
من همیشه میان واقعیت و خیال زندگی کردهام.
در کودکی، به جای دنبال کردن مسیرهای از پیش تعیین شده، نقشآفرینی و ساختن دنیاها با صمیمیترین دوستم را ترجیح میدادم. بعدها، وقتی جامعه انتخابهای هنریام را «عجیب» یا حتی «خطرناک» نامید، فهمیدم که ترس از تفاوت تا چه اندازه در ریشههای انسان ها نفوذ کرده است.
در اواخر دههی بیست زندگیام، دورهای از خشم و اندوه را پشت سر گذاشتم؛ خشمگین از اینکه باورها بر من تحمیل شده بودند و سوگوار از دست دادن چیزهایی که دیگر نمیتوانستم به آنها ایمان داشته باشم. اما در ادبیات گوتیک، به ویژه مصاحبه با خونآشام، آینههایی از جدال درونی خودم یافتم: لویی که وجودش را زیر سوال میبرد، کلودیا که در تناقض گرفتار بود، و آرماند که در جستجوی معنا در ابدیت میسوخت.
اکنون برای مقاومت در برابر پوچی خلق میکنم. برای من مرگ بی معناست، اما آفرینش سرشار از معناست.
داستانپردازی نه تنها شور و شوق من، بلکه پاسخ من به میل انسانی برای جاودانگی است.