنهاد می‌کنم علاقه‌مندان تئاتر فرصت تماشای این اثر را از دست ندهند.

این پیشنهاد نه از منظر صدور حکم نهایی درباره اثر، بلکه دعوتی است برای ورود به یک تجربه هنری؛ تجربه‌ای که می‌تواند زمینه‌ساز تأمل، گفت‌وگو و مواجهه‌ای متفاوت با فرم، روایت و جهان نمایش باشد.
پیشنهاد می‌کنم مخاطبان با نگاهی ژرف‌اندیشانه و فارغ از پیش‌داوری، به این اثر نزدیک شوند و اجازه دهند عناصر مختلف آن، از روایت و اجرا تا جزئیات زیبایی‌شناختی، مسیر ارتباط خود را با آنان ... دیدن ادامه ›› پیدا کنند.
در زمان مقتضی، نگاه شخصی و روایت تحلیلی من از این نمایش در قالب گزارش، یادداشت یا نقد منتشر خواهد شد؛ روایتی که تلاش می‌کند از لایه‌های مختلف اثر و تجربه مواجهه با آن سخن بگوید.

سجاد خلیل‌زاده
روایتگر مرز میان صحنه، انسان و اندیشه
محمدامین شهریاری این را دوست دارد
قلم و نظر شما برای بنده ارزشمند و قابل احترام هستش و ممنونم از حضور ودهمراهیتون🌺
۳ ساعت پیش
محمدامین شهریاری
قلم و نظر شما برای بنده ارزشمند و قابل احترام هستش و ممنونم از حضور ودهمراهیتون🌺
از لطف شما صمیمانه سپاسگزارم.
۲ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در تماشاخانه سنگلج، جایی که تاریخ نمایش ایرانی هنوز در معماری و خاطره دیوارهایش جریان دارد، سبیل‌السلطنه نوشته و کارگردانی مهدی ملکی تلاش می‌کند از دل یک ماجرای واقعی مربوط به دربار ناصرالدین‌شاه، جهانی فانتزی، موسیقایی و کمدی بسازد؛ جهانی که در آن قتل ببری‌خان، گربه محبوب قبله عالم، بهانه‌ای برای ورود به مناسبات دربار و بازخوانی ظرفیت‌های نمایش ایرانی می‌شود.
مهدی ملکی این‌بار نمی‌خواهد سیاه‌بازی را صرفاً به شکل یک میراث محفوظ و دست‌نخورده روی صحنه بیاورد، بلکه می‌کوشد با حفظ مولفه‌هایی چون شخصیت مبارک، زن‌پوشی، موسیقی ایرانی، کمدی نعل‌وارونه و ارتباط مستقیم با تماشاگر، بخشی از قواعد کلاسیک این گونه را کنار بگذارد تا زبان اجرا برای مخاطب امروز قابل‌فهم‌تر شود. نتیجه، اجرایی است که بیش از آنکه صرفاً به بازسازی یک دوره تاریخی یا بازتولید یک فرم سنتی علاقه‌مند باشد، در جست‌وجوی نسبت تازه‌ای میان سنت، بدن بازیگر، موسیقی زنده، ریتم کمدی و مشارکت تماشاگر است.
سبیل‌السلطنه از یک اتفاق کوچک آغاز می‌شود؛ ببری‌خان، گربه محبوب ناصرالدین‌شاه، به قتل رسیده و نظم‌الدوله به همراه مبارک مامور می‌شود تا از اهالی کاخ بازجویی کند. همین موقعیت ساده، در جهان نمایش بهانه‌ای می‌شود برای آنکه مجموعه‌ای از شخصیت‌های تاریخی و خیال‌پردازانه در کنار یکدیگر قرار بگیرند و دربار قاجار نه در قالب بازسازی مستند تاریخ، بلکه در هیاتی فانتزی و کمدی دوباره ساخته شود. مهدی ملکی از ابتدا نیز قصد نداشته با یک بازسازی تاریخی مواجه باشیم؛ او می‌گوید متن اولیه بیشتر یک کمدی فانتزی تاریخی بوده که اشعار کوچه و بازار نیز در آن حضور داشته‌اند، اما در فرآیند تولید، عناصری چون مبارک، زن‌پوشی، موسیقی ایرانی و کمدی نعل‌وارونه به اثر افزوده شده‌اند تا نمایش هرچه بیشتر رنگ و بوی نمایش ایرانی ... دیدن ادامه ›› پیدا کند.
همین نکته شاید کلید ورود به جهان سبیل‌السلطنه باشد؛ زیرا مساله اصلی این اجرا بازسازی گذشته نیست، بلکه چگونگی مواجهه امروز با گذشته است. تاریخ قاجار در اینجا ماده خام نمایش است، نه مقصد آن. ملکی به دوره‌ای بازمی‌گردد که در سال‌های اخیر بارها در سینما، تلویزیون و تئاتر مورد استفاده قرار گرفته، اما می‌کوشد از زاویه‌ای متفاوت به آن نگاه کند؛ از یک اتفاق واقعی و ظاهراً کم‌اهمیت، یعنی مرگ گربه شاه، وارد فضای دربار شود و مناسبات قدرت را در قالب فانتزی و طنز به بازی بگیرد. بنابراین ببری‌خان در مقام یک گربه، تنها موتور اولیه قصه نیست؛ حضور او امکان می‌دهد نمایش میان امر واقعی و خیال، میان تاریخ و بازی، و میان شخصیت انسانی و منطق حیوانی حرکت کند.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY5bH
جناب خلیل زاده عزیز
سپاس صمیمانه بابت نگارش این نقد ارزشمند🌹🙏
۸ ساعت پیش
یک دنیا از لطفتون ممنونم جناب خلیل زاده عزیز، خیلی خوش آمدید 🌹
۳ ساعت پیش
علیرضا (نیما) قربان زاده
یک دنیا از لطفتون ممنونم جناب خلیل زاده عزیز، خیلی خوش آمدید 🌹
لطف و محبت شماست، بسیار سپاسگزارم. برای من هم دیدن و همراه شدن با جهان این اثر تجربه‌ای ارزشمند بود. 🌹🙏
۲ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پیش از آنکه اوراتوریای اتهام به معنای متعارف کلمه آغاز شود، مخاطب وارد وضعیتی شده است که دیگر نمی‌توان آن را فقط انتظار برای شروع نمایش نامید. یکی از ویژگی‌هایی که در واکنش‌های مخاطبان نیز به شکل مشخص مورد توجه قرار گرفته، این است که اجرا از بیرون لحظه رسمی آغاز شروع می‌شود و تماشاگر هنگام ورود و استقرار، با بخشی از جهان اجرایی مواجه است؛ اتفاقی که به گفته برخی مخاطبان، باعث شده تجربه تئاتری از همان لحظه ورود شکل بگیرد و نه پس از آنکه چراغ‌های سالن خاموش و نخستین دیالوگ گفته شود. این انتخاب در ظاهر می‌تواند یک تمهید اجرایی باشد، اما وقتی در کنار موضوع اصلی نمایش قرار می‌گیرد، معنای دیگری پیدا می‌کند؛ زیرا نمایش درباره انسان‌هایی است که دیدند، شنیدند و فهمیدند، اما در نهایت سکوت کردند.
اوراتوریای اتهام در معرفی خود، روایتی جمعی از مردمانی ارائه می‌دهد که جنایت را دیده‌اند اما خود را پشت میزها، مهرها و پرونده‌ها پنهان کرده‌اند؛ انسان‌هایی که شاهد بوده‌اند، اما شاهد بودن را به مسئولیت تبدیل نکرده‌اند. همین خلاصه کوتاه، مساله نمایش را از سطح بازنمایی یک واقعه تاریخی فراتر می‌برد و آن را به پرسشی درباره رفتار انسان در برابر خشونت و جنایت تبدیل می‌کند. در اینجا مساله فقط این نیست که چه اتفاقی افتاده است، بلکه مساله دشوارتر این است که چه کسانی آن اتفاق را دیدند، چه کسانی از آن مطلع شدند و در کدام نقطه تصمیم گرفتند که دانستن، به عمل منتهی نشود.
این نقطه، نمایش اوراتوریای اتهام را به جهان فکری و فرمی پیتر وایس نزدیک می‌کند. محمودرضا رحیمی این اثر را با نگاهی آزاد به نمایشنامه بازجویی شکل داده است؛ متنی که از مهم‌ترین نمونه‌های تئاتر مستند قرن بیستم به شمار می‌رود و اساس خود را بر شهادت‌ها، اسناد و فرایند قضایی مرتبط با جنایت‌های آشویتس قرار داده است. در بازجویی ، پیتر وایس برخلاف درام متعارف، به دنبال خلق یک روایت داستانی کلاسیک با قهرمان، ضدقهرمان و نقطه اوج معمول نیست؛ او تاریخ را وارد فضای تئاتر می‌کند و اجازه می‌دهد شهادت و سند، خود به ماده دراماتیک تبدیل شوند. به همین دلیل، مساله اصلی در این گونه تئاتر، تنها بازسازی تاریخ ... دیدن ادامه ›› نیست، بلکه مواجهه دوباره با آن و واداشتن تماشاگر به پرسیدن درباره مسئولیت انسان است.
اوراتوریای اتهام نیز از همین نقطه، مسیری را به سوی یک تجربه جمعی باز می‌کند. فهرست عوامل اثر خود نشان‌دهنده گستردگی این ساختار است؛ در کنار رحیمی که نویسندگی، کارگردانی و دراماتورژی را بر عهده دارد، گروهی از بازیگران شامل الهام ابنی، جواد صداقت، سیدمجتبی طباطبایی بصیر، حسین قره، سهیل محزون، ساناز قربانی، محمدحسین نصراله، رضا پی‌مراک، مهدی برزین، فریده میرزایی، ساحل نهاوندی، یزدان افشانی و مهدی رسولی در اجرا حضور دارند. این گروه در کنار مدیر پروژه، مدیر اجرا، دستیاران کارگردان، برنامه‌ریز و منشی صحنه و دیگر عوامل، ساختاری گروهی برای تولید اثر ایجاد کرده‌اند.

در چنین ساختاری، بازیگر تنها حامل یک شخصیت منفرد نیست؛ مجموعه بازیگران به بخشی از بدن جمعی نمایش تبدیل می‌شوند. این مساله زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که موضوع اثر نیز درباره گروهی از انسان‌هاست، نه یک فرد واحد. اتهام در اینجا متوجه یک چهره منفرد نیست؛ مساله به سازوکاری مربوط می‌شود که در آن افراد متعدد، هر کدام بخشی از یک موقعیت را می‌بینند، می‌شنوند یا اجرا می‌کنند و در نهایت مسئولیت در میان آنها پراکنده می‌شود. همین پراکندگی مسئولیت، از ویژگی‌های مهم جهانی است که نمایش می‌کوشد روی صحنه بسازد.
در واکنش‌های ثبت‌شده از تماشاگران نیز این وجه جمعی اجرا چند بار مورد اشاره قرار گرفته است. برخی مخاطبان از هماهنگی بازیگران، ریتم مشترک گروه و کیفیت دیالوگ‌ها نوشته‌اند و حتی ترکیب بازیگران با تجربه و جوان را عاملی برای شکل گرفتن یک تعادل در اجرا دانسته‌اند. در توصیف دیگری آمده است که بازیگران کمتر از قالب کلی اجرا خارج می‌شوند و در ساختار جمعی اثر حل می‌شوند؛ نکته‌ای که برای نمایشی با چنین موضوع و فرمی، اهمیت دارد، زیرا کوچک‌ترین برجسته‌سازی بی‌دلیل فردیت یک بازیگر می‌تواند تعادل گروهی نمایش را به هم بزند.
با این حال، اوراتوریای اتهام فقط به یک گروه بازیگر و یک متن متکی نیست. طراحی صحنه و نور به سیامک مجیدی سپرده شده است، علی اعتمادی در ساخت اشیای صحنه حضور دارد، رضا حیدری مسئول طراحی و ساخت نور اشیا است و پیام شهید ثالث آهنگسازی اثر را بر عهده دارد. در بخش تصویر نیز امسن جعفری طراح ویدئو و آسنا جعفری دستیار ویدئو هستند و در کنار آنها طراح گریم، طراح لباس، ساخت ماسک، مدیر صحنه و عوامل اجرایی و تبلیغاتی دیگر در تولید حضور دارند. این گستردگی عناصر نشان می‌دهد که اجرا قرار نیست تنها از مسیر متن و بازیگر به مخاطب منتقل شود؛ بلکه ساخت جهان نمایش به صورت هم‌زمان در چند سطح دنبال شده است.
نکته‌ای که در واکنش برخی مخاطبان نیز برجسته شده، نقش همین عناصر دیداری و شنیداری در شکل دادن به تجربه تماشاگر است. از میزانسن و نورپردازی گرفته تا استفاده از ویدئو و حرکت بازیگران، مجموعه‌ای از عناصر در کنار هم قرار گرفته‌اند تا مخاطب را از موقعیت تماشای صرف بیرون بکشند. یکی از مخاطبان حتی اشاره کرده است که نور در بخش‌هایی از اجرا، به او یادآوری کرده که فقط تماشاگر نیست و به نوعی در ساختار اجرایی حضور دارد. این نکته با همان تصمیم اولیه نمایش برای آغاز شدن تجربه پیش از شروع رسمی، ارتباط پیدا می‌کند؛ گویی کارگردانی از ابتدا به دنبال آن است که تماشاگر را در نقطه‌ای قرار دهد که نتواند به راحتی خود را از اتفاقات روی صحنه جدا کند.
در این میان، عنوان اوراتوریای اتهام نیز خود نشانه‌ای از مسیر فرمی اثر است. اوراتوریو در سنت موسیقایی بر روایت جمعی و حضور صداها استوار است و وقتی با واژه اتهام همراه می‌شود، مفهوم آن از یک روایت صرف عبور کرده و به نوعی آیین مواجهه تبدیل می‌شود؛ مواجهه‌ای که در آن، مساله فقط متهم کردن یک فرد یا بازسازی یک واقعه نیست، بلکه ساختن فضایی است که در آن مفهوم مسئولیت مورد پرسش قرار گیرد. از این منظر، نمایش به جای آنکه صرفاً درباره قربانیان یا عاملان یک جنایت سخن بگوید، به سراغ کسانی می‌رود که در حد فاصل این دو موقعیت قرار دارند؛ کسانی که دیدند، دانستند و شاید حتی در بخشی از فرایند حضور داشتند، اما توانستند خود را در پشت ساختارها پنهان کنند.

