آزادنویسی شبانه
۲.۴۵
رقصی برای پرستش
از زبان سابیس
چشمان کهربایی گیج و درمانده. آن حس از دست دادن در نگاهش. شبحم که در پوست و گوشت و استخوانش می خزید و اراده اش را بر آن ها تحمیل می کرد.
... دیدن ادامه ››
این بار طوری در یادم زنده می شود که انگار من گادفری ام و آن شبح متجاوز دارد در من حلول می کند. چشمانم گشاد می شود و صورتم منقبض. لب هایم می لرزند، رگ پیشانی ام متورم می شود و قطرات عرق بر پوستم می نشیند.
گادفری نگاهش را با حالتی جدی به من می دوزد، در حالی که اخمی بر میان ابروانش نشسته. او بازویم را می گیرد.
"بیایید برویم در باغ کاکتوس ها صحبت کنیم. اینجا هوا خفه است."
مرا به سمت خروجی آشپزخانه می برد، از پلکان بالا می برد و از راهروها به سمت درب باغ عبور می دهد، در حالی که همه جا را در ابهامی مه مانند می بینم، طوری که انگار در خوابم.
وقتی اطرافم واضح می شود، می بینم که در باغ هستیم، روی یک نیمکت کنار هم نشسته ایم، کاکتوس های غول پیکر با خارهایی به اندازه ی شمشیر احاطه مان کرده اند، شنل هایی ضخیم و خزدار روی شانه های هر دویمان قرار دارد.
باد سرد آرام اما استخوان سوز در وجودم فرو می رود. دست گادفری را در دستم می گیرم و طلسمی گرم کننده در تن هایمان جاری می کنم.
من:
"گادفری، آن کاری که با تو کردم، کثیفی اش، آن ورودی که مثل ورود یک مانتیس انگل صفت به تن یک حشره ی بی پناه بود، کثافتش هنوز مرا ترک نکرده. نمی توانم از آن خلاصی یابم."
گادفری دستش را با ملایمت بر پشتم می گذارد.
"پس سعی نکنید از آن خلاص شوید. بگذارید فقط یک گوشه از قلبتان آرام بگیرد. اگر سعی نکنید بیرون بیندازیدش، شاید کمتر اذیتتان کند."
من:
"اما وقتی نگاهم به آن می افتد و وحشت زده می شوم؟"
گادفری:
"آن گاه به نقطه ی روشنی فکر کنید که در دل این تاریکی هست. به اینکه من شما را نزدیک تر از هر زمان دیگری در وجودم حس کردم. به اینکه نمی توانستم این طور مثل حالا درکتان کنم، اگر آن اتفاق نمی افتاد."
دستش را می فشارم و به او لبخند می زنم. حالا چیزی بیشتر از آن طلسم تنم را گرم کرده.
ما به داخل قلعه بازمی گردیم. گادفری به آشپزخانه می رود تا نوشیدنی و شیرینی آماده کند و من به تالار برگزاری مهمانی می روم و تئودور را تماشا می کنم که در حال راهنمایی زیردستانش برای اجرای آخرین تغییرات دکور است.
تم این مهمانی سبز است، چیزی که مرا یاد آتلور عزیزم و مزرعه اش می اندازد. این را با درد به خاطر می آورم. ای کاش می گذاشتم در مزرعه اش و نزد گیاهان و حیواناتش بماند. حتی با این درد در سینه اش که من دیگر هرگز با او سخن نخواهم گفت.
مقدمات مهمانی کم کم تکمیل می شود. پرده های مخملی یشمی به دیوارها آویخته شده اند. نور سبز فسفری از دسته شمع های آویخته به سقف فضا را روشن می کند. غذاها و نوشیدنی ها بر میز قرار گرفته اند. و نوازنده ها و خواننده ها در گوشه ی سالن مستقر شده اند.
به این صحنه نگاه می کنم و قلبم می لرزد. به یاد حرف ماتئو افتاده ام. او گفته بود باشد که مهمانی هایتان پا بر جا باشد.
سعی می کنم خودم را آرام کنم. مهمانی های لرد نیل همیشه بوده اند. این ارتباطی با ماتئو ندارد.
و من نباید از او وحشت داشته باشم. او و سخنرانی های منزجرکننده اش درباره ی آیین های گذشته نمی تواند به من صدمه بزند.
و او به زودی به زیر می آید. مالخازار به من قول داده، مگر نه؟
لرد نیل می آید و به ما ملحق می شود. و اندکی بعد مهمان ها سر می رسند. گفت و گوهای ملایم و خنده و موسیقی و آواز و رقص و نوشیدنی و غذا.
