روحم از بازی جهان خستهست
آنچنانی که باد، از رفتن
آنچنانی که روسپی، از سکس
آنچنانی که همسرم از من
مثل کوهم، به جبر، پابندم
مثل بادم، به جبر، میکوچم
وسط این تناقض بیرحم
آخرش مثل نیچه، میپوچم
داستانم خلاف راز بقاست
چارهی بودنم، نزیستنست
خستگینامهایست، بیلبخند
مرگ، نام کتاب عمر منست
صحبت از خوبی جهان با من
صحبت از عشق پیش فاحشههاست
باز اما به خویش میگویم
زندگی کن که زندگی زیباست
سلیم رزمآفرین