همین جاست که مساله سکوت به یکی از کلیدواژه‌های اثر تبدیل می‌شود. سکوت در اوراتوریای اتهام فقط نبودن کلام نیست؛ می‌تواند نوعی موضع باشد، نوعی انتخاب و حتی بخشی از سازوکار قدرت. مردمی که جنایت را دیده‌اند اما سکوت کرده‌اند، در واقع فقط از سخن گفتن خودداری نکرده‌اند؛ آنها به ساختاری امکان داده‌اند که بدون مقاومت به مسیر خود ادامه دهد. به همین دلیل، تماشاگر نیز نمی‌تواند کاملاً بیرون از این مساله قرار بگیرد، زیرا نمایش از او می‌پرسد اگر در جایگاه شاهد بود، چه می‌کرد و آیا صرف دیدن و دانستن، برای بی‌گناه ماندن کافی است یا نه.
بخشی از بازخورد مخاطبان نشان می‌دهد که این پرسش برای بعضی تماشاگران پس از پایان اجرا نیز ادامه پیدا کرده است. یکی از آنان نوشته است که پس از پایان نمایش، جملاتی از اجرا همچنان در ذهنش تکرار می‌شده و او را به رفتارهای روزمره خودش و موقعیت‌هایی بازگردانده که انسان برای پایین‌تر نرفتن از موقعیت اجتماعی یا اخلاقی خود، ممکن است به انجام کارهایی تن دهد که می‌داند نادرست است. اهمیت این واکنش در آن است که نشان می‌دهد نمایش در بهترین حالت خود، نمی‌خواهد مخاطب را صرفاً با یک فاجعه تاریخی روبه‌رو کند؛ می‌خواهد آن فاجعه را به آینه‌ای برای اکنون تبدیل کند.
از این منظر، ورود تماشاگر به فضای اوراتوریای اتهام می‌تواند آغاز یک جابه‌جایی باشد؛ جابه‌جایی از جایگاه کسی که آمده نمایش ببیند، به جایگاه کسی که باید نسبت خود را با آنچه می‌بیند مشخص کند. نمایش هنوز تمام نشده، اما پرسش آن از همین نقطه آغاز شده است: آیا شاهد بودن، بدون واکنش، شکلی از مشارکت در سکوت نیست؟

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY4mt
نمایش دوغ به نویسندگی و کارگردانی مهدی ملکی، از یک ممنوعیت ظاهراً ساده آغاز می‌شود؛ در شهری خیالی که بر اساس ترجمه‌ای از یک کتیبه ۵۰۰ ساله، نوشیدن، خرید و فروش و حتی نگهداری دوغ جرم تلقی می‌شود و مجازات آن می‌تواند صد سال زندان و بی‌آبرویی یک خانواده باشد.
اما پشت این موقعیت کمیک، مساله‌ای جدی‌تر قرار گرفته است: انسان‌ها چگونه باورهایی را که ریشه و معنای نخستین‌شان را نمی‌دانند، نسل به نسل منتقل می‌کنند و در نهایت چنان به آن‌ها یقین پیدا می‌کنند که برای دفاع از یک ممنوعیت، دست به حذف دیگری می‌زنند.
بازیگران این نمایش معتقدند دوغ بیش از آنکه درباره یک نوشیدنی باشد، درباره تحریف، تعصب، قضاوت شتاب‌زده و ضرورت بازاندیشی در باورهایی است که بدون پرسش پذیرفته‌ایم؛ نمایشی که تلاش کرده این مضمون را در قالب کمدی سیاه و کمدی ترش به صحنه ببرد.
در نخستین مواجهه با دوغ، همه چیز می‌تواند شبیه یک شوخی ساده به نظر برسد. قرار است در شهری خیالی، چیزی که برای مخاطب کاملاً عادی و روزمره است، یعنی یک لیوان دوغ، به موضوعی ممنوع و خطرناک تبدیل شود؛ ممنوعیتی که نه فقط نوشیدن، بلکه خرید، فروش و نگهداری آن را نیز دربرمی‌گیرد و برای متخلف مجازاتی سنگین در نظر گرفته شده است. پسر خانواده تصمیم می‌گیرد در غیاب پدر و مادر، این ماده ممنوعه را امتحان کند، اما تجربه او از کنجکاوی ساده به موقعیتی تراژیک می‌رسد و خانواده در برابر چیزی قرار می‌گیرند که ظاهراً از پیش درباره آن تصمیم گرفته شده است. همین جابه‌جایی میان امر عادی و امر ممنوع، موتور اولیه کمدی نمایش را می‌سازد، اما در گفت‌وگو با بازیگران، روشن می‌شود که دوغ برای گروه صرفاً یک دستاویز خنده‌آور ... دیدن ادامه ›› نبوده است.

نیما ثبوتی، بازیگر نقش پارسا، جهان نمایش را از زاویه‌ای می‌بیند که در آن ممنوعیت تنها موضوع نمایش نیست، بلکه نمونه‌ای از سازوکاری بزرگ‌تر است؛ سازوکاری که در جوامع مختلف و در دوره‌های گوناگون می‌تواند شکل‌های متفاوتی پیدا کند. از نگاه او، انسان گاهی چیزی را صرفاً به این دلیل خوب یا بد می‌داند که نسل‌های پیشین چنین گفته‌اند و سپس همان باور را بدون بررسی دوباره به نسل بعد منتقل می‌کند. ثبوتی معتقد است مساله نمایش فقط جلوگیری از رفتن به سمت یک امر ممنوع نیست؛ همان‌قدر که تعصب کورکورانه در منع یک امر می‌تواند خطرناک باشد، تشویق کورکورانه به انجام کاری نیز می‌تواند انسان را به همان نقطه برساند. در هر دو حالت، آنچه حذف می‌شود، امکان پرسش و سنجش است.
در این خوانش، کتیبه ۵۰۰ ساله نمایش اهمیت بیشتری از یک عنصر داستانی پیدا می‌کند. آنچه امروز مبنای زندگی مردم قرار گرفته، از خلال ترجمه‌ای از متنی متعلق به گذشته به دست آمده است؛ اما چه تضمینی وجود دارد که این ترجمه دقیق باشد؟ چه تضمینی وجود دارد که تمام گزاره‌های آن درست فهمیده شده باشند؟ و حتی اگر ترجمه دقیق باشد، آیا هر آنچه در گذشته نوشته شده الزاماً باید بدون پرسش به امروز منتقل شود؟ ثبوتی این پرسش را یکی از مهم‌ترین لایه‌های دوغ می‌داند و معتقد است نمایش می‌تواند مخاطب را به این نقطه برساند که برای باورهایش دلیل بخواهد.
در واقع، دوغ در اینجا از یک نوشیدنی به یک نشانه تبدیل می‌شود؛ نشانه‌ای از هر چیزی که ممکن است در یک جامعه ممنوع، مقدس، پذیرفته یا مطرود شود، بی‌آنکه نسل‌های بعد دقیقاً بدانند این معنا چگونه ساخته شده است. به همین دلیل است که نیما قربان‌زاده، دیگر بازیگر نمایش، تأکید می‌کند دوغ متعلق به کشور یا دوره تاریخی مشخصی نیست. به اعتقاد او، گروه تلاش کرده موضوع تحریف عقاید را از محدودیت‌های جغرافیایی و زمانی خارج کند؛ زیرا ممکن است یک روز پسته ممنوع شود، روز دیگر نوعی نان، و در سطحی پیچیده‌تر، یک رفتار یا عقیده به‌عنوان امری ممنوع یا ضروری به انسان‌ها معرفی شود، در حالی که منشأ اولیه آن باور در طول زمان تغییر کرده یا حتی تحریف شده باشد.
انتخاب دوغ از این منظر، اتفاقی ساده اما دارای کارکرد نمایشی است. دوغ برای مخاطب ایرانی عنصری آشنا، روزمره و بی‌خطر است؛ چیزی که به‌طور معمول هیچ‌کس برای مصرف آن نیازمند استدلال اخلاقی یا تاریخی نیست. همین آشنایی، زمانی که در جهان نمایش به یک تابو تبدیل می‌شود، تضاد ایجاد می‌کند. تماشاگر ناگهان مجبور می‌شود نسبت خود را با چیزی که همیشه بدیهی تصور کرده، از نو ببیند. این همان نقطه‌ای است که کمدی می‌تواند از سطح خنده فراتر برود و به ابزار ایجاد تردید تبدیل شود.
قربان‌زاده معتقد است انتخاب این عنصر، امکان می‌دهد مخاطب ابتدا با یک موقعیت ظاهراً غیرمنطقی مواجه شود و بعد آرام‌آرام متوجه شود که منطق پشت بسیاری از باورهای انسانی نیز گاهی از همین مسیر عبور کرده است؛ یعنی چیزی در نقطه‌ای از تاریخ گفته شده، به دلایلی تکرار شده، سپس از نسلی به نسل دیگر منتقل شده و در نهایت آن‌قدر تکرار شده که دیگر کسی درباره اصل آن سوال نمی‌کند. در چنین شرایطی، تکرار جای حقیقت را می‌گیرد.
اما نمایش دوغ تنها به این پرسش اکتفا نمی‌کند که چرا دوغ ممنوع است؟ مساله عمیق‌تر این است که انسان چرا به ممنوعیتی که دلیلش را نمی‌داند، تن می‌دهد و حتی حاضر می‌شود برای حفظ آن دست به خشونت بزند. نیما ثبوتی، با اشاره به سرنوشت شخصیت پارسا، معتقد است تراژدی اصلی دقیقاً در همین‌جا شکل می‌گیرد؛ جایی که یک باور به اندازه‌ای قطعی شده که دیگر کسی به خود اجازه نمی‌دهد اصل آن را بررسی کند و نتیجه، فاجعه‌ای است که از بیرون مضحک به نظر می‌رسد اما در درون خود بسیار تلخ است.

ستاره فروتن، بازیگر نقش سارا، نیز از زاویه دیگری به همین مساله نگاه می‌کند. برای او، یکی از محورهای اصلی نمایش شنیده شدن است. در روایت دوغ، اشتباه میان واژه‌ها و باورهایی که بدون بررسی پذیرفته شده‌اند، می‌تواند زندگی انسان‌ها را تغییر دهد و حتی جان یک نفر را بگیرد. از نگاه او، بخشی از خشونت موجود در جهان نمایش از جایی آغاز می‌شود که آدم‌ها پیش از شنیدن و فهمیدن، تصمیم می‌گیرند؛ پیش از آنکه بدانند یک تابو واقعاً درست است یا غلط، براساس آن درباره دیگری حکم صادر می‌کنند.
این نگاه باعث می‌شود مفهوم دروغ نیز در کنار دوغ اهمیت پیدا کند. شباهت این دو واژه در نمایش صرفاً یک بازی زبانی برای تولید شوخی نیست؛ بلکه امکان شکل‌گیری یک زنجیره مفهومی را فراهم می‌کند: یک واژه می‌تواند جابه‌جا شود، یک معنا می‌تواند تحریف شود، یک روایت می‌تواند تغییر کند و در نهایت انسان‌ها بر اساس همان روایت تغییر یافته، تصمیم‌های واقعی بگیرند. در این جهان، فاجعه لزوماً از یک دروغ بزرگ آغاز نمی‌شود؛ گاهی از یک اشتباه کوچک، یک ترجمه نادرست، یک شنیده ناقص یا یک باور تکرارشده آغاز می‌شود.
از همین منظر، بازیگران دوغ مضمون نمایش را به یک موقعیت اجتماعی یا تاریخی مشخص محدود نمی‌کنند. آنها بر جهان‌شمول بودن مساله تاکید دارند؛ اینکه تحریف عقاید و شکل‌گیری تابوها پدیده‌ای نیست که بتوان آن را فقط به یک جامعه نسبت داد. تفاوت جوامع در این است که هرکدام چه چیزی را ممنوع یا مجاز می‌کنند و چگونه این مرزها را به نسل بعد منتقل می‌کنند. بنابراین، دوغ می‌تواند در عین آنکه از یک موقعیت کاملاً ایرانی و ملموس استفاده می‌کند، پرسشی عمومی‌تر را پیش روی تماشاگر قرار دهد: چند باور در زندگی ما وجود دارد که فقط به این دلیل پذیرفته‌ایم که پیش از ما پذیرفته شده‌اند؟
این پرسش، در نهایت، نمایش را از یک کمدی درباره خانواده‌ای که با ممنوعیت دوغ مواجه شده‌اند، به تجربه‌ای درباره سازوکار شکل‌گیری باور تبدیل می‌کند. شاید به همین دلیل است که ثبوتی معتقد است مهم‌ترین بیانیه‌ای که می‌توان از نمایش استخراج کرد، دعوت به توقف در برابر یقین‌های آماده و مطالبه دلیل است. در جهانی که هر نسلی می‌تواند بخشی از حقیقت را از نسل قبل تحویل بگیرد و بدون بررسی به نسل بعد منتقل کند، پرسش‌کردن نه یک رفتار اضافه، بلکه شرط جلوگیری از تکرار خطاهاست.
دوغ در این معنا تلاش می‌کند تماشاگر را ابتدا بخنداند و سپس او را با یک پرسش تنها بگذارد؛ اگر چیزی را خوب یا بد، مجاز یا ممنوع، درست یا غلط می‌دانیم، دقیقاً از کجا مطمئن شده‌ایم که این داوری متعلق به حقیقت است و نه محصول یک عادت، یک تحریف یا یک روایت تکرارشده؟ شاید تمام مساله نمایش همین فاصله کوچک میان باور کردن و فکر کردن باشد؛ فاصله‌ای که وقتی از میان برود، حتی یک لیوان دوغ هم می‌تواند بهانه‌ای برای یک فاجعه شود.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY4H9
پیش از آنکه فقط خدا چیزی بگوید، یک بدن روی صحنه آغاز به سخن می‌کند؛ مردی که در مرکز صحنه به کیسه بوکس ضربه می‌زند، تمرین می‌کند و با تمام توان خود را برای مبارزه‌ای آماده می‌سازد که هنوز نمی‌دانیم حریفش کیست. همین تصویر نخست، شاید فشرده‌ترین نشانه برای ورود به جهان نمایشی باشد که محمود رشیدی آن را نوشته، کارگردانی و بازی کرده است؛ اجرایی تک‌نفره که از بدن، رنج، زخم، انتخاب و تنهایی عبور می‌کند تا به پرسش‌هایی درباره خدا، شیطان، نفس و رهایی برسد.
فقط خدا در این مسیر تلاش می‌کند معنویت را نه در قالب یک گفتار انتزاعی، بلکه از دل تجربه انسانی روایت کند؛ انسانی که برای رسیدن به خواسته‌هایش می‌جنگد، در برابر برخی پیشنهادها می‌ایستد، بهای انتخاب‌هایش را می‌پردازد و در نهایت درمی‌یابد که شاید دشوارترین مبارزه، نه مبارزه با جهان بیرون، بلکه مواجهه با خود باشد.

فقط خدا از آن اجراهایی است که نقطه شروعش را نباید صرفاً در نخستین دیالوگ جست‌وجو کرد. نمایش پیش از آنکه شخصیت درباره گذشته، رنج‌ها و انتخاب‌هایش سخن بگوید، او را در حال تمرین و ضربه زدن به کیسه بوکس نشان می‌دهد و به این ترتیب، بدن بازیگر تبدیل به نخستین روایت نمایش می‌شود. تماشاگر هنوز نمی‌داند این مرد چه کسی است، چه چیزی را از دست داده و قرار است در طول اجرا به کجا برسد، اما یک چیز را خیلی زود می‌فهمد: با انسانی مواجه است که زندگی را همچون میدان مبارزه تجربه کرده است. مشت‌هایی که به کیسه فرود می‌آیند، تنها تمرین یک بوکسور نیستند؛ در ادامه اجرا می‌توان آنها را به عنوان نشانه‌ای از ... دیدن ادامه ›› شیوه مواجهه شخصیت با جهان نیز خواند؛ انسانی که برای رسیدن به هدف خود حاضر نیست به آسانی عقب بنشیند و مسیرش را با انتخاب‌های دشوار ادامه می‌دهد، حتی اگر نتیجه این انتخاب‌ها فاصله گرفتن از دیگران و رسیدن به تنهایی باشد.

