در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 01:32:32
 

من همیشه میان واقعیت و خیال زندگی کرده‌ام.
در کودکی، به جای دنبال کردن مسیرهای از پیش تعیین شده، نقش‌آفرینی و ساختن دنیاها با صمیمی‌ترین دوستم را ترجیح می‌دادم. بعدها، وقتی جامعه انتخاب‌های هنری‌ام را «عجیب» یا حتی «خطرناک» نامید، فهمیدم که ترس از تفاوت تا چه اندازه در ریشه‌های انسان ها نفوذ کرده است.
در اواخر دهه‌ی بیست زندگی‌ام، دوره‌ای از خشم و اندوه را پشت سر گذاشتم؛ خشمگین از اینکه باورها بر من تحمیل شده بودند و سوگوار از دست دادن چیزهایی که دیگر نمی‌توانستم به آن‌ها ایمان داشته باشم. اما در ادبیات گوتیک، به ویژه مصاحبه با خون‌آشام، آینه‌هایی از جدال درونی خودم یافتم: لویی که وجودش را زیر سوال می‌برد، کلودیا که در تناقض گرفتار بود، و آرماند که در جستجوی معنا در ابدیت می‌سوخت.
اکنون برای مقاومت در برابر پوچی خلق می‌کنم. برای من مرگ بی معناست، اما آفرینش سرشار از معناست.
داستان‌پردازی نه تنها شور و شوق من، بلکه پاسخ من به میل انسانی برای جاودانگی است.

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
دوباره در تاریکی

از زبان لرد سابیس

این کلمات. نوشته شده بر کاغذهای کاهی این دفتر. آن ها نمی توانند بخوانندش. حروفش برایشان غریبه است. اما چیزی از آن حس می کنند. نوری کم رمق در تاریکی. گمان می برند اگر مقدس بنامندش، هدایتشان می کند. تصور می کنند راهنماییست برای رستگاری که توسط من نگاشته شده. فکر می کنند از آن ها روی برگردانده ام، چون گمراه شده ام. چون گمراه شده اند. فکر می کنند زمانی برخواهم گشت و کلماتم را برایشان خواهم خواند و آن لحظه روحشان از زنجیر آزاد می شود و گناهی که دارد ذره ذره از آن ها می خورد، رهایشان ... دیدن ادامه ›› خواهد کرد.

دفتر را ورق می زنم. نشسته بر بلندای این کوه. در قلب تاریکی. و در پناه شمع ها. به کلماتم نگاه می کنم. دیگر من هم نمی توانم بخوانمشان. و به یاد هم نمی آورم که چیستند. آیا هولناک تر از خاطراتی هستند که در مغزم می لولند؟

تنهایی. این اولین چیزیست که از خود به خاطر می آورم. در عدم. در آنچه تا بی نهایت گسترانیده شده بود و من در آن معلق بودم. از خود جسمی نداشتم. من بخشی از آن هیچ بودم. ذراتم را فراخواندم. آن ها را به هم نزدیک کردم. وصلتشان دادم و در این پیوند قلب سیاهم متولد شد. موسیقی ضربانش خون قیرآلودم را در تنم جاری می کرد. حالا من جسم داشتم و تپش. اما انگار تنهایی ام سنگین تر شده بود. شاید بار گناهانی که هنوز مرتکب نشده بودم، بر شانه هایم نشسته بود.

و من کندن از روحم را آغاز کردم. تنهایی و گناهانم را تکه تکه کردم و رنجم را از اعماق وجودم به بیرون روان کردم. و در تمام آن تاریکی ها، در مخلوقات متولد شده ام نور بود. آن ها از جسم و روح هم تغذیه می کردند تا بمانند. در عالم بالا و در عالم پایین. و با این حال هنوز در آن ها معصومیتی بود. سرریز شده از تقدیر ناخواسته شان.