راهب پطروس، دومینیک مورن و گادفری در جایی در میانه ی تالار و در حالی که گرد هم بر مبل های دسته دار راحتی نشسته اند، مشغول به صحبت می شوند.
پطروس:
"خون آشام هایی که خون معصومان را تا انتها می نوشند و به پناهگاهمان می آیند. گاه برای اینکه توسط شکارچیان مرزی یا آمالثورایی ها و نوکتیرایی ها کشته نشوند، گاه برای تغییر و گاه برای هر دو. من سعی می کنم به آن ها کمک کنم و آن ها را در مسیر نور قرار دهم، حتی وقتی مقاومت می کنند. اما نمی خواهم روشی شبیه به پدرم داشته باشم و آن ها را در زندان یا بیمارستان بگذارم و روی رژیم غذایی شان و درون نگری شان کار کنم."
دومینیک مورن:
"پس چه روش دیگری برای شما باقی می ماند، راهب پطروس عزیز؟
تصور نکنید تنها با الگو بودن و ارائه ی پیشنهادات می توانید میل افسارگسیخته ی آن ها را درمان کنید. محبت و فشار هر دو با هم لازم است."
پطروس:
"بله، می دانم و همین باعث شده من به ناچار کاری مشابه با پدرم انجام دهم، فقط با این تفاوت که خون آشام های من می توانند شکار کنند و با رعایت اخلاقیاتی هم خون معصوم بنوشند و هم خون شرور."
گادفری با لبخندی خشنود اضافه می کند:
"و البته آن ها می توانند مشابه آیین های قدیمی نوکتیرا نیز عمل کنند. خوننوشی در مراسم."
دومینیک مورن:
"گادفری عزیز، این جنون وار است که چنین چیزی را با لبخند عنوان می کنی، در حالی که خود همیشه از مراسم خوننوشی بیزار بودی."
گادفری:
"دومینیک مورن عزیز، من متوجه شدم که می توانم مراسم را دوست داشته باشم، اگر قواعدش را خودم نوشته باشم."
پطروس با حالتی حسرت مند:
"من حتی در حد و اندازه ی پدرم نیستم. نور تابان و شوک آور او را ندارم. اما آرزو دارم که بتوانم تنها با وجودم خون آشام ها را به سپیدی هدایت کنم."
گادفری:
"ممکن است آنچه آرزویش را داری، خیلی هم خوب نباشد. مثل آن است که خون آشام ها را با نیرویی که بر خلاف خواستشان به آن ها وارد می کنی، به مسیر مد نظر خودت بیاوری.
حضوری که باعث تغییر شود هم دارد مثل یک روش تربیتی فیزیکی عمل می کند. شاید با روش های آزمایشگاهی بتوان حالت فیزیکی ناپیدایش را هم مشاهده کرد."
دومینیک مورن:
"درست می گویی، گادفری. جز اینکه بر خلاف دیدگاه تو من آن را خوب می پندارم. اما عقیده دارم حتما باید با روش تربیتی فیزیکی معمول هم همراه شود. و البته همراه با سخنرانی و روشنگری."
به مکالمه شان گوش می دهم و به دوران قدیم فکر می کنم. به ماتئو و نمایش های سیرکش و الهاماتی که برای قربانی و اهدا به مردم می داد. تفسیری از عشق که در لایه های درونش میل به جاودانگی نهفته بود. نامیرایی سپید. اما آن خیلی شبیه به نوع تاریک خون آشامی یا فرشته گون و جادوگر گونه اش نیست؟ خون یا روحی که رد و بدل می شود. در آن مورد عضو بدنی که داده می شد و گاه با عضوی مصنوعی برگشت می خورد یا نمی خورد. شاید مساله در این بود. اگر می خواستند خودشان را فریب ندهند، نباید خواهان عضو مصنوعی می بودند.
به خود می لرزم. این افکار دیگر چیست؟ نمی خواهم آن دوران شوم را تحلیل کنم.
به سمت میز می روم و یک جام برمی دارم و در یک ظرف پر از خون فرو می کنم و مشغول نوشیدن می شوم، در حالی که رقص مهمانان در میان تالار را تماشا می کنم.
ناخواسته تصویری از گذشته در ذهنم زنده می شود. رقص عشق، وفاداری و پرستش. شمشیری در دست که هماهنگ با موسیقی به حرکت درمی آید. تیغه ی بران که بر ران پا فرود می آید. خونی که فواره می زند. بر زمین جاری می شود.
جام از دستم بر زمین می افتد.