این شروع فیزیکی، از همان ابتدا یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های اجرای محمود رشیدی را نیز مشخص می‌کند. در یک اجرای تک‌نفره، بازیگر نمی‌تواند صرفاً حامل متن باشد؛ او باید هم‌زمان فضا، ریتم، شخصیت و بخش قابل توجهی از جهان نمایش را با بدن خود ایجاد کند. اجرای تک‌پرسوناژ در تئاتر معاصر، به‌ویژه در سنت seul en scène فرانسه، مدت‌هاست که به‌عنوان فرمی جدی و مستقل شناخته می‌شود و ارزش آن دقیقاً در همین ظرفیت نهفته است که یک بازیگر بتواند بدون اتکا به تعداد زیادی شخصیت و عنصر صحنه، جهان کاملی را پیش روی مخاطب بسازد. گاهی یک بازیگر تنها یک شخصیت را تا عمیق‌ترین لایه‌های روانی آن دنبال می‌کند و گاهی با تغییر بدن، صدا، ریتم و کیفیت حضور، جهان چند شخصیت را به تنهایی حمل می‌کند. در چنین فرمی، مساله اصلی تعداد بازیگران نیست؛ مساله این است که آیا یک بدن می‌تواند به اندازه کافی ظرفیت روایی، احساسی و تخیلی داشته باشد تا تماشاگر برای مدتی جهان بیرون را فراموش کند و در جهان اجرا قرار بگیرد.

فقط خدا نیز خود را در برابر همین آزمون قرار می‌دهد و محمود رشیدی بخش قابل توجهی از این بار را با اتکا به توانایی فیزیکی و حضور صحنه‌ای خود پیش می‌برد. انرژی بالای بدن او از همان آغاز با فضای بوکس و تمرین شکل می‌گیرد و در ادامه نیز در تغییر موقعیت‌ها و حرکت‌های مختلف ادامه پیدا می‌کند. این انرژی البته صرفاً برای ایجاد هیجان نیست؛ بخشی از شخصیت‌پردازی از طریق همین بدن اتفاق می‌افتد. بوکسور نمایش انسانی است که عادت کرده برای رسیدن به هدف مبارزه کند و همین مبارزه تدریجاً از سطح یک فعالیت ورزشی یا حرفه‌ای فراتر می‌رود و به استعاره‌ای برای وضعیت زندگی او تبدیل می‌شود. او برای رسیدن به خواسته‌هایش انتخاب می‌کند و دست رد به برخی پیشنهادها می‌زند، اما هر انتخابی هزینه دارد و در نهایت چیزی که در مسیر این مبارزه به دست می‌آورد، الزاماً با آنچه از دست داده برابری نمی‌کند. تنهایی در اینجا صرفاً یک اتفاق نیست؛ نتیجه مجموعه‌ای از انتخاب‌هاست.

از این منظر، نمایش به تدریج تصویری را که در آغاز از بوکسور داریم تغییر می‌دهد. در ابتدا تصور می‌کنیم با مردی مواجهیم که برای پیروزی آماده می‌شود، اما در ادامه این پرسش شکل می‌گیرد که اساساً پیروزی برای او چه معنایی دارد. اگر رسیدن به هدف به قیمت از دست دادن رابطه، آرامش، امنیت و بخشی از جهان انسانی تمام شود، آیا هنوز می‌توان نام آن را پیروزی گذاشت؟ فقط خدا این پرسش را با یک بحث فلسفی مستقیم مطرح نمی‌کند، بلکه آن را در مسیر زندگی شخصیت قرار می‌دهد و از همین راه، مبارزه بیرونی را به مبارزه‌ای درونی تبدیل می‌کند.

این ویژگی در انتخاب‌های اجرایی نیز دیده می‌شود. صحنه نمایش با مجموعه‌ای از اشیای محدود شکل گرفته، اما تقریباً هیچ‌کدام از این اشیا در شکل معمول و روزمره خود باقی نمانده‌اند. لباس بازیگر، دستکش بوکس، ساک ورزشی و دیگر عناصر صحنه با چسب‌های پهن کاهی‌رنگ یا نوارهایی با ظاهر چوب پوشیده شده‌اند و همین انتخاب، اشیای متفاوت را در یک جهان بصری واحد قرار می‌دهد. میز، پنجره، بطری آب، ماشین اسباب‌بازی و دیگر عناصر، به جای آنکه مجموعه‌ای پراکنده از وسایل مورد نیاز صحنه باشند، در کنار یکدیگر بخشی از یک زبان بصری مشترک می‌شوند. در نگاه نخست، این طراحی می‌تواند یک راهکار ساده و کم‌هزینه برای ایجاد فضای اجرایی به نظر برسد، اما در مواجهه دقیق‌تر، ظرفیت معنایی بیشتری پیدا می‌کند؛ چسب چیزی است که دو سطح را به هم متصل می‌کند، شکافی را می‌پوشاند و چیزی را برای مدتی کنار چیز دیگری نگه می‌دارد. از این منظر می‌توان جهان صحنه را همچون جهانی دید که دائماً در حال سرهم شدن و ترمیم است؛ جهانی که شاید شبیه خود شخصیت، زخم‌هایش را پوشانده و تلاش می‌کند با همان امکانات محدود، دوباره سرپا بایستد.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY3Yv
برلین در مسیر خود تلاش می‌کند تاریخ را از سطح بازنمایی یک دوره مشخص فراتر ببرد و آن را به تجربه‌ای انسانی درباره هویت و انتخاب تبدیل کند؛ تجربه‌ای که در برخی لحظات به‌واسطه بازی‌ها، ریتم و طراحی فیزیکی صحنه توانسته مخاطب را درگیر کند و در بخش‌هایی نیز به دلیل کاستی‌های متن و ناهماهنگی‌های اجرایی، فاصله میان ایده بلندپروازانه و دستاورد نهایی را آشکار می‌سازد.

آزادی یعنی چی؟ یعنی بتونی نه بگی و زنده بمونی…؛ جمله‌ای که در معرفی برلین آمده، در واقع کلید ورود به جهانی است که نمایش تلاش می‌کند در طول اجرا آن را گسترش دهد. مساله اصلی اثر ظاهراً یک واقعه تاریخی یا بازسازی دوره‌ای از گذشته نیست؛ آنچه در مرکز قرار می‌گیرد، موقعیتی است که در آن انسان باید میان اطاعت و مقاومت، میان حفظ خود و حفظ دیگری، و میان دانستن و ندانستن انتخاب کند؛ انتخاب‌هایی که در شرایط عادی شاید ساده به نظر برسند، اما هنگامی که انسان در فضایی بسته و تحت فشار قدرت قرار می‌گیرد، معنای آنها تغییر می‌کند و حتی ساده‌ترین نه گفتن می‌تواند به یک کنش پرهزینه تبدیل شود.

نمایش برلین به نویسندگی علی صفری، با طراحی و کارگردانی متین فرهنگ، در جهانی شکل می‌گیرد که نشانه‌های تاریخی آن به فضای جنگ جهانی دوم و آلمان نازی نزدیک است، اما آنچه اثر را برای تماشاگر امروز قابل پیگیری می‌کند، صرفاً ارجاع به یک دوره تاریخی نیست. مساله اصلی، سازوکار قدرت بر انسان است؛ ... دیدن ادامه ›› اینکه چگونه قدرت می‌تواند پیش از آنکه بدن انسان را نابود کند، ذهن، حافظه، هویت و امکان انتخاب او را تحت تأثیر قرار دهد. همین وجه است که باعث می‌شود برخی تماشاگران پس از پایان اجرا، روایت را از محدوده تاریخی آن بیرون بکشند و به تجربه‌ای انسانی و عمومی‌تر تبدیل کنند. در یکی از واکنش‌های مخاطبان، نمایش نه صرفاً روایت جنگ جهانی دوم، بلکه روایتی از فروپاشی هویت تلقی شده و پرسشی بنیادین درباره باقی ماندن انسانیت پس از از دست رفتن نام، گذشته و خاطره مطرح شده است؛ برداشتی که نشان می‌دهد ظرفیت معنایی نمایش برای بخشی از مخاطبان فراتر از داستان سطحی آن عمل کرده است.

اما برلین برای رسیدن به این لایه، به یک فضای اجرایی ساده و کم‌تنش اکتفا نمی‌کند. جهان نمایش از ابتدا بر مبنای فشار ساخته شده است؛ فشاری که در بدن بازیگران، میزانسن‌های فیزیکی، حضور مداوم آنها و مناسبات میان شخصیت‌ها خود را نشان می‌دهد. مخاطب با جهانی مواجه است که در آن سکون نیز آرامش نیست و حرکت نیز الزاماً نشانه آزادی نیست. همین مساله، اجرای اثر را از نظر فیزیکی دشوار می‌کند؛ به‌ویژه آنکه تعداد زیادی از بازیگران از ابتدای اجرا در فضای صحنه حضور دارند و حفظ انرژی، تمرکز، ریتم و کیفیت واکنش در چنین شرایطی نیازمند انضباط بالای گروهی است. برخی تماشاگران نیز دقیقاً به همین وجه اشاره کرده‌اند و حضور مستمر بازیگران و دشواری حفظ ریتم را از ویژگی‌های مهم اجرای برلین دانسته‌اند.

با این حال، همین انتخاب اجرایی یکی از نخستین نقاطی است که فاصله میان ظرفیت ایده و کیفیت تحقق آن را آشکار می‌کند. برلین می‌خواهد جهان خود را از طریق انباشت فشار، خشونت، ترس و موقعیت‌های فیزیکی بسازد و در بخش‌هایی نیز موفق می‌شود این فشار را به سالن منتقل کند، اما چنین فرمی به همان اندازه که امکان ایجاد تنش دارد، مستعد از دست دادن تمرکز نیز هست. وقتی تعداد زیادی شخصیت و کنش به صورت هم‌زمان در فضای اجرا حضور دارند، هر بازیگر باید نه فقط دیالوگ خود، بلکه وضعیت کلی صحنه را درک کند؛ زیرا کوچک‌ترین افت در واکنش، ریتم یا کیفیت حضور می‌تواند زنجیره میزانسن را مختل کند. بخشی از واکنش‌های مخاطبان نیز دقیقاً در همین نقطه دوگانه است: گروهی از اجرای منسجم و بازی‌های روان سخن گفته‌اند و گروهی دیگر تفاوت محسوس کیفیت بازی‌ها، تپق، فاصله برخی بازیگران با فضای حاکم بر صحنه و ناهماهنگی در سطح اجرا را یادآور شده‌اند.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY4cB
امیرمسعود فدائی، رِزا، امیر مسعود و حسام؟ این را خواندند
متین فرهنگ این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نظرسنجی 3:

به نظر شما نظر یک تماشاگر در تیوال تا چه حد باید در تصمیم تماشاگر بعدی برای خرید بلیت اثرگذار باشد؟
به نظر میرسد شما بیشتر دنبال نفی تماشاگر ‌و کم ارزش دانستن نظرات مخاطب با برچسب عام بودن هستی ، یعنی از سوالات و گزینه ها این را احساس میکنم که امیدوارم این گونه نباشد ‌و همچنین امیدوارم نسبتی با شجاع خلیل زاده هم نداشته باشید چون سیاست ایشان هم نفی و انکار مردم است
۴ روز پیش، شنبه
پدرام عبدی
خیلی از بازی با لغات و لفظ قلم سر در نمیارم فقط اینرا میدانم از فرهادی و روستایی تا آدینه و افشاریان فیلم و نمایش میسازن که مردم ببیننشان ، میزان نگاه مردم عام هست اونا تعیین میکنن چی خوب و ...
سلام و ارادت

من هم با بخش مهمی از حرف شما موافقم، در نهایت این تماشاگر است که تصمیم می‌گیرد بلیت بخرد یا نخرد، نمایش را ببیند یا نبیند و حتی درباره تجربه‌اش حرف بزند. هیچ منتقد، استاد دانشگاه، روزنامه‌نگار یا مدیر فرهنگی نمی‌تواند این عاملیت را از مخاطب بگیرد.
اما به نظرم یک تفکیک اساسی در حرف شما وجود دارد که اگر آن را انجام ندهیم، چند مفهوم متفاوت را یکی گرفته‌ایم، استقبال مردم، اعتبار اجتماعی اثر، موفقیت اقتصادی اثر و ارزش هنری اثر الزاما یک چیز نیستند.
اینکه مردم از یک اثر استقبال کنند، قطعا یک واقعیت مهم است و حتی برای ... دیدن ادامه ›› اقتصاد تئاتر اهمیت تعیین‌کننده دارد. اما از اینکه یک اثر پرفروش یا پرمخاطب شده، نمی‌توان به‌طور منطقی نتیجه گرفت که از نظر هنری بهترین اثر موجود بوده است. همان‌طور که کم‌فروش بودن یک اثر هم به‌تنهایی اثبات نمی‌کند که اثر بدی است.
اگر قرار بود میزان فروش معیار نهایی ارزش هنری باشد، تاریخ هنر اساسا باید تاریخ پرفروش‌ترین‌ها می‌بود، نه تاریخ آثاری که گاهی در زمان خودشان دیده نشدند و بعدها جایگاه مهمی پیدا کردند.
مثلا ممکن است یک اثر مخاطب بسیار گسترده‌ای پیدا کند چون سرگرم‌کننده، ستاره‌محور، تبلیغاتی یا از نظر موضوعی به ذائقه عمومی نزدیک است. این موفقیت اجتماعی و اقتصادی واقعی است و باید آن را جدی گرفت. اما همچنان می‌توان جداگانه پرسید متن آن اثر چه کیفیتی دارد، کارگردانی چگونه است، بازی‌ها چه نسبتی با جهان اثر دارند، ساختار دراماتیک چقدر منسجم است و از نظر زیبایی‌شناختی چه چیزی تولید کرده است.
برعکسش هم صادق است، ممکن است اثری مخاطب کمی داشته باشد اما از نظر هنری واجد ارزش باشد. بنابراین نه منتقد می‌تواند با چند جمله یک اثر را به عرش ببرد، نه فروش پایین به‌تنهایی آن را به فرش می‌زند.
اتفاقا این دقیقا به بحث مقاله من مربوط می‌شود. من نگفته‌ام نظر مردم بی‌ارزش است یا باید نظر کارشناس جای نظر مردم را بگیرد. بحث من این است که وقتی یک تماشاگر تجربه‌اش را در یک سامانه فروش بلیت ثبت می‌کند، آن تجربه تبدیل به یکی از اطلاعاتی می‌شود که ممکن است روی تصمیم تماشاگر بعدی اثر بگذارد. بنابراین باید میان حق تماشاگر برای اظهارنظر و وزن اطلاعاتی آن اظهارنظر تفاوت گذاشت.
اگر من بعد از دیدن یک نمایش بنویسم عالی بود، حتماً ببینید، این حق من است. اگر شما بنویسید افتضاح بود، نبینید، حق شماست. اما هیچ‌کدام صرفا به دلیل اینکه تماشاگر هستیم، خودبه‌خود تبدیل به نقد تخصصی نمی‌شویم. تجربه ما معتبر است به‌عنوان تجربه خودمان، اما تعمیم آن تجربه به کیفیت کلی اثر، نیازمند استدلال و توضیح بیشتری است.
ضمن اینکه اتفاقا من با شما موافقم که مردم باید امکان تشخیص و انتخاب داشته باشند. به همین دلیل هم مخالف این هستم که نظر تماشاگر حذف شود یا به‌دلیل غیرتخصصی بودن بی‌ارزش تلقی شود. چیزی که می‌گویم این است که اگر قرار است مخاطب انتخاب کند، بهتر است با مجموعه متنوعی از اطلاعات مواجه باشد، تجربه تماشاگر، نقد تخصصی، اطلاعات اثر، معرفی عوامل و البته مشاهده خود اثر. بعد تصمیم را خودش بگیرد.
در واقع، من نمی‌خواهم به جای مخاطب تصمیم بگیرم؛ می‌خواهم درباره کیفیت محیط اطلاعاتی‌ که مخاطب در آن تصمیم می‌گیرد سوال کنم.
و درباره جمله کار خوب باشد عام و خاص می‌پسندند و بد باشد تعریف و تمجید کارشناس ارزشی ندارد هم با بخش اول و دومش نمی‌توان به این سادگی موافق بود. گاهی اثر خوب دیر دیده می‌شود، گاهی اثر ضعیف بسیار دیده می‌شود، گاهی منتقد اشتباه می‌کند و گاهی هم ذائقه عمومی چیزی را انتخاب می‌کند که بعدها ارزش هنری چندانی برایش باقی نمی‌ماند. هیچ‌کدام از اینها عجیب نیست، چون هنر فقط با یک معیار سنجیده نمی‌شود.
به نظرم اتفاقا باید به مردم و قدرت تشخیصشان احترام گذاشت، اما احترام به مخاطب یعنی او را قادر بدانیم میان انواع اطلاعات تمایز بگذارد، نه اینکه بگوییم چون مخاطب شعور دارد، پس همه اطلاعاتی که دریافت می‌کند از نظر کیفیت و اعتبار یکسان‌اند.
در نهایت هم من اساسا با این گزاره که هنرمند به جای نگرانی درباره فروش، باید نگران کیفیت کارش باشد مخالفتی ندارم. اتفاقا باید نگران کیفیت باشد. اما این بحث منافاتی با بررسی کیفیت نقد و کیفیت اطلاعاتی که در سامانه‌های فروش بلیت منتشر می‌شود ندارد.
اگر اثر ضعیف است، بگذارید تماشاگر با دلیل بگوید چرا ضعیف است. اگر اثر خوب است، بگذارید تماشاگر با دلیل بگوید چرا خوب است. و اگر کسی فقط نوشته عالی یا افتضاح، آن را هم می‌توان به‌عنوان تجربه شخصی خواند، نه اینکه الزاما یکی را حقیقت نهایی درباره اثر فرض کنیم.
برای من مسئله حذف صدای مردم نیست، اتفاقاً مسئله این است که صدای مردم را آن‌قدر جدی بگیریم که درباره کیفیت، اعتبار و کارکرد آن هم بتوانیم بحث کنیم.