باد می وزد و می خواهد دفتر را از زیر انگشتانم برباید، اما من آن را با دستان لرزانم می گیرم. سرما از پوستم به گوشتم و به استخوانم می خزد و درد مرا وامی دارد که فکر کنم. به گناه و معصومیتی که در روحم اسیر است و در روح مخلوقاتم. ما از یک جنسیم و با این وجود من از آن ها جدایم. چه در عالم بالا باشم و چه در پایین. من غم آن ها را نوازش می کنم و آن ها غم مرا. قلب هایمان گرم تر می تپد، حتی اگر جسم هایمان یخ زده باشد. و با این حال من دوباره تنهایم. در دنیایی که خود خلق کردم. در میان موجوداتی که از روح خودم زاده شدند.

به سرفه می افتم و خون از سینه ام بالا می آید و بر خاک و بر صفحات دفتر می ریزد. با چشمانی گشاد شده می بینم که سرخ است، نه سیاه. نگاهم مرطوب می شود. غده ی غم در گلویم می شکفد. یک نفرین. خون سیاهی که سرخ شده. تاریکی ای که نور شده. می توانستم مشعوف شوم از پاکی ام، اگر نشانه ی تضعیف شدنم نبود. نشانه ای بر محو شدنم. و محو شدن این دنیا و مخلوقاتم.

دفتر را برمی دارم و در آغوش می گیرم. شاید من هیچ گاه نتوانم نجات یابم، اما آن ها می توانند. من کسی بودم که آغاز کرد، نه آن ها. شاید منفورتر شوم. و تنهاتر. اما برای بودنشان دوباره در تاریکی فرو خواهم رفت.
چیزی که بسیار دوست دارم اینه که طبق حال و هوای داستان ضربآهنگ نوشتنتون هم تغییر می‌کنه ،
مثلن اینجا بخاطر وجود فعلهای مکرر و زیاد ، تنشِ اضافیِ لذت‌بخشی به داستان تزریق شده که واقعن ضربان قلب رو تند می‌کنه و هیجانِ خیلی خوبی به مخاطب منتقل می‌کنه .
مثل همیشه کیف میکنم از خوندنتون و مشتاقانه دنبال میکنم
۶ ساعت پیش
بالتازار
چیزی که بسیار دوست دارم اینه که طبق حال و هوای داستان ضربآهنگ نوشتنتون هم تغییر می‌کنه ، مثلن اینجا بخاطر وجود فعلهای مکرر و زیاد ، تنشِ اضافیِ لذت‌بخشی به داستان تزریق شده که واقعن ضربان قلب ...
بالتازار عزیز، به چه نکته ی جالبی توجه کردید. چون یه چیز ناخودآگاه بوده و خودم بهش دقت نکرده بودم.

قربون شما.
این خون آشام بسی بسیار ممنونه از حمایت هاتون. 🖤🦇
۳ ساعت پیش
ایمان شکاری
زایش، اگر حاصلِ سفری باشد از نیستی به هستی، چه‌بسا گاهی، کمی مردن برای دوباره زاده شدن، لازم است! فروچکیدنِ در تارکی، خودْ مقدمه و مکاشفه‌ایست برای جستجوی نور. آنجا که آستانه‌های آدمی، به‌کُلْ ...
چه قدر زیبا و الهام بخش گفتین، ایمان عزیز.
۳ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

عشق در یک نگاه

عشق در یک نگاه. شاید در یک نگاه نیست. در یک تپش قلب است. دیده نمی شود و فقط از یک رگ در دهانت و در جسم و روحت جاری می شود. عشق در خون.