سپاس
۲ روز پیش، دوشنبه
سجاد خلیل زاده
سلام و ارادت مجدد اتفاقا این بار به نظرم نکته‌ای را مطرح کردید که ارزش دارد دقیق‌تر روی آن مکث کنیم، چون تفاوت میان باید اثرگذار باشد و می‌تواند در تصمیم اثر داشته باشد از نظر صورت‌بندی پرسش ...
سلام و ارادت دوباره

زیر یکی دو پست اخیرتون که گفتگومون در جریان بود مطالبی نوشتم. برای اینکه اطاله کلام نشه به همونا بسنده میکنم. آرزوی توفیق دارم براتون.
۲ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نظرسنجی 2:

یک تماشاگر بعد از دیدن نمایش در تیوال می‌نویسد:
این نمایش را نبینید؛ وقت و پولتان را هدر ندهید.

به نظر شما این جمله:
دغدغه های این چنین معمولا مال پدیدآورندگان کارهای کم مایه و کیفیت نازل هست که نگرانن کسی لختی شاه رو به گوش بقیه برسونه یا نه، حتی از روی غرض بخواد ضربه ای به کارشون بزنه. هنرمندانی که آثاری با شاخصه های کیفی مقبول تولید میکنن نه تنها نگران چنین نظراتی نیستن که شاید اونا رو فرصت های بالقوه برای بهتر دیده شدن کارشون ببینن.
اون نگرانی مختص لوزرهاست
۴ روز پیش، شنبه
سجاد خلیل زاده
سلام و ارادت فکر می‌کنم اینجا یک سوتفاهم درباره اصل بحث وجود دارد. من نگفته‌ام هر تماشاگر یا هر کسی که نظری در تیوال می‌نویسد، الزاما قصد دارد نظرش را نقد مستدل جا بزند. اتفاقا بحث من اساسا ...
سلام و اردات آقای خلیل زاده
تشکر میکنم که با حوصله مطالب رو خوندین و گفتگو رو در محدوده احترام آمیزی ادامه دادین.

به نظر میرسه که هم بنده به مغز و هسته مطالبی که شما تو این سه روز تو این چهار پست و پاسخهاتون نوشتین واقف شدم و هم شما به مغز مطالبی که من نوشتم. فارغ از این که هر کدوم مون چقدر با اونا موافق یا مخالفیم ادامه گفتگو به احتمال زیاد تکرار یه سری نکاتی میشه که ما رو تو یه دایره بسته محصور میکنه. خصوصا این که بنده با اکثر گزاره هایی که مطرح میکنین به صورت ((گزاره مجزا)) موافقم در واقع با صرف اونا مسئله ای ندارم ... دیدن ادامه ›› و مشکل با نحو اوناست.
و خب هم من با نحو شما آشنا شدم و هم احتمالا شما با نحو بنده. بنابراین از نظر من نیازی نیست بعد از این به تکرار گزاره ها بپردازیم چون نهایتا نحومون همون خواهد بود.
مجددا از حوصله و متانت شما سپاسگزارم.
۲ روز پیش، دوشنبه
جمشید پی‌درپی
سلام و اردات آقای خلیل زاده تشکر میکنم که با حوصله مطالب رو خوندین و گفتگو رو در محدوده احترام آمیزی ادامه دادین. به نظر میرسه که هم بنده به مغز و هسته مطالبی که شما تو این سه روز تو این ...
سلام و ارادت

من هم از اینکه بحث را با وجود اختلاف نظر، با حوصله و احترام ادامه دادید ممنونم. فکر می‌کنم همان‌طور که گفتید، هر دو تا حد زیادی متوجه هسته اختلاف و زاویه نگاه طرف مقابل شده‌ایم. برای من هم روشن شد که بخش قابل توجهی از اختلاف، نه بر سر تک‌تک گزاره‌ها، بلکه بر سر نحوه صورت‌بندی، زاویه ورود به مسئله و معنایی است که از کنار هم قرار گرفتن این گزاره‌ها ساخته می‌شود. اتفاقا این بخش از گفت‌وگو برای من ارزشمندتر از صرفا موافق یا مخالف بودن با یک ... دیدن ادامه ›› جمله است.
طبیعی است که بعد از این نقطه، ادامه دادن بحث ممکن است بیشتر به بازتولید همان استدلال‌ها منجر شود تا اضافه کردن نکته تازه. بنابراین با احترام به سخن شما، فعلا بحث را همین‌جا نگه داریم. ممنون از دقت و حوصله‌ای که برای خواندن و پاسخ دادن گذاشتید. فارغ از اختلاف نظر، فکر می‌کنم همین که درباره موضوعی مثل جایگاه نظر تماشاگر، نقد و تصمیم خرید بتوانیم چنین گفت‌وگویی شکل بدهیم، خودش اتفاق مفیدی است.

ارادتمند
۲ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نظرسنجی 1:

آیا هر تماشاگر، صرفاً چون بلیت خریده و نمایش را دیده، حق نقد دارد یا فقط حق اظهارنظر؟
وقتی نظر تماشاگر جای نقد می‌نشیند؛ بحران تازه در اقتصاد تئاتر با سامانه فروش اینترنتی بلیت


پلتفرم‌های فروش و معرفی آثار نمایشی در سال‌های اخیر، به تدریج به فضایی تبدیل شده‌اند که در آن تجربه شخصی تماشاگر، گاه بدون هیچ تفکیک روشنی از نقد حرفه‌ای، در جایگاه داوری درباره کیفیت یک اثر قرار می‌گیرد؛ مساله‌ای که در ظاهر نشانه مشارکت دموکراتیک مخاطب در حیات تئاتر است، اما در عمل می‌تواند مرز میان سلیقه، تجربه شخصی، بازخورد مخاطب و نقد هنری را از میان بردارد.

اهمیت موضوع زمانی بیشتر می‌شود که بدانیم پژوهش‌های متعدد درباره نظام‌های نقد آنلاین نشان داده‌اند که امتیازها و نظرهای کاربران واقعاً بر تصمیم مخاطبان اثر می‌گذارند و این اثرگذاری با سوگیری‌های انتخاب، هیجانی‌بودن تجربه، فشار اجتماعی، اغراق و حتی نقدهای جعلی پیچیده‌تر می‌شود. در چنین شرایطی، مساله فقط این نیست که یک تماشاگر حق دارد درباره نمایشی که دیده نظر منفی بدهد؛ مساله بنیادی‌تر این است که آیا ما برای مخاطب امکان تشخیص نظر شخصی ... دیدن ادامه ›› از نقد معتبر را فراهم کرده‌ایم یا نه.

تئاتر پیش از آنکه وارد سالن شود، در جهان امروز وارد یک فضای دیگری نیز شده است؛ فضایی که دیگر صحنه، تنها محل مواجهه اثر و تماشاگر نیست و تجربه نمایش از لحظه‌ای که مخاطب بلیت می‌خرد تا زمانی که پس از خروج از سالن تلفن همراه خود را باز می‌کند و درباره آن می‌نویسد، امتداد پیدا می‌کند. این تغییر در ذات خود نه تهدید است و نه فرصت مطلق؛ یک واقعیت تازه در زیست فرهنگی است. تماشاگر امروز دیگر فقط مصرف‌کننده خاموش اثر نیست، بلکه می‌تواند روایت خودش از تجربه تماشای یک نمایش را عمومی کند، به آن امتیاز بدهد، درباره بازیگر و کارگردان اظهار نظر کند و حتی بر تصمیم تماشاگر بعدی اثر بگذارد. از این منظر، حذف یا محدودکردن صدای مخاطب نه ممکن است و نه مطلوب. مساله از جایی آغاز می‌شود که حق اظهار نظر با اعتبار داوری اشتباه گرفته می‌شود؛ یعنی چون یک نفر حق دارد چیزی را دوست نداشته باشد، تصور کنیم هر توضیحی که درباره علت دوست‌نداشتن او ارائه می‌شود الزاماً نقد است، و چون یک نظر در یک پلتفرم عمومی منتشر شده، پس باید آن را هم‌وزن یک نقد تحلیلی، پژوهش هنری یا ارزیابی حرفه‌ای دانست.

این تفکیک در هنر از همیشه مهم‌تر است، زیرا اثر هنری برخلاف بسیاری از کالاهای مصرفی، الزاماً برای پاسخ‌دادن به یک معیار واحد تولید نمی‌شود. ممکن است تماشاگر از ریتم نمایشی ناراضی باشد، در حالی که کندی ریتم دقیقاً بخشی از منطق زیبایی‌شناختی اثر بوده است؛ ممکن است بازیگری را بی‌حس بداند، در حالی که کارگردان عمداً از بیان عاطفی مستقیم فاصله گرفته باشد؛ ممکن است طراحی صحنه را خالی توصیف کند، در حالی که خلأ فضایی یکی از عناصر اصلی میزانسن باشد؛ یا برعکس، ممکن است پشت واژه‌هایی مانند تجربی، مینیمال، فرم‌گرا یا مدرن ضعف‌هایی واقعی در ساختار اثر پنهان شده باشد. بنابراین مشکل در این نیست که مخاطب ممکن است اشتباه کند؛ منتقد حرفه‌ای هم ممکن است اشتباه کند. مشکل در این است که نظام انتشار و مصرف نظرها معمولاً ابزار کافی برای فهمیدن تفاوت میان این دو نوع داوری در اختیار مخاطب قرار نمی‌دهد.

این مساله البته اختصاصی به تئاتر ایران یا یک پلتفرم خاص ندارد. ادبیات پژوهشی گسترده درباره نقدهای آنلاین نشان داده است که کاربران به‌طور معناداری از این نقدها در تصمیم‌گیری خود استفاده می‌کنند و حتی یک فراتحلیل بر پایه ۱۵۶ مطالعه و ۶۹ هزار مشاهده نشان داده است که جهت‌گیری نظرها یا همان مثبت و منفی‌بودن آنها، یکی از قدرتمندترین عوامل اثرگذار بر قصد خرید است. پژوهش‌های دیگری نیز نشان داده‌اند که نظام‌های نقد آنلاین از سوگیری انتخاب رنج می‌برند؛ به این معنا که کسانی که تجربه بسیار مثبت یا بسیار منفی داشته‌اند، احتمال بیشتری دارد که نظر خود را ثبت کنند و در نتیجه صدای تجربه‌های افراطی می‌تواند در میان نظرهای منتشرشده بیش از تجربه‌های میانه دیده شود. این نکته برای تئاتر اهمیت ویژه‌ای دارد، زیرا یک نمایش ممکن است در یک شب با تماشاگرانی روبه‌رو شود که دقیقاً با زبان و زیبایی‌شناسی آن ارتباط برقرار نمی‌کنند و همان تجربه شخصی، بعداً در فضای عمومی به صورت گزاره‌ای درباره کیفیت نمایش بازتولید شود.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY2rf
نظر یک مخاطب عام > نظر کل کارشناسان و منتقدین
۴ روز پیش، شنبه
سجاد خلیل زاده
سلام و ارادت ممنون از توضیحی که دادید. فکر می‌کنم برای اینکه بحث از سوتفاهم خارج شود، بهتر است یک تفکیک را روشن کنیم. اول اینکه متن منتشرشده یک مقاله دانشگاهی یا گزارش پژوهشی نبوده، بلکه ...
درود متقابل

طبیعتا من انتظار مقاله علمی/دانشگاهی که ندارم و اون خبرگزاری و امثال اون خبرگزاری یا حتی تیوال خودمون که جای مقاله علمی نیست ولی حتی مقاله ژورنالیستی هم باید روشن به منبعی که بهش استناد میکنه اشاره کنه وگرنه استناد چه ارزشی داره؟ مخصوصا که ادعای تحلیلی بودن هم داشته باشه...تحلیل رو چه زمینی؟ رو چه زمینه‌ای؟

من این نمونه هایی رو که آوردین مطالعه میکنم بنابراین الان نمیدونم چه استفاده ای ازشون کردین و فکت ها و روش تحلیل یا حتی نتایج ... دیدن ادامه ›› شون چه بازتابی تو نوشته شما داشتن. آیا دال و مدلول درستی رو می سازن یا نه و....

ولی به صورت کلی تر عرض کنم که الان من و هر کس دیگه ای میتونه با چند جستجو و مخصوصا به یاری ایجنت های هوشواره مقالاتی از سراسر وب که به منابع دانشگاهی یا پژوهشی هم متصل هستن پیدا و ردیف کنه در ((رد یا انکار)) ادعای اصلی مقاله شما. این یه نکته شه ولی مهمتر اونه که من بتونم به خواننده "نشون بدم" که چه جوری از اون منابع تحقیقاتی و آماری که ردیف می‌کنم به انکار یا رد ادعای شما میرسم. کاری که شما تو اون مقاله نکردین. یعنی نشون ندادین چه جوری اون منابع غایب نشون میدن که...

البته میفهمم که به احتمال زیاد به خاطر مطالعات قبلی و زمینه کاری و شغلی با چنین ادعاهایی و حتی اثبات اون ها تو منابع مختلف مواجه شدین و این مفروض و مقبول بوده براتون ولی مهم اینه که تو یه مقاله تحلیلی این به خواننده نشون داده بشه تااااا اصل مقاله وارد محدوده اعتبار بشه.


در مورد فرع قضیه هم زیر پست دیگه ای از شما مطلبی نوشتم که دیگه اینجا مشابه اون رو نمیارم.
باز هم از حوصله و متانت شما متشکرم.
۲ روز پیش، دوشنبه
جمشید پی‌درپی
درود متقابل طبیعتا من انتظار مقاله علمی/دانشگاهی که ندارم و اون خبرگزاری و امثال اون خبرگزاری یا حتی تیوال خودمون که جای مقاله علمی نیست ولی حتی مقاله ژورنالیستی هم باید روشن به منبعی که بهش ...
سلام و ارادت

ممنونم از توضیح دقیق‌ترتان. نکته‌ای که درباره تفاوت وجود منبع با نشان دادن نسبت دقیق منبع با گزاره و مسیر تحلیل مطرح کردید، برای من روشن است و به نظرم نقد قابل تاملی است. اینکه چند منبع در اختیار خواننده قرار بگیرد، به‌تنهایی کافی نیست و در یک متن تحلیلی، ideally باید روشن باشد هر منبع دقیقا کدام بخش از استدلال را پشتیبانی می‌کند و نویسنده چگونه از یافته‌های آن به گزاره مورد نظر خودش رسیده است.
از طرف دیگر، همان‌طور که خودتان اشاره کردید، ممکن است منابع دیگری هم پیدا شوند که از زاویه‌ای متفاوت، بخشی از ادعاهای مقاله را تایید ... دیدن ادامه ›› یا حتی نقد کنند. بنابراین اصل مواجهه با منابع و نسبت‌سنجی آنها با ادعاها، خودش بخش مهمی از فرایند تحلیل است و نه چیزی که بخواهم با چند لینک موضوع را درباره‌اش تمام‌شده تلقی کنم.
منابعی را که فرستادم مطالعه می‌کنید و احتمالا از دل آنها نکات موافق و مخالفی هم بیرون می‌آید. اگر بخواهم در این مرحله دوباره وارد توضیح و دفاع شوم، همان‌طور که در پیام قبلی‌مان گفتیم، احتمالا فقط بحث را به همان دایره قبلی برمی‌گرداند.
بنابراین فعلا بحث را همین‌جا جمع می‌کنم. ممنونم که با دقت خواندید، منابع را مطالبه کردید و مهم‌تر از آن، بحث را از سطح منبع هست یا نیست به مسئله مهم‌تر منبع چگونه وارد استدلال می‌شود رساندید. فکر می‌کنم همین بخش از گفت‌وگو برای من هم قابل استفاده است.

ارادتمند
۲ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
روی صحنه همه‌چیز می‌تواند از یک چک برگشتی شروع شود؛ از یک بدهی، از یک مهلت تمام‌شده، از جوانی که پول ندارد و حالا باید میان آدم‌هایی که می‌شناسد دنبال راه نجات بگردد. اما در تئاتر، بحران وقتی وارد صحنه می‌شود، دیگر فقط بحران یک نفر نیست؛ آدم‌های اطراف او را هم وادار می‌کند خودشان را نشان بدهند.
سه سانتی به نویسندگی و کارگردانی حسین میلانی از همین موقعیت آغاز می‌شود؛ جوانی هنرمند در جنوب شهر که گرفتار بدهی مالی شده و برای حل مشکلش به سراغ آشنایان و نزدیکانش می‌رود، اما هر مراجعه، به جای آنکه راهی برای خروج باز کند، پنجره‌ای تازه به مناسبات انسانی باز می‌کند. اینجا پول فقط پول نیست؛ بهانه‌ای است برای سنجیدن آدم‌ها. بخل، حسادت، ادعا، روابط خانوادگی، مهربانی و نخواستن دیگری، یکی‌یکی خودشان را نشان می‌دهند و کمدی از دل همین موقعیت‌های به ظاهر ساده بیرون می‌آید. سه سانتی پیش از آنکه بخواهد پاسخی قطعی به این پرسش بدهد که آدم‌ها چرا چنین رفتار می‌کنند، آنها را در موقعیتی قرار می‌دهد که دیگر نمی‌توانند به‌راحتی اندازه واقعی خود را پنهان کنند.

یک چک برگشتی روی کاغذ، فقط چند عدد و یک امضاست؛ اما وقتی پای زندگی یک آدم وسط باشد، همان تکه کاغذ می‌تواند اندازه اتاق، خانواده، رابطه، دوستی و حتی شخصیت آدم‌ها را تغییر دهد. چیزی که در ظاهر یک مسئله اقتصادی است، خیلی زود به مسئله‌ای انسانی تبدیل می‌شود: وقتی تو به پول نیاز داری، چه کسی کنار تو می‌ایستد؟ چه کسی بهانه می‌آورد؟ چه کسی خودش را به نشنیدن می‌زند؟ چه کسی از گرفتاری تو خوشحال می‌شود؟ و چه کسی، درست در لحظه‌ای که انتظار نداری، دستت را می‌گیرد؟
سه سانتی از چنین موقعیتی شروع می‌کند؛ نه از یک حادثه عجیب و دور از زندگی، بلکه از بحرانی که برای بخش بزرگی از جامعه قابل فهم است. ... دیدن ادامه ›› جوانی هنرمند در جنوب شهر، با بدهی و چکی برگشتی روبه‌رو شده و حالا برای جور کردن پول، به سراغ آدم‌های اطرافش می‌رود. قصه از همین نقطه می‌تواند مسیرهای مختلفی پیدا کند. می‌توانست تبدیل به یک درام اجتماعی شود، می‌توانست به سمت تلخی برود یا حتی در محدوده یک قصه خانوادگی باقی بماند. اما حسین میلانی مسیر دیگری را انتخاب کرده است: بحران را به موقعیت کمدی تبدیل می‌کند.
این انتخاب، در نگاه اول ساده به نظر می‌رسد، اما در واقع تصمیم مهمی برای نویسنده و کارگردان است. چون فاصله میان خندیدن به بحران و خنداندن با بحران بسیار کوتاه است. اگر بحران فقط بهانه‌ای برای شوخی باشد، مسئله اجتماعی به دکور تبدیل می‌شود؛ اما اگر بحران بتواند رفتار آدم‌ها را آشکار کند، کمدی تبدیل به ابزاری برای شناخت شخصیت می‌شود.
میلانی وقتی درباره نمایش خودش حرف می‌زند، بلافاصله سراغ کمدی به معنای صرفاً سرگرمی نمی‌رود. او از خصوصیت‌های فردی انسانی حرف می‌زند و بعد مشخص‌تر می‌شود: بخل، حسادت، کارهایی که آدم‌ها دوست ندارند برای یکدیگر انجام دهند و تأثیری که همین رفتارها بر زندگی دیگری می‌گذارد.
این شاید مهم‌ترین کلید ورود به سه سانتی باشد.
نمایش از آدم‌هایی حرف می‌زند که در زندگی روزمره احتمالاً برای خودشان دلایل موجهی دارند. هیچ‌کس صبح از خواب بیدار نمی‌شود و تصمیم نمی‌گیرد امروز آدم بخیلی باشم. هیچ‌کس خودش را حسود معرفی نمی‌کند. کمتر کسی حاضر است بگوید وقتی دیگری گرفتار شد، ترجیح داد کمک نکند. انسان معمولاً برای رفتار خودش توضیح دارد؛ توضیحی که از درون آن، خودش را منطقی، حق‌به‌جانب و حتی قربانی نشان می‌دهد.
اما تئاتر می‌تواند این توضیح‌ها را کنار بزند و آدم را در موقعیتی قرار دهد که رفتار واقعی‌اش دیده شود.
کمدی دقیقاً همین‌جا وارد می‌شود.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY42N
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
حسام؟ این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
روایتی از تولد یک جهان فانتزی در پایین زمین که از دل مرگ به خاطره، فراموشی و میل انسان به ماندن می‌رسد؛ مردی زیر خاک است، اما هنوز باور نکرده که مرده. اطرافش نه آدم‌های سوگوار ایستاده‌اند و نه صدای زندگی از بیرون به او می‌رسد؛ تنها دو کرم در این فضای بسته حضور دارند؛ موجوداتی که آمده‌اند تا بدن او را تجزیه کنند، اما خیلی زود وارد گفت‌وگویی می‌شوند که دیگر فقط درباره‌ مرگ نیست.

میت سپهر واعظیان از همین موقعیت ناممکن آغاز می‌شود: انسانی که مرگ خودش را انکار می‌کند و در مواجهه با دو موجود کوچک، ناچار می‌شود درباره‌ چیزی بزرگ‌تر از مردن فکر کند؛ درباره‌ زندگی، خاطره، قضاوت و ترس از فراموش شدن. در این نمایش، قبر پایان جهان نیست؛ آغاز جهانی است که در آن انسان، درست زمانی که همه‌چیز باید تمام شده باشد، تازه با پرسش‌هایی روبه‌رو می‌شود که شاید تمام عمر از آنها گریخته است.

گاهی یک نمایش از یک شخصیت آغاز نمی‌شود؛ از یک سوال آغاز می‌شود. سوالی که شاید در نگاه اول ساده باشد، حتی آن‌قدر ساده که بتوان از کنار آن عبور کرد، اما اگر کمی بیشتر در ذهن بماند، آرام‌آرام جهان خودش را می‌سازد. میت سپهر واعظیان نیز از همین جنس پرسش متولد شده است: بعد از مرگ چه اتفاقی برای جسم ما درون قبر می‌افتد؟

واعظیان می‌گوید نقطه‌ شروع نمایش همین سؤال بوده است؛ نه یک داستان از پیش طراحی‌شده، نه ابتدا یک شخصیت و نه حتی یک موقعیت ... دیدن ادامه ›› کمدی. او از سرنوشت جسم پس از مرگ شروع کرده و از همان پرسش به سمت ساختن یک جهان فانتزی حرکت کرده است؛ جهانی که در آن یک مرد مرده هنوز تصور می‌کند زنده است و در فضای قبر، با دو کرم روبه‌رو می‌شود؛ دو موجودی که قرار است بدن او را تجزیه کنند، اما خودشان به شخصیت‌هایی تبدیل می‌شوند که فقط کارکرد فیزیکی و زیستی ندارند.

شاید همین نقطه‌ آغاز، کلید ورود به جهان میت باشد. نمایش قرار نیست از همان ابتدا مرگ را به‌عنوان یک پایان قطعی و تراژیک به مخاطب تحویل دهد؛ بلکه مرگ را به یک موقعیت نمایشی تبدیل می‌کند. مردی در قبر است، اما خودش هنوز این واقعیت را نپذیرفته است. بدنش دیگر در جهان زندگان نیست، اما ذهنش همچنان در همان جهانی حرکت می‌کند که برای خودش ساخته است. او هنوز درباره‌ بیرون از قبر فکر می‌کند، درباره‌ آدم‌هایی که شاید به سراغش بیایند، درباره‌ اتفاقاتی که بعد از او رخ می‌دهند و مهم‌تر از همه درباره‌ اینکه آیا کسی او را به یاد خواهد آورد یا نه.

در اینجا سوال ابتدایی نمایش، سوال دیگری را به دنیا می‌آورد: آیا بعد از مرگ کسی از ما یاد می‌کند؟ و از همین‌جا، میت آرام‌آرام از یک موقعیت درباره‌ جسم مرده فاصله می‌گیرد و به مساله‌ای انسانی‌تر نزدیک می‌شود؛ مساله‌ خاطره و فراموشی. خود واعظیان نیز در توضیح جهان نمایش تاکید می‌کند که برای او مساله‌ اصلی فقط مردن نیست؛ میت بیشتر از مرگ، از فراموش شدن می‌ترسد. او حتی تا پایان نمایش نیز تلاش می‌کند مرگ خودش را به‌عنوان واقعیتی قطعی نپذیرد و مدام به این امکان چنگ بزند که شاید هنوز زنده است و آنچه اتفاق افتاده، چیزی جز یک خواب نیست.

این نگاه در بازی مجید نرمانی نیز امتداد پیدا می‌کند. نرمانی در مواجهه‌ نخست خود با شخصیت، میت را نه یک مرده، بلکه انسانی می‌بیند که هنوز خود را زنده می‌داند و ناگهان در موقعیتی قرار گرفته که مجبور است با مرگ خودش روبه‌رو شود. برای او، مرده بودن شخصیت صرفاً یک وضعیت فیزیکی نیست؛ وضعیتی ذهنی و روانی است. شخصیتی که در تمام طول نمایش میان دانستن و ندانستن، پذیرش و انکار، واقعیت و خیال در رفت‌وآمد است.

به همین دلیل شاید میت را نتوان صرفاً نمایش مردی دانست که در قبر گرفتار شده است. قبر در اینجا بیشتر شبیه یک آزمایشگاه است؛ فضایی که انسان در آن از بسیاری از نشانه‌های زندگی روزمره جدا می‌شود و ناچار می‌شود با بنیادی‌ترین پرسش‌های وجودی خودش روبه‌رو شود. اینکه چه کسی هستم؟ چه چیزی از من باقی می‌ماند؟ آیا دیگران مرا به یاد خواهند آورد؟ و اگر روزی هیچ‌کس مرا به خاطر نیاورد، آیا هنوز می‌توان گفت که بخشی از وجود من باقی مانده است؟

واعظیان برای پاسخ دادن به این پرسش‌ها به قبر می‌رود؛ انتخابی که به گفته‌ خودش از چند جهت برای این نمایش مناسب‌تر از مکان‌هایی مانند خانه یا بیمارستان بوده است. قبر هم جایی است که انسان پس از مرگ به آن منتقل می‌شود و هم فضایی که امکان ساختن جهان کرم‌ها را فراهم می‌کند؛ جهانی که بدون آن، ایده‌ اصلی نمایش شکل دیگری پیدا می‌کرد.

اما شاید مهم‌تر از خود قبر، اتفاقی باشد که درون آن رخ می‌دهد: یک انسان و دو موجودی که از منظر او باید پایین‌ترین شکل حیات باشند، وارد گفت‌وگو می‌شوند. اینجاست که جهان نمایش از یک موقعیت ساده‌ کمدی عبور می‌کند. کرم‌ها فقط ابزار شوخی نیستند. واعظیان آنها را شخصیت‌هایی می‌داند که دغدغه‌های میت را زیر سوال می‌برند؛ موجوداتی که جهان را بسیار ساده‌تر از او می‌بینند.

این سادگی در برابر پیچیدگی ذهن انسان، یکی از تضادهای بنیادی نمایش را شکل می‌دهد. میت مدام سوال می‌پرسد، گذشته را مرور می‌کند، درباره‌ آینده فکر می‌کند و می‌خواهد معنایی برای وضعیت خود پیدا کند؛ در مقابل، کرم‌ها در چرخه‌ای قرار دارند که برایشان طبیعی و بدیهی است. بدن مرده بخشی از روند زندگی آنهاست. مرگ برای آنها الزاماً یک واقعه‌ فلسفی نیست؛ بخشی از چرخه‌ای است که باید طی شود.