و هر گاه آن را می چشم، یا در غبار محو می شوم، بدون درد و انگار شناور در هوا. یا خودم را با تمام وضوح در آینه ی وجودم می بینم. لکه های سیاهی که بر روحم افتاده. و از خودم می پرسم گناه چیست؟ آیا خود ... دیدن ادامه ›› عشق نیست؟

و یاد خون هایی که نوشیده ام، در ذهنم زنده می شود. انسان و خون آشام. خون بدل کننده ام مالخازار که انگار مثل زنجیری داغ به دورم می پیچید. اسارتی که با رنج تحمل می کردم و وقتی بند باز شد و دیگر آزاد بودم، حقیقتی تلخ بر من فرود آمد. اینکه نبود زنجیرها برایم از وجودشان زجرآورتر است.
من می خواستم که او دوباره اسیرم کند. که با داغ فلز و ضربه ی شلاق در حق تن و روحم گناه کنم.

اما چنین عشق تاریکی نه او را نجات می داد و نه مرا. پس ناچار شدم اشتیاقم به تپش بیمار را گوشه ای در وجودم در صندوقی بگذارم و ضربان آرام را در آغوش گیرم.
آن عشقی که فوران مذاب از آتشفشان نیست، در خود ذوب نمی کند، ویران نمی کند. اما اندک اندک بی آنکه بفهمی، می سوزاند. و شاید این بی رحمانه تر باشد.
امیر مسعود این را خواند
روژان امیری، ایمان شکاری و بالتازار این را دوست دارند
«عشق یعنی؛ من انتخاب می‌کنم چه کسی ویرانم کند»
۲ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بخش های سوم و چهارم داستان دومم در ایونت اقلیت ها: لینک در پروفایل
امیر مسعود این را خواند
بالتازار، رضا جاویدی و روژان امیری این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ایونت اقلیت ها

--

۲

خونی برای بیداری

از زبان مالخازار

با قدم هایی آهسته وارد تالار می شود. نگاهش محتاط است، اما کنجکاو هم هست. چهره اش به خاطر حال نامناسب و خونی که بالا ... دیدن ادامه ›› آورده، هنوز رنگ پریده است. من در حالی که بر تخت تکیه زده ام، با دست او را به سمت خود دعوت می کنم:
"بیا اینجا و کنارم بنشین."

او چنین می کند و با نگاهی نه کاملا خیره با ترکیبی از ادب و جسارت چشمان آبی اش را به من می دوزد. لبخندی کج و معنی دار روی لبانش می نشیند.
"شما هم به گادفری شبیه هستید و هم نیستید، سرورم."

من هم به او لبخند می زنم.
"منظورت چیست، ایزابل؟"

ایزابل:
"هر دو در تاریکی به دنبال نور می گردید، اما شما چندان اهمیت نمی دهید که برای رسیدن به مقصودتان کمی در سیاهی غرق شوید."

من:
"تاریکی را می توان تاب آورد، اگر عقلانیت را حفظ کرد و از جنون دوری جست. اگر بخواهم در باتلاق سیاهی دست و پا بزنم، بیشتر در آن فرو خواهم رفت. پس می گذارم مرا در خود فرو برد، در من نفوذ کند و زمانی که گمان کرد با من یکی شده، بالا می آیم."

ایزابل:
"بازی خطرناکیست، سرورم."

من:
"دوست داری طعم آن را بچشی؟"

و مچ دستم را به نیش می برم و سوراخ می کنم و در حالی که خون سرخ تیره از رگم جاری شده، دستم را به سمت ایزابل می برم.
"خونم را بنوش. به روحت کمک می کند تا با هدیه ی تاریک به صلح برسد."

او با تردید به خونی که جاری شده، نگاه می کند.

من:
"مسیر رستگاری ای که گادفری برایت چیده، وجودت را مچاله می کند. مثل گلی که آب به آن می رسد، اما در نهایت خشک و پژمرده می شود. او خودش هم نمی داند از زندگی اش چه می خواهد. گاه در اسکاربرو از جام خون شرور می نوشد، گاه در سایه ها بر اشرار نیش فرو می کند و آن ها را می نوشد و گاه برای خود مراسمی رقت آلود که تنها انعکاسی از آن مراسم لعن شده ی سابق است، ترتیب می دهد. و هیچ کدام از این ها قانعش نمی کند. این سر در گمی او در تو نیز پخش شده. خون من کمکت می کند که پاهایت در سیاهی سفت شود، که بمانی."