محمدمهدی منصوری‌مهر، بازیگر یکی از کرم‌ها، این فاصله را از زاویه‌ شخصیت خودش چنین توضیح می‌دهد: کرم دوم بیشتر در جایگاه مشاهده‌گر قرار دارد؛ می‌بیند و می‌شنود، وارد ماجرا می‌شود و دوباره عبور می‌کند. رابطه‌ او با میت از جنس پذیرش است، نه لزوماً بی‌رحمی. برای او، مرده بودن میت بخشی از چرخه‌ای است که در آن قرار گرفته و مرگ اتفاقی جدا از این چرخه نیست.

از این منظر، شاید بتوان گفت انسان و کرم در میت فقط دو موجود درون یک قبر نیستند؛ آنها دو نگاه متفاوت به یک واقعیت‌اند. انسانی که می‌خواهد برای مرگ معنا پیدا کند و موجودی که مرگ را به‌عنوان بخشی از نظم طبیعی جهان می‌پذیرد. همین تفاوت است که امکان گفت‌وگو را به وجود می‌آورد.

در این میان، یک نکته‌ مهم دیگر نیز وجود دارد: جهان شخصیت‌ها از همان لحظه‌ نوشتن نمایشنامه کاملاً بسته و نهایی نشده است. واعظیان توضیح می‌دهد که بخشی از جهان هر سه شخصیت هنگام نوشتن شکل گرفته، اما ورود بازیگران به فرآیند تمرین باعث شده ایده‌های آنها نیز وارد شخصیت‌پردازی شود و کاراکترها تا حدی در جریان تمرین تغییر کنند. بنابراین میت فقط محصول میز نویسنده نیست؛ بخشی از آن در فاصله‌ میان متن و بدن بازیگر ساخته شده است.

این مساله در مورد خود میت اهمیت بیشتری پیدا می‌کند، زیرا بازیگر نقش اصلی باید شخصیتی را اجرا کند که هم‌زمان دو کیفیت متضاد را در خود داشته باشد: میل شدید به زندگی و حضور دائمی مرگ.

مجید نرمانی برای ساخت این وضعیت، بدن را پیش از دیالوگ وارد فرآیند کرده است. او می‌گوید بدن میت نباید کاملاً شبیه بدن یک انسان معمولی باشد؛ باید در آن تضادی وجود داشته باشد میان انرژی و میل به زندگی از یک طرف و نشانه‌های فرسودگی و مرگ از طرف دیگر. مرکز ثقل بدن، ریتم حرکت، تغییر ناگهانی انرژی و رابطه‌ بدن با صدا، بخشی از تمرین‌هایی بوده که برای رسیدن به این شخصیت انجام داده است.

صدا نیز در این فرآیند صرفاً وسیله‌ای برای رساندن دیالوگ نیست. نرمانی از ابتدا به دنبال صدایی بوده که بتواند بخشی از هویت میت شود؛ صدایی که وقتی شنیده می‌شود، بتوان آن را از شخصیت جدا نکرد. این صدا در طول تمرین، با کار روی تنفس، جنس صدا، مکث، فشار کلمات و تغییر انرژی شکل گرفته و پس از اجراهای نخست نیز متناسب با فضای سالن تنظیم شده است.

این نکته از آن جهت مهم است که میت در نهایت نمایشی است که بخش بزرگی از جهان خود را از طریق گفت‌وگو می‌سازد. واعظیان نیز معتقد است دیالوگ بهترین عنصر برای بیان دغدغه‌های میت و کرم‌ها بوده، هرچند خودش هم تصدیق می‌کند که اضافه شدن میزانسن و حرکت‌های بهتر می‌توانست اجرا را زیباتر کند.

در نتیجه، از همان ابتدا یک دوگانگی در ساختمان اثر شکل می‌گیرد: نمایش درباره‌ مردی است که در قبر قرار گرفته، اما قرار نیست ساکت باشد؛ درباره‌ مرگ است، اما با زبان گفت‌وگو پیش می‌رود؛ درباره‌ فراموشی است، اما تلاش می‌کند با صدا و حضور، شخصیت مرده را دوباره به جهان بازگرداند؛ و درباره‌ یک وضعیت نهایی است، اما شخصیت اصلی هنوز در حال مقاومت در برابر پذیرفتن پایان است.

شاید به همین دلیل، میت برای سپهر واعظیان بیش از آنکه صرفاً یک اجرای مستقل باشد، بخشی از مسیر حرفه‌ای او محسوب می‌شود. خودش می‌گوید این نمایش برایش اثری مهم و دوست‌داشتنی است و آن را یکی از مهم‌ترین مراحل مسیرش می‌داند.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

بخش نخست:
https://irna.ir/xjXZNj

بخش دوم:
https://irna.ir/xjXZNr
نَفَسِ صحنه، نورِ شفا
(از آگاهیِ بدن تا خلقِ اثر)

گاهی پیش از آنکه بازیگر به صحنه برسد، باید به بدن خود بازگردد.

بدن، پیش از آنکه ابزار اجرا باشد، حافظه‌ای زنده است؛ حافظه‌ای که تجربه را در خود نگه می‌دارد، زخمی می‌شود، فراموش می‌کند، مقاومت می‌کند و دوباره می‌آموزد. هر حرکت، هر نفس و هر سکوت، ردی از زیست، احساس و آگاهی را در خود حمل می‌کند و بازیگر، تنها با آموختن تکنیک به بیان هنری دست نمی‌یابد؛ او زمانی زبان شخصی خود را پیدا می‌کند که بتواند میان بدن، ذهن، تخیل و روایت، رابطه‌ای زنده و خلاق برقرار کند.

«نَفَسِ صحنه، نورِ شفا» نخستین برنامه از مجموعه لابراتوارهای پژوهشی گروه هنری درناست؛ فرایندی که در تقاطع نمایش فیزیکال، یوگا، مدیتیشن ... دیدن ادامه ›› و بهره‌گیری از ظرفیت‌های تئاتر درمانی شکل گرفته است. این لابراتوار با محوریت پژوهش و تجربه عملی، بدن را نه صرفاً ابزار اجرا، بلکه رسانه‌ای برای شناخت، آگاهی و آفرینش هنری در نظر می‌گیرد.

در این مسیر، شرکت‌کنندگان از تمرین‌های هدفمند بدنی، تنفسی و ذهن‌آگاهی عبور می‌کنند، با حافظه و تجربه زیسته بدن خود مواجه می‌شوند و آن را به ماده اولیه خلق یک زبان اجرایی و فرم نمایشی تبدیل می‌کنند؛ مسیری که از تجربه آغاز می‌شود و به خلق اثر می‌رسد.

فرایند لابراتوار

◉ مرحله اول | بازآموزی بدن و ذهن
بازگشت به آگاهی بدن، تنفس و رهایی از الگوهای خودکار.

◉ مرحله دوم | بدن، خاطره و روان
شناخت حافظه بدنی و تبدیل تجربه زیسته به کنش اجرایی.

◉ مرحله سوم | از تجربه تا فرم
ساخت زبان بدنی مشترک و تبدیل تجربه درونی به بیان هنری.

◉ مرحله چهارم | خلق و اجرای اثر
طراحی، تمرین و اجرای یک پروژه نمایش فیزیکال.

این لابراتوار برای چه کسانی است؟

برای بازیگران، کارگردانان، هنرجویان تئاتر، هنرمندان میان‌رشته‌ای، فعالان حوزه یوگا و مدیتیشن و تمام کسانی که می‌خواهند فرایند خلق هنری را از درون تجربه بدن آغاز کنند.

خروجی لابراتوار

🎭 خلق و اجرای یک اثر نمایش فیزیکال

🎓 ارائه پروژه در قالب اجرای عمومی یا پژوهش اجرایی

این لابراتوار برای هنرمندانی طراحی شده است که فرایند خلق را به اندازه اجرای نهایی جدی می‌گیرند؛ کسانی که مایل‌اند بدن را سرچشمه آگاهی، تخیل و بیان هنری بدانند و وارد مسیری مستمر از پژوهش، تمرین و آفرینش شوند.

📝 ثبت‌نام:

https://forms.gle/4DBg8BjC55uXqvbN7

📞 اطلاعات بیشتر:

09117788124


#نفس_صحنه_نور_شفا #گروه_هنری_درنا #لابراتوار_نمایش_فیزیکال #نمایش_فیزیکال #PhysicalTheatre #بازیگری #کارگردانی #یوگا #مدیتیشن #تئاتر_درمانی #هنرهای_اجرایی #پژوهش_هنری #بدن #آگاهی #TheatreLaboratory #PerformanceResearch #DornaArtGroup
Heliya، امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
حسام? این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هملت، این بار نه در قصر دانمارک ایستاده است و نه صرفاً در ویرانه‌های جهان هاینر مولر. او به زمانه‌ای آمده که نسل تازه‌ای در آن متولد شده؛ نسلی که با انبوهی از تصویر، اطلاعات، بحران، انتخاب و امکان بزرگ شده و در عین حال، بیش از همیشه با پرسش درباره هویت، آینده و معنای زیستن مواجه است. هملت Z به نویسندگی، طراحی و کارگردانی بابک محمودزاده، با اقتباس از هملت ماشین هاینر مولر، تلاش می‌کند هملت را از تاریخ ادبیات بیرون بکشد و در مواجهه با جهان نسل Z قرار دهد؛ نسلی که به‌ویژه در تجربه جوانان دهه هشتادی ایران، دیگر نمی‌توان آن را صرفاً با تعاریف نسل‌های پیشین توضیح داد. اینجا هملت دیگر فقط شاهزاده‌ای گرفتار در دوراهی بودن یا نبودن نیست؛ انسانی است در میانه فروپاشی، خشم، حافظه، تنهایی و جست‌وجوی معنا؛ انسانی که باید در جهانی تازه، برای خودش تعریفی تازه پیدا کند.
هملت Z از همین نقطه آغاز می‌شود: از فاصله میان هملتی که به ارث برده‌ایم و هملتی که امروز روی صحنه ایستاده است.

گاهی یک نمایش از یک ایده شروع نمی‌شود؛ از یک مقاومت شروع می‌شود. از لحظه‌ای که هنرمند در برابر متنی قرار می‌گیرد که نمی‌تواند به‌سادگی آن را بفهمد، اجرا کند یا حتی دوست داشته باشد. هملت ماشین هاینر مولر برای بابک محمودزاده چنین نقطه‌ای بود؛ متنی که نخستین مواجهه با آن نه با کشف و شیفتگی، بلکه با نوعی پس‌زدگی آغاز شد. محمودزاده در روایت خود از این مواجهه، از سردی حساب‌شده و کیفیتی تقریباً غیرانسانی در متن سخن می‌گوید؛ متنی که در نگاه نخست، برای او قرار نبود معنایی را به شیوه معمول در اختیار خواننده بگذارد.
اما شاید مسئله دقیقاً همین‌جا آغاز می‌شود؛ جایی که یک متن حاضر نیست خودش را ... دیدن ادامه ›› به خواننده توضیح دهد.
محمودزاده ابتدا هملت ماشین را همچون یک متن ادبی می‌خواند؛ متنی که انتظار می‌رود درون خودش معنایی منسجم داشته باشد و خواننده بتواند از مسیر ادبیات به آن وارد شود. اما مواجهه با ساختار اجرایی و پست‌دراماتیک اثر، این انتظار را برهم می‌زند. آنچه او را از متن دور می‌کند، در ادامه تبدیل به همان چیزی می‌شود که دوباره او را به سمت متن بازمی‌گرداند. دو ماه فاصله، در واقع فاصله گرفتن از هملت ماشین نیست؛ دوره‌ای است برای آماده شدن جهت مواجهه دوباره با آن. او در این فاصله به مطالعه آثار و مباحث مرتبط با تئاتر پست‌دراماتیک روی می‌آورد و به‌تدریج متوجه می‌شود آنچه ابتدا مانع بوده، می‌تواند خود نقطه شروع باشد.
این بازگشت اهمیت زیادی دارد، زیرا هملت Z در نهایت از دل همین کشمکش متولد می‌شود؛ نه از تصمیمی برای اجرای دوباره هملت، بلکه از تلاش برای فهمیدن اینکه با متنی که اساساً قواعد آشنای روایت را برهم می‌زند، چه می‌توان کرد.
محمودزاده می‌گوید نزدیک به هشت ماه دراماتورژی این اثر طول کشیده است؛ هشت ماه مطالعه، جست‌وجو و مواجهه با متریال‌های مختلف تا جایی که هملت ماشین برای او دیگر صرفاً یک متن خارجی نباشد، بلکه به ماده اولیه‌ای برای یک تجربه اجرایی تبدیل شود. در این مسیر، او به ایده‌ای کلیدی می‌رسد: Z نباید صرفاً یک برچسب نسلی باشد.

اما این هنوز آغاز راه است.
چون سؤال اصلی در فصل بعد شکل می‌گیرد:
وقتی یک کارگردان تصمیم می‌گیرد هملت ماشین را نه اجرا، بلکه بازسازی کند، دقیقاً چه چیزی را از هملت می‌گیرد و چه چیزی را به او اضافه می‌کند؟
و شاید مهم‌تر از آن:
Z در هملت Z دقیقاً کجای صحنه ایستاده است؟


نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjXZHD
برای فروش به نویسندگی سهند خیرآبادی و کارگردانی علی تصدیقی، از یک موقعیت ظاهراً ساده آغاز می‌شود: یک زوج جوان، وارث آپارتمانی قدیمی می‌شوند؛ خانه‌ای که قرار است فروخته شود اما خیلی زود روشن می‌شود که مسئله فقط فروش یک ملک نیست. قدیمی‌ترین آپارتمان تهران، با ساکنان عجیب و مناسباتی که به گذشته تعلق دارند، به فضایی تبدیل می‌شود که در آن گذشته و حال ناچارند برای مدتی در کنار یکدیگر زندگی کنند؛ و همین هم‌زیستی، موتور اصلی کمدی و در عین حال زمینه‌ساز لایه اجتماعی نمایش می‌شود.
علی تصدیقی، کارگردان نمایش، مسئله اصلی برای فروش را تقابل نسل قدیم و جدید می‌داند؛ تقابلی که در آن، نسل گذشته الزاماً در جایگاه شر یا دشمن قرار نمی‌گیرد، بلکه با مجموعه‌ای از باورها، اخلاقیات و عادت‌های تثبیت‌شده وارد جهان نسل تازه می‌شود و حتی از سر دلسوزی و مهربانی، گاهی برای زندگی آنها مانع ایجاد می‌کند. در چنین خوانشی، خانه دیگر صرفاً محل وقوع حوادث نیست؛ خانه به حافظه‌ای زنده تبدیل می‌شود که گذشته در آن هنوز حضور دارد و آینده برای به دست آوردن سهم خودش از زندگی، ناچار است با آن مواجه شود.
اما آنچه این تقابل را از یک درام اجتماعی مستقیم جدا می‌کند، انتخاب فرم کمدی و فضای فانتزی است. نادر فلاح، که در نمایش در قالب شخصیتی بسیار سالخورده ظاهر می‌شود، معتقد است جهان اثر اساساً رئالیستی نیست و همین ویژگی، جنس بازی را نیز از رئالیسم فاصله می‌دهد. رفتارهای اغراق‌شده، ویژگی‌های تیپیک و شکل متفاوت حضور شخصیت‌ها، بخشی از منطق همان جهانی است که نمایش برای خود ساخته؛ جهانی که در آن مرز میان امر روزمره و امر فانتزی عمداً انعطاف‌پذیر است.
از همین نقطه، برای فروش پرسش مهم‌تری را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد: وقتی یک نمایش برای بیان مسئله‌ای اجتماعی از کمدی استفاده می‌کند، خنده دقیقاً ... دیدن ادامه ›› چه نقشی پیدا می‌کند؟ آیا خنده هدف نهایی است یا ابزاری برای نزدیک‌شدن به چیزی که اگر مستقیماً بیان شود، ممکن است مخاطب در برابر آن مقاومت کند؟ پاسخ بازیگران و کارگردان به این پرسش، نشان می‌دهد که گروه تلاش کرده کمدی را نه به‌عنوان مقصد، بلکه به‌عنوان مسیر ارتباط با مخاطب در نظر بگیرد؛ مسیری که در انتها باید از خنده عبور کند و به فکر برسد.
برای فروش از همین دوگانه نیرو می‌گیرد: خانه‌ای که باید فروخته شود و گذشته‌ای که حاضر نیست به‌سادگی واگذار شود؛ کمدی‌ای که قرار است مخاطب را سرگرم کند و در عین حال، او را با موقعیتی آشنا مواجه سازد؛ و شخصیت‌هایی که می‌توانند در نگاه اول تیپ‌های کمیک به نظر برسند اما در خوانش عمیق‌تر، نماینده نسل‌ها و جهان‌های فکری متفاوت باشند. آنچه در ادامه اهمیت پیدا می‌کند، این است که آیا نمایش توانسته این لایه‌ها را در ساختار خود به یکدیگر پیوند بزند یا نه؛ پرسشی که پاسخ آن نه در توضیح سازندگان، بلکه در مواجهه مستقیم با اجرا و تأثیری که بر تماشاگر می‌گذارد، روشن خواهد شد.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjXYbS
زلزله همیشه با لرزش زمین آغاز نمی‌شود. گاهی سال‌هاست ساختمان‌ها سر جای خود ایستاده‌اند، اما رابطه‌ها فرو ریخته‌اند؛ خیابان‌ها آرام‌اند، اما ذهن آدم‌ها هنوز زیر آوار مانده است. فاجعه، پیش از آنکه حادثه‌ای طبیعی باشد، تجربه‌ای انسانی است؛ تجربه‌ای که زمان وقوعش با پایان لرزش‌ها به پایان نمی‌رسد.
هنوز زنده‌ایم؛ داستان یک زلزله دقیقاً در همین فاصله میان بقا و زندگی قدم می‌زند. عنوان نمایش، بیش از آنکه خبری امیدوارکننده باشد، پرسشی تلخ را پیش می‌کشد: آیا زنده ماندن، به معنای زندگی کردن است؟
این نمایش تلاش نمی‌کند ویرانی را بازسازی کند؛ تلاش می‌کند آن را به زبان تصویر، سکوت، بدن و استعاره ترجمه کند. از همین رو، برخلاف بسیاری از آثار رئالیستی که مخاطب را به دل حادثه می‌برند، این اثر می‌کوشد مخاطب را به دلِ پیامدهای حادثه ببرد؛ جایی که انسان‌ها هنوز نفس می‌کشند، اما دیگر همان انسان‌های پیش از زلزله نیستند.
شاید به همین دلیل است که واکنش‌ها به این اجرا تا این اندازه دوگانه است. گروهی آن را تجربه‌ای عمیق، استعاری و تأمل‌برانگیز می‌دانند و گروهی دیگر، اثری که در روایت و ریتم نتوانسته ارتباطی پایدار با مخاطب برقرار کند. این شکاف، اتفاقی تصادفی نیست؛ بلکه خود بخشی از هویت این اجراست. نمایشی که مخاطبانش را به دو اردوگاه تقسیم می‌کند، پیش از آنکه درباره کیفیتش قضاوت شود، باید درباره چرایی این دوگانگی مورد مطالعه قرار گیرد.
شاید مسئله اصلی این نمایش نیز همین باشد؛ نه زلزله، بلکه شکافی که پس از آن میان انسان‌ها ایجاد می‌شود؛ شکافی در خانه، در حافظه، در زبان و ... دیدن ادامه ›› حتی در شیوه فهمیدن یک اثر هنری.

تئاتر، از همان روزهای نخست پیدایش خود، هرگز به بازنمایی صرف واقعیت قانع نبوده است. اگر تراژدی‌های یونان از طاعون سخن می‌گفتند، در حقیقت درباره قدرت، تقدیر و اخلاق حرف می‌زدند. اگر ساموئل بکت دو انسان را کنار جاده‌ای منتظر کسی رها می‌کند که هرگز نمی‌آید، مسئله او انتظار نیست؛ وضعیت انسان است.
هنوز زنده‌ایم نیز اگرچه زلزله را به‌عنوان نقطه عزیمت خود انتخاب می‌کند، اما خیلی زود روشن می‌شود که زمین، تنها چیزی نیست که در این جهان می‌لرزد.
آنچه روی صحنه در معرض فروپاشی قرار می‌گیرد، بیش از هر چیز، امنیت ذهنی انسان است. زلزله در این نمایش، یک موقعیت جغرافیایی نیست؛ وضعیتی وجودی است. حادثه‌ای که می‌تواند هر روز، در هر خانه و در هر رابطه‌ای تکرار شود، حتی اگر هیچ گسلی فعال نشده باشد.
از همین منظر است که عنوان نمایش نیز معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. هنوز زنده‌ایم جمله‌ای است که در ظاهر، خبر از ادامه حیات می‌دهد؛ اما در لایه‌ای عمیق‌تر، این پرسش را مطرح می‌کند که چه چیزی از انسان پس از عبور از فاجعه باقی می‌ماند؟
این پرسشی است که در بسیاری از آثار مهم تئاتر معاصر جهان نیز تکرار شده است. از نمایشنامه‌های پس از جنگ اروپا تا تئاتر پسافاجعه در ژاپن، مسئله اصلی همواره این بوده است که انسان چگونه با جهانی زندگی می‌کند که دیگر به استواری گذشته نیست.
در این میان، انتخاب زبان استعاری برای روایت، تصمیمی پرخطر است. استعاره، برخلاف روایت رئالیستی، مخاطب را از امنیت تماشای یک داستان بیرون می‌کشد و او را وادار می‌کند در ساختن معنا مشارکت کند. همین ویژگی، هم بزرگ‌ترین ظرفیت این نمایش است و هم بزرگ‌ترین ریسک آن.
زیرا هر اندازه که اثر به زبان نماد نزدیک‌تر می‌شود، احتمال فاصله گرفتن بخشی از مخاطبان نیز بیشتر می‌شود.
واکنش‌های ثبت‌شده پیرامون این اجرا نیز دقیقاً همین موضوع را تأیید می‌کنند. گروهی، نمایش را چندلایه و تأمل‌برانگیز یافته‌اند و گروهی دیگر، آن را بیش از اندازه مبهم یا گسسته دانسته‌اند. این اختلاف، بیش از آنکه نشانه شکست یا موفقیت باشد، نشان می‌دهد نمایش از مخاطب انتظار مشارکت فعال دارد؛ انتظاری که همه تماشاگران به یک اندازه آمادگی پذیرش آن را ندارند.
اما شاید ارزش واقعی اثر نیز دقیقاً در همین نقطه باشد. در جهانی که بسیاری از محصولات فرهنگی می‌کوشند هر چیز را بی‌واسطه و بدون ابهام توضیح دهند، هنوز زنده‌ایم ترجیح می‌دهد پاسخ ندهد؛ بلکه پرسش تولید کند.
و شاید هنر، بیش از آنکه کارخانه پاسخ باشد، کارخانه پرسش است.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjXRsj
بعضی نمایش‌ها با آخرین تشویق تماشاگر به پایان می‌رسند؛ بعضی دیگر اما تازه از همان لحظه آغاز می‌شوند. در انتظار گودو از آن دسته نمایش‌هایی است که سال‌ها پس از نخستین اجرا، هنوز روی صحنه می‌ایستد، هنوز تماشاگر تازه پیدا می‌کند و هنوز پرسش‌های قدیمی‌اش را با صدایی تازه تکرار می‌کند. این گزارش، نه نقد اجراست و نه معرفی نمایشنامه ساموئل بکت؛ بلکه روایتی است از مسیری که یک گروه جوان تئاتری را از یک اجرای دانشجویی به آستانه ششصدمین اجرای عمومی رسانده است؛ روایتی از تجربه، تکرار، تغییر و انتظاری که ظاهراً قرار نیست پایان یابد.

چراغ‌های سالن هنوز خاموش نشده‌اند. تماشاگران یکی‌یکی وارد می‌شوند؛ بعضی با نمایشنامه ساموئل بکت آشنا هستند و بعضی تنها نامی را شنیده‌اند که سال‌هاست در تاریخ تئاتر جهان تکرار می‌شود؛ در انتظار گودو. روی صحنه، همه‌چیز ساده به نظر می‌رسد؛ سادگی‌ای که بیش از آنکه حاصل کمبود باشد، نتیجه انتخاب است. چند عنصر محدود، فضایی خالی و جهانی که قرار است تا دقایقی دیگر با حضور دو انسان شکل بگیرد؛ انسان‌هایی که قرار نیست قهرمان باشند، قرار نیست جهان را نجات دهند و حتی قرار نیست به مقصدی برسند. آن‌ها فقط منتظرند.
اما این گزارش از جایی آغاز نمی‌شود که نور روی صحنه روشن می‌شود. داستان این اجرا سال‌ها پیش آغاز شده است؛ زمانی که هنوز کسی تصور نمی‌کرد گروهی جوان، روزی به آستانه ششصدمین اجرای یکی از دشوارترین نمایشنامه‌های قرن ... دیدن ادامه ›› بیستم برسد.
در تئاتر ایران، عمر بسیاری از اجراها به چند هفته یا چند ماه محدود می‌شود. گاهی نمایشی که برای تولید آن ماه‌ها تمرین شده، تنها چند شب فرصت دیده شدن پیدا می‌کند و سپس از حافظه سالن‌ها کنار می‌رود. در چنین شرایطی، رسیدن یک اثر به صدها اجرا، صرفاً یک عدد نیست؛ نشانه آن است که میان اثر، گروه و مخاطب رابطه‌ای شکل گرفته که توانسته از محدودیت زمان عبور کند.
امیرحسین جوانی، کارگردان این اجرا، وقتی از آغاز مسیر سخن می‌گوید، روایتش را از سالن‌های حرفه‌ای شروع نمی‌کند. او به سال‌هایی بازمی‌گردد که هنوز دانشجوی تئاتر بود؛ سال‌هایی که در انتظار گودو تنها یک پروژه دانشجویی به نظر می‌رسید، نه اجرایی که سال‌ها بعد در شهرهای مختلف ایران روی صحنه برود.
او می‌گوید نخستین اجرای این نمایش در قالب یک اجرای دانشجویی و برای جشنواره ثمر شکل گرفت؛ اجرایی که خودش نیز در آن بازی می‌کرد. همان تجربه نخست، مسیر تازه‌ای پیش روی گروه گشود. نمایش توانست در جشنواره مورد توجه قرار گیرد و جوایزی به دست آورد؛ موفقیتی که باعث شد گروه به فکر اجرای عمومی اثر بیفتد.
بسیاری از اجراهای دانشجویی، پس از پایان جشنواره به خاطره تبدیل می‌شوند؛ اما گاهی یک تجربه کوتاه، ظرفیت آن را دارد که سال‌ها ادامه پیدا کند. در انتظار گودو برای این گروه از همان دست تجربه‌ها بود. نمایش از فضای دانشگاه خارج شد و در فروردین ۱۳۹۸ روی صحنه اجرای عمومی رفت. آن زمان شاید هیچ‌کس تصور نمی‌کرد که این آغاز سفری باشد که سال‌ها بعد هنوز ادامه داشته باشد.
اما مسیر، خطی و بدون وقفه نبود.
میان نخستین اجرای عمومی و بازگشت دوباره نمایش، سال‌هایی فاصله افتاد؛ سال‌هایی که شرایط اجتماعی، فرهنگی و اجرایی کشور نیز بارها تغییر کرد. بسیاری از گروه‌ها در این فاصله از هم پاشیدند، پروژه‌ها نیمه‌تمام ماندند و آثار متعددی فرصت بازگشت دوباره پیدا نکردند. در انتظار گودو نیز می‌توانست به یکی دیگر از همین تجربه‌های ناتمام تبدیل شود؛ اما چنین نشد.
امیرحسین جوانی از مقطعی سخن می‌گوید که گفت‌وگو با سجاد افشاریان برای تهیه‌کنندگی نمایش آغاز شد؛ گفت‌وگویی که در نهایت به احیای پروژه انجامید. از سال ۱۴۰۳، گروه بار دیگر اجرای در انتظار گودو را آغاز کرد؛ این‌بار نه به عنوان یک تجربه دانشجویی یا یک اجرای محدود، بلکه به عنوان پروژه‌ای که قرار بود حیات تازه‌ای پیدا کند.
شاید مهم‌ترین نکته در روایت جوانی، نه تعداد اجراها، بلکه نوع نگاه او به استمرار باشد. او از ششصد اجرا به عنوان یک رکورد سخن نمی‌گوید. در روایتش، این عدد حاصل یک برنامه‌ریزی از پیش تعیین‌شده نیست؛ بلکه نتیجه ادامه دادن در شرایطی است که هر بار امکان توقف وجود داشته است.
وقتی از او درباره تعداد اجراها پرسیده می‌شود، پاسخ می‌دهد که هر زمان شرایط کشور اجازه داده، هر زمان سالن‌ها تعطیل نبوده‌اند و امکان اجرای تئاتر فراهم بوده، گروه روی صحنه رفته است. همین جمله کوتاه، بخشی از واقعیت سال‌های اخیر تئاتر ایران را نیز بازتاب می‌دهد؛ واقعیتی که در آن استمرار، بیش از آنکه به خواست هنرمند وابسته باشد، به شرایط بیرونی گره خورده است.
امروز، این اجرا به آستانه ششصدمین شب خود رسیده است؛ عددی که در کنار خود، سفر به هفت شهر ایران را نیز ثبت کرده است. این یعنی در انتظار گودو دیگر تنها متعلق به یک سالن یا یک مخاطب مشخص نیست. هر شهر، هر اجرا و هر شب، بخشی از حافظه این نمایش را ساخته است.
اما شاید مهم‌تر از همه این باشد که این مسیر هنوز پایان نیافته است.
وقتی از کارگردان پرسیده می‌شود اگر بیست سال دیگر دوباره بخواهد همین نمایش را با همین گروه اجرا کند، چه چیزی را تغییر خواهد داد، او پاسخ قطعی نمی‌دهد. نه از بازطراحی میزانسن سخن می‌گوید، نه از تغییر بازیگران و نه از حذف صحنه‌ای مشخص. پاسخ او بیش از آنکه درباره آینده اجرا باشد، درباره آینده خودش است. او می‌گوید نمی‌داند بیست سال دیگر با چه جهان‌بینی و چه زیبایی‌شناسی‌ای به جهان نگاه خواهد کرد و همین ندانستن، بخشی از صداقت این پاسخ است.
شاید همین ویژگی، دلیل ماندگاری چنین آثاری باشد؛ اینکه هر نسل، هر کارگردان و هر بازیگر، در انتظار گودو را دوباره کشف می‌کند، بی‌آنکه تصور کند به خوانش نهایی آن رسیده است.
در پایان این فصل، عدد ششصد دیگر فقط یک آمار نیست. پشت این عدد، سال‌هایی از تمرین، وقفه، بازگشت، تغییر گروه، تغییر شرایط اجتماعی، سفر، اجرا و تماشاگرانی قرار گرفته‌اند که هر شب، داستان انتظار را از زاویه‌ای تازه دیده‌اند.
شاید به همین دلیل است که در انتظار گودو را نمی‌توان صرفاً نمایشی با ششصد اجرا دانست؛ این اجرا، ششصد بار کوشیده است یک پرسش قدیمی را دوباره روی صحنه ببرد؛ پرسشی که پاسخ آن، هنوز مانند همان شب نخست، در تاریکی سالن باقی مانده است.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjXRx4
پیش از آنکه چراغ‌های سالن خاموش شوند، خیابان ولیعصر سال‌هاست نمایش خود را آغاز کرده است. خیابانی که میلیون‌ها نفر هر روز از کنار درختانش عبور می‌کنند، بی‌آنکه بدانند هر درخت، آرشیوی خاموش از خاطرات شهری است که مدام در حال فراموش کردن خود است. شاید به همین دلیل است که یخ بستگی، درخت‌های خیابان ولیعصر بیش از آنکه درباره دو انسان باشد، درباره رابطه پیچیده انسان و حافظه است؛ درباره گذشته‌ای که هرگز نمی‌گذرد، زخمی که با گذشت زمان درمان نمی‌شود و خاطره‌ای که گاهی از خود واقعیت ماندگارتر است. این نمایش تلاش نمی‌کند گذشته را روایت کند؛ بلکه می‌کوشد نشان دهد گذشته چگونه هنوز در اکنون زندگی می‌کند.