این بار نگاهش را لحظاتی مستقیم در چشمانم می دوزد و بعد دهانش را به سمت رگ شکافته ام می برد و شروع می کند به نوشیدن. اول آهسته و بعد کم کم با ولع. صورتش با دیدن خاطراتم گاه منقبض می شود و چشمانش اندکی گشاد، اما دست نمی کشد.

وقتی حس می کنم به اندازه ی کافی نوشیده، دستم را با ملایمت از دهانش عقب می کشم و یک دستمال ابریشمی از جیب ردایم بیرون می آورم و با آن رگه ی خونی که از میان لب هایش جاری شده را پاک می کنم. لرز آرامی بر تنش می افتد.

من:
"از ریسمانی که روحت را از خون به من وصل کرده‌‌‌، نهراس. این بندی نیست که تو را اسیر کند."

خدمتکار را صدا می کنم و از او می خواهم برایمان خون بیاورد. لحظاتی بعد یک سینی با یک کوزه ی پر از خون و دو جام مقابلمان است. جام ها را پر می کنم و یکی را به دستش می دهم. او آن را به لب می برد و جرعه ی کوچکی از آن را با احتیاط می نوشد.

من در حالی که از جام خود می نوشم، اما حواسم معطوف به اوست:
"چه احساسی داری؟"

ایزابل:
"به گمانم بهتر از قبل شده."

من:
"و بهتر هم خواهد شد، اگر باز از من بنوشی. گردابی که خون گادفری در تن و روحت به پا کرده، کم کم محو می شود، نه به یک باره."

با حالتی پرسشگرانه به من نگاه می کند.
"اما سرورم، چه باعث شده شما بخواهید از خون گرانبهایتان به من ببخشید؟"

من کمی مکث می کنم و بعد آهی نامحسوس می کشم.
"گادفری برای من عزیز است. اولین بار وقتی دیدمش که از جاودانگی ام سیر شده بودم و می خواستم به زندگی ام پایان دهم. اشتیاق افسار گسیخته ی او به حیات به یادم آورد که زندگی چه قدر ارزشمند است، حتی اگر در بند باشم. و وقتی این را درک کردم، توانستم مبارزه برای آزادی ام را شروع کنم.
اما گادفری نمی تواند مرا بفهمد. او فکر می کند من دارم به سمت یک نور ویرانگر حرکت می کنم، درخششی که تابش را ندارم. گمان می کند می خواهم از خون شرور در جام به خون حیوان و آب آهن نوشی روی بیاورم و این گونه روحم را در هم بشکنم. او نمی تواند درک کند من چه می خواهم. اما تو می توانی."

در چشمان آبی اش خیره می شوم.
"تو شبیه من هستی، ایزابل. این را حس می کنم، حتی بدون اینکه از خونت نوشیده باشم. تو می توانی در تاریکی عمیق قدم برداری و از کنار نور ویرانگر عبور کنی، بی آنکه محو شوی. تو می توانی به من کمک کنی نه تنها اسکاربرو بلکه انگلستان و جهان را تبدیل به بهشت خون آشامان کنم. جایی که خون برای بیداری و عقل نوشیده می شود، نه خواب و هذیان."

ایزابل لحظاتی سکوت می کند و بعد:
"خون، سرخ‌مایعی که خود از جنس خواب است و وهم. و خون آشام، مخلوقی که رویای گذشته بر روحش سنگینی می کند. اما شاید این همان چیزیست که روحم تشنه به آن است. شکل دادن خون، به آن سان که مثل یک سوزن در من فرو رود و از کابوس بیدارم کند. و از یاد بردن دردهای گذشته."

نگاهش را در چشمان من گره می زند.
"شما را در مسیرتان همراهی می کنم، سرورم. از این لحظه هدف شما هدف من هم هست."
امیر مسعود این را خواند
روژان امیری و بالتازار این را دوست دارند
در تالارِ سردِ شب
خونی چکید، آرام و سرخ.
نه برای خواب،
برای بیداری
و در آن جرعه‌ی تاریک،
دو سرنوشت
به یک رگ گره خورد.
۳ روز پیش، یکشنبه
روژان امیری
در تالارِ سردِ شب خونی چکید، آرام و سرخ. نه برای خواب، برای بیداری و در آن جرعه‌ی تاریک، دو سرنوشت به یک رگ گره خورد.
چه قدر زیبا گفتی، روژان جانم! 😍
۲ روز پیش، دوشنبه
صدف علی نیا
چه قدر زیبا گفتی، روژان جانم! 😍
ممنونم عزیزم، شما زیبا نوشتید صدف جانم... ^ــــ^
۲ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
داستان دوم من در ایونت اقلیت های سایت جادوگران که ادامه ای بر داستان پیشین است.

--

۱

الهه ی معابد

از زبان مالخازار

به خاطر می آورمش. خیابانی طویل در ویتبی. هر شب مرا از محل کارم به خانه ام می رساند. اما آن شب قرار نبود این طور ... دیدن ادامه ›› شود. آن ها از میان تاریکی پدیدار شدند. نگاه هایشان مصمم بود. برخی انسان بودند و برخی خون آشام. مرا گرفتند. دست ها و پاهایم را بستند و در یک قفس انداختنم. و مرا به شهرشان اسکاربرو بردند تا در آنجا برای اولین بار با او رو به رو شوم. با لرد سابیس.

چشمان خاکستری روشن و نمناک که از پس پلک های سنگین به من خیره شده بود. غمی در آن ها نمایان بود که از قلب سیاهش فواره زده و در نگاهش تبلور جسته بود. اما فقط همین نبود. نگاهش می سوخت. با ترسی که داشت روح مرا می جوید. و او جلو آمد و مرا از خون خالی کرد. و از امید برای بازگشت به تمام چیزهایی که برایم رنگ داشتند. همسرم سلستیا و دختران کوچکم ایلورا و میرن.

او مرا از خون خالی کرد و خون خودش را در من ریخت. من در برابر پاهایش بر کف سنگی سرد عمارت به خود لرزیدم و مچاله شدم. تبدیل شدم. به یک خون‌نوش. و لرد سابیس به زیردستانش که مرا برای او آورده بودند، دستور داد مرا به تخت مجللی که در آن تالار بود، ببندند. آن ها چنین کردند. و بعد از یک مایع به من نوشاندند. فقط خون نبود. جادویی تاریک در آن بود. چیزی که میل مرا برای بلعیدن تشدید می کرد. در خود کشیدن نه تنها خون، بلکه تملک روح و امیال. تمام آن چیزهایی که قرار بود به من تقدیم شود. توسط قربانیان مشتاقم.

و من سال ها این گونه زیست کردم. مارکیز و خدای خون آشام اسکاربرو. کانون مراسم قربانی در معابد. نماد نیک بختی.
پس از مدتی طناب ها را از من باز کرده بودند و دیگر از آن مایع به من نمی نوشاندند، معجونی که در پوست و گوشت و استخوانم فرو می رفت و هر آن مرا بیشتر از آنچه که به عنوان خود می شناختم، دور می کرد.
اما با این حال من هنوز احساس می کردم که بسته شده ام. می دانستم که نمی توانم بگریزم.

حالا دیگر من فقط مارکیز هستم. خدا نیستم. این را به قیمت جنگ و خونریزی به دست آورده ام. هرج و مرجی که در دنیای بیرون به پا کردم تا در درونم صلح به پا کنم. و به آرامش هم رسیده ام. اما می دانم که پرستشگران دست نخواهند کشید. عاشقان مراسم قربانی ای که آن را منسوخ کردم، شیفتگان وجود خدایی که نماد رستگاری در شهر محبوبشان اسکاربرو باشد.