هر شهر، حافظه‌ای پنهان دارد؛ حافظه‌ای که در ساختمان‌ها، خیابان‌ها و درختانش رسوب می‌کند. انسان‌ها می‌آیند و می‌روند، نسل‌ها جای یکدیگر را می‌گیرند، اما بعضی مکان‌ها همچنان بار خاطره را بر دوش می‌کشند. خیابان ولیعصر، با درختانی که دهه‌ها شاهد عاشقانه‌ها، جدایی‌ها، اعتراض‌ها، سوگواری‌ها و زندگی روزمره مردم بوده‌اند، یکی از همان مکان‌هاست؛ جغرافیایی که تنها یک مسیر شهری نیست، بلکه بخشی از حافظه جمعی تهران است.
احمد سلگی در یخ بستگی، درخت‌های خیابان ولیعصر از همین حافظه آغاز می‌کند، اما خیلی زود مخاطب را از جغرافیای شهر به جغرافیای ذهن می‌برد. آنچه روی صحنه شکل می‌گیرد، صرفاً روایت رابطه دو شخصیت نیست؛ بلکه تلاشی است برای بازسازی سازوکار حافظه؛ حافظه‌ای که نه خطی است، نه منطقی و نه مطیع زمان. گذشته، در این جهان، پشت سر انسان قرار ندارد؛ در کنار او راه می‌رود، با او حرف می‌زند و گاهی حتی آینده‌اش را نیز ... دیدن ادامه ›› شکل می‌دهد.
از همین منظر، این نمایش را نباید تنها بر اساس داستان، شخصیت یا کیفیت اجرا سنجید. پرسش اصلی آن جای دیگری است: وقتی انسان نتواند گذشته را ترک کند، آیا هنوز در زمان حال زندگی می‌کند یا تنها در حال تکرار خاطرات خویش است؟
همین پرسش، ستون فقرات این یادداشت است؛ تلاشی برای خواندن نمایش نه فقط به‌عنوان یک اجرا، بلکه به‌عنوان متنی درباره حافظه، زمان، فراموشی و نسبت انسان با آنچه هرگز از او جدا نمی‌شود.

اگر از رهگذران خیابان ولیعصر بپرسید این خیابان را با چه چیزی به خاطر می‌آورند، احتمالاً پاسخ‌ها متفاوت خواهد بود؛ بعضی از سایه درختان چنار خواهند گفت، بعضی از کافه‌ها، بعضی از پیاده‌روی‌های طولانی و بعضی از خاطره‌ای شخصی که هیچ ارتباطی با جغرافیای خیابان ندارد. اما همین تفاوت پاسخ‌ها، حقیقت مهمی را آشکار می‌کند: مکان‌ها تنها فضا نیستند؛ آن‌ها مخزن حافظه‌اند.
تئاتر یخ بستگی، درخت‌های خیابان ولیعصر نیز از همین نقطه آغاز می‌شود. عنوان نمایش، پیش از آنکه مخاطب را به داستان دعوت کند، او را به یک حافظه مشترک فرامی‌خواند. این انتخاب هوشمندانه است، زیرا خیابان ولیعصر برای بسیاری از ایرانیان صرفاً یک خیابان نیست؛ بخشی از زیست‌جهان آنان است. کارگردان از همین سرمایه ذهنی استفاده می‌کند تا پیش از آغاز روایت، رابطه‌ای عاطفی میان مخاطب و جهان نمایش برقرار شود.
اما نمایش خیلی زود از جغرافیای واقعی فاصله می‌گیرد و وارد قلمرو حافظه می‌شود. در اینجا، درخت دیگر یک عنصر طبیعی نیست؛ به نشانه‌ای از ماندگاری تبدیل می‌شود. درخت، برخلاف انسان، فراموش نمی‌کند. سال‌ها در یک نقطه می‌ایستد، فصل‌ها را از سر می‌گذراند و شاهد عبور هزاران زندگی است. اگر انسان خاطراتش را از دست بدهد، هنوز می‌تواند به زندگی ادامه دهد؛ اما اگر شهری حافظه‌اش را از دست بدهد، هویتش را از دست خواهد داد.
در همین نقطه است که عنوان نمایش، از یک انتخاب شاعرانه فراتر می‌رود و به بخشی از درام تبدیل می‌شود. یخ بستگی، درخت‌های خیابان ولیعصر در حقیقت نام شخصیت سومی است که هرگز روی صحنه ظاهر نمی‌شود، اما حضورش در تمام نمایش احساس می‌شود. گویی هر آنچه میان بامداد و ستاره رخ می‌دهد، پیش‌تر در حافظه این درختان ثبت شده است؛ درختانی که نه قضاوت می‌کنند، نه مداخله، بلکه تنها شاهدند.
این نگاه، نمایش را از یک درام عاشقانه یا روان‌شناختی صرف دور می‌کند. احمد سلگی، آگاهانه یا ناخودآگاه، از یک مکان واقعی پلی به سوی مفهومی جهان‌شمول می‌زند: رابطه انسان با حافظه‌ای که نه می‌توان آن را انکار کرد و نه می‌توان از آن گریخت.
با این حال، همین انتخاب جسورانه، مسئولیتی بزرگ نیز بر دوش اجرا می‌گذارد. وقتی عنوان یک نمایش تا این اندازه بار معنایی دارد، متن و اجرا نیز باید بتوانند این ظرفیت را تا پایان حفظ کنند؛ و این دقیقاً همان پرسشی است که در فصل بعد باید به آن پرداخت: آیا نمایش موفق می‌شود حافظه را نه به‌عنوان یک موضوع، بلکه به‌عنوان یک تجربه زنده روی صحنه بازآفرینی کند، یا در میانه راه، حافظه به مجموعه‌ای از نمادها و استعاره‌ها تقلیل می‌یابد؟

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjXRsR
سینا دهقان، حسام?، Amirhosein Bakhshi، Tanin، نیما و حسین رشید این را خواندند
mahaya و محمد تقی آبادی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پیش از آنکه نخستین دیالوگ شنیده شود، شهرک جهان خود را با تصویر معرفی می‌کند؛ سه پرده سفید، سه دوربین و چمدانی نارنجی که آرام‌آرام به نخستین نشانه این روایت بدل می‌شود. در این اجرا، دوربین نه تماشاگر صحنه است و نه ابزار ثبت آن؛ به بخشی از زبان نمایش تبدیل می‌شود و مخاطب را میان دو تجربه هم‌زمان معلق نگه می‌دارد؛ تماشای بدن بر صحنه و مواجهه با چهره‌ای که در نمای نزدیک، حقیقت دیگری را آشکار می‌کند. از همین نقطه، شهرک اعلام می‌کند که قرار نیست تنها داستانی روایت کند، بلکه می‌خواهد شیوه دیدن مخاطب را نیز به پرسش بکشد.

بلک‌باکس، برخلاف نامش، همیشه سیاه آغاز نمی‌شود. گاهی پیش از آنکه بازیگری روی صحنه قدم بگذارد، آنچه مخاطب را متوقف می‌کند، چیدمان فضاست؛ فضایی که بی‌آنکه کلمه‌ای گفته باشد، وعده می‌دهد قرار است با اجرایی متفاوت روبه‌رو شوید.

در شهرک نیز نخستین مواجهه، نه با شخصیت‌ها، بلکه با معماری صحنه آغاز می‌شود.

سه پرده سفید، روبه‌روی تماشاگر قرار گرفته‌اند؛ سه سطح خالی که هنوز تصویری بر آن‌ها ننشسته، اما حضورشان از همان لحظه نخست این پرسش را ایجاد ... دیدن ادامه ›› می‌کند که چرا یک نمایش، پیش از هر چیز، به سه پرده نمایش نیاز دارد؟

کمی عقب‌تر، دو دوربین حرفه‌ای در دو سوی صحنه مستقر شده‌اند؛ نه پنهان، نه در خدمت ثبت اجرا برای آرشیو، بلکه آشکار، در معرض دید تماشاگر. فیلم‌برداران بخشی از جهان اجرا هستند؛ آن‌قدر نزدیک به بازیگران حرکت می‌کنند که مرز میان گروه اجرایی و جهان داستان به‌آرامی محو می‌شود.

اما هنوز مهم‌ترین عنصر صحنه وارد نشده است.

علیرضا مهران، کارگردان نمایش، با دوربینی در دست وارد می‌شود؛ دوربینی که از همان لحظه نخست روشن است و تصویرش بی‌واسطه بر پرده میانی نقش می‌بندد.

اولین تصویری که نمایش به مخاطب هدیه می‌دهد، نه چهره یک بازیگر است و نه دکور صحنه.

یک چمدان قدیمی نارنجی‌رنگ است.

دوربین، آرام روی آن مکث می‌کند.

چمدانی که هنوز باز نشده، اما وزنش بیش از آن است که تنها یک شیء صحنه باشد. پیش از آنکه داستان آغاز شود، این تصویر به‌تنهایی حامل نوعی حافظه است؛ حافظه‌ای از سفر، مهاجرت، کوچ، بازگشت یا شاید گذشته‌ای که هنوز بسته مانده است. نمایش هیچ توضیحی درباره آن نمی‌دهد و همین سکوت، نخستین قرارداد میان اجرا و تماشاگر را شکل می‌دهد: قرار نیست همه‌چیز توضیح داده شود.

از همین لحظه، شهرک انتخاب زیبایی‌شناسانه خود را آشکار می‌کند.

دوربین در این اجرا وسیله‌ای برای ثبت نمایش نیست؛ بخشی از زبان نمایش است.

دو دوربین ثابت، پیوسته چهره بازیگران را از زوایای مخالف شکار می‌کنند. بازیگری که در سمت راست صحنه ایستاده، ناگهان چهره‌اش بر پرده سمت چپ ظاهر می‌شود و برعکس؛ گویی اجرا، هم‌زمان دو واقعیت را پیش چشم مخاطب می‌گذارد: واقعیت بدن روی صحنه و واقعیت چهره‌ای که در نمای نزدیک بر پرده جان می‌گیرد.

دوربین سوم، که در اختیار خود مهران است، آزادی بیشتری دارد. میان بازیگران حرکت می‌کند، فاصله‌ها را می‌شکند، به چهره‌ها نزدیک می‌شود، عقب می‌رود و گاه آنچه را چشم تماشاگر از فاصله سالن قادر به دیدنش نیست، به بزرگ‌ترین تصویر ممکن تبدیل می‌کند.

در نتیجه، مخاطب دیگر فقط یک اجرا را تماشا نمی‌کند.

او مدام میان دو رسانه در رفت‌وآمد است؛ میان تئاتر و تصویر.

بدن بازیگر روی صحنه حضور دارد، اما هم‌زمان چهره او، با تمام لرزش‌های پلک، انقباض عضلات صورت و سکوت نگاهش، بر پرده‌ای عظیم دیده می‌شود؛ جزئیاتی که در اجرای کلاسیک معمولاً از چشم بخش بزرگی از تماشاگران پنهان می‌ماند.

همین انتخاب، بازی بازیگران را نیز دگرگون کرده است.

دیگر اغراق‌های رایج صحنه پاسخگو نیست. کوچک‌ترین تغییر در نگاه، مکث یا لرزش لب، زیر نگاه دوربین بزرگ می‌شود و معنایی تازه پیدا می‌کند. بازیگر باید هم‌زمان به دو زبان سخن بگوید؛ زبان تئاتر و زبان سینما.

این همان نقطه‌ای است که شهرک از یک تجربه فرمی صرف فاصله می‌گیرد و وارد گفت‌وگویی جدی با امکان‌های اجرایی تئاتر معاصر می‌شود.

در سال‌های اخیر، استفاده از تصویر، ویدئو یا پروجکشن در صحنه‌های تئاتر ایران بی‌سابقه نبوده است؛ اما در بسیاری از نمونه‌ها، تصویر بیشتر نقشی تزئینی یا تکمیلی داشته است. آنچه در شهرک جلب توجه می‌کند، تلاش برای تبدیل دوربین به عنصری فعال در روایت است؛ عنصری که نه پس از اجرا، بلکه در همان لحظه و هم‌زمان با شکل‌گیری کنش نمایشی، واقعیت دیگری را پیش روی مخاطب می‌گذارد.

این تجربه، فارغ از هر داوری درباره موفقیت یا ناکامی آن، نشان می‌دهد که اجرا به دنبال تکرار زبان رایج صحنه نبوده است.

شاید به همین دلیل است که وقتی بعدها از علیرضا مهران درباره جایگاه فرم می‌پرسم، او از تقابل فرم و محتوا دفاع نمی‌کند. برای او، این دو نه رقیب، که هم‌مسیرند؛ دو جریانی که باید یکدیگر را کامل کنند، نه آنکه یکی بر دیگری سایه بیندازد.

اما پاسخ این پرسش را باید کمی بعد، در دل گفت‌وگو با کارگردانی جست‌وجو کرد که باور دارد اگر مخاطب پس از خروج از سالن، زمانی را با خود و پرسش‌هایش خلوت کند، نمایش مأموریتش را انجام داده است.

و شاید شهرک نیز از همان چمدان نارنجی آغاز می‌شود؛ چمدانی که هنوز پیش از گشوده شدن، بیش از هر دیالوگی، مخاطب را به تماشای جهانی دعوت می‌کند که قرار نیست تنها دیده شود، بلکه باید درباره آن اندیشید.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjXPJD
 

زمینه‌های فعالیت

تئاتر
شعر و ادبیات
سینما

تماس‌ها

sajjadkhalilzadeh.ir
sajjad_khalilzadeh