و من باید آماده باشم. به همین دلیل بود که به شورش اقلیت ها پیوستم. و زیردستانم را فرستادم تا انسان های لایق را بدل کنند.
در جنگ پیشین دشمنانم با خون آشام های بی مغزی که توسط لرد سابیس و انگل هایش خلق شده بودند، علیهم شوریدند. این بار من با خون آشام هایی بر مخالفان خواهم تاخت که تحسین برانگیز و باشکوهند. موجوداتی که شباهتی به آن خون‌نوش های فاقد شعور رقت آلود نخواهند داشت.

به بالکن اتاقم می روم، در حالی که این افکار در سرم غوطه می خورد. و او را می بینم. ایزابل مک دوگال، زنی که در جریان شورش توسط گادفری فرزند تبدیلی ام بدل شده. او رو به رویم و در بالکن اتاق گادفریست. اندکی خم شده و دستش را روی شکمش گذاشته. چهره اش منقبض شده و رنگ از آن پریده. او با زانو بر کف زمین فرود می آید و در حالی که چشمانش از حدقه بیرون زده، سیلاب خون از دهانش بر زمین جاری می شود و مثل یک دریاچه اطرافش را می گیرد.

مدتی در همان حال می ماند، در حالی که نفس نفس می زند. بعد سرش را بالا می آورد و نگاهش به من می افتد. اول ترس در چشمان آبی اش می درخشد. اما بعد حالتی تدافعی در آن ها پدیدار می شود. به او نگاه می کنم. موهای سیاه بلند و مجعدش از روی شانه هایش سرازیر شده اند. پوستش به سان سنگ مرمر سپید است. چشمان آبی اش مثل دو تکه جواهرند. لب های سرخش به سان میوه ای ممنوعه. اگر میل داشتم یک خدا بمانم، می خواستم او الهه ی معابدم باشد.
لبخندی خشنود به لب می آورم و خدمتکارم را صدا می کنم و به او می گویم ایزابل را نزد من بیاورد.

آزادنویسی شبانه

۲.۴۸

بال های قیرآلود

از زبان گابریل

سطح بی حرکت و خاموش آن انگار مرا به سوی خود می خواند. مرداب، درآمیخته با درخشش بیمار مهتاب بی صدا در گوشم زمزمه می کند. ... دیدن ادامه ›› همراهانم پشه هایی هستند که بر پوستم می نشینند، نیش فرو می کنند و می نوشند. آب آهنی را گمان می کردند خون است. آن ها به وصال نرسیده، بر آب می افتند. به پشت، با بال هایی که دیگر پرواز نمی کند و پاهایی که ملتمسانه به سوی آسمان دراز شده.
اما از آن بالا چه طلب می کنند؟
با لرزشی در عمق وجودم به یاد می آورم. جاودانگی را از خدایی که رنجشان غذای اوست.

و عمق مرداب، روحم را طلب می کند. عمقی که آن خداست، آن تاریکی بلعنده، همان که پشه های گمراه شده او را در آسمان تصور می کنند. و من در میان آب پیش می روم و می بینم که چه طور دردهایم قلب سیاه او را هر لحظه بیش از پیش می تپاند. می دانم که اگر سر در آب فرو کنم، او را خواهم دید، چشمان خاکستری روشن و محزونش را. سینه ای که آن را شکافته تا قلبش را با تمام تعفنش آشکار کند. و نور کم جانی در آن که می دانم تنها یک سراب است.

او گرسنه ی روحم است، حسش می کنم. اما من او را به مرادش نمی رسانم. حتی اگر پاداشم خاموشی این درد باشد. زمانی مرا رنج داد و خود قوت گرفت و من پوچ بر جای ماندم. اما آن پوچی مرا در هم نشکست. من پیش رفتم. من، پادشاه خون آشام آمالثورا نخواهم گذاشت سرزمینم را در جنون و تباهی فرو بری. من متعلق به تو نیستم. فرشته ی تو نیستم. از کتف هایم بال هایی بیرون نخواهد زد که رایحه ی تعفن تو را بدهد. بال هایی که سپیدند، اما آغشته به قیر و گلند.

به خود می آیم و می بینم که در تابوت دراز کشیده ام، با چشمان باز و دارم جملات آخر را با لحنی تند و با صدایی بلند مثل دعایی پر خشم به زبان می آورم. آریل بالای سرم نشسته و چشمان درشت قهوه ای اش را با نگرانی به من دوخته.

با بدنی خشک شده به سختی نیم خیز می شوم و می نشینم و با صدایی گرفته می پرسم:
"چه شده، آریل؟"

آریل:
"یک خون آشام در یک معبد خودش را نقص عضو کرده."

قلبم در سینه فرو می ریزد.
"پس آیین های شوم گذشته بالاخره در پوست و گوشت آمالثورا هم نفوذ کردند. من خون انسان را از خون آشامانم دور کردم، اما حالا دارند در تباهی دیگری فرو می روند."

آریل:
"پزشکان و جادوگران نمی توانند عضو قطع شده اش را به او برگردانند. بدنش آن را پس می زند."

چشمانم گشاد می شود.
"باید با شاه مالخازار در این باره حرف بزنم."

آریل:
"نمی خواهی با خود لرد سابیس صحبت کنی؟"

می لرزم.
"او؟ آه، آریل عزیزم. بله، باید همین کار را بکنم. اما وحشت به روحم چنگ انداخته. می ترسم به وسوسه اش تسلیم شوم."

آریل نگاهش را به من می دوزد.
"اما این حال تو واقعا به خاطر اوست؟ گابریل، تو خشنود هستی که تنها پادشاه آمالثورا و مجری قانون و نظم و جلوگیری از هرج و مرج باشی؟"

صورتم منقبض می شود.
"تو فکر می کنی ممکن است من نفرین خدایی را بخواهم؟ آنچه مالخازار خود را از آن رهاند و لرد سابیس در آن دست و پا می زند؟"

آریل:
"ممکن است بتوان خدا بود، بدون به دام افتادن در زنجیر و عشق بیمار؟"

من:
"جرات ندارم به آن فکر کنم. ممکن است سعی کنم به آن برسم و تنها ویرانی نصیبم شود.

به نوکترنال کتدرال می روم و با شاه مالخازار و لرد سابیس ملاقات می کنم. حضور مالخازار مرا بر جایم نگه می دارد، نمی گذارد در سیاهی لرد سابیس فرو روم."

آریل:
"ترتیب ملاقات را می دهم."

و بلند می شود تا برود.

من:
"صبر کن، آریل. در رابطه با بررسی خون من، هنوز نتیجه ای حاصل نشده؟"

آریل مقابلم می نشیند.
"گابریل، به تو گفتم. شاید تو فقط داری دنبال چیزی می گردی که وجود ندارد. نمی توانی تصور کنی که شاه مالخازار یا بقیه مجذوبت می شوند، به خاطر آنچه اراده کرده ای، باشی و نه به خاطر ماده ای مرموز در وجودت که خود هم از آن بی خبری؟"

من:
"اما نمی توانم خطر کنم. اگر چیزی هست، باید قبل از مالخازار آن را بفهمم. ممکن است او کشفی در من کند و همین دره ای شود بین من و او."

آریل آه می کشد.
"باشد.‌ متوجه نگرانی ات هستم."

من:
"مقدمات تحقیق درباره ی آن خون آشام کهن میمون نما را هم آغاز کن. این احتمال هست که او به لرد سابیس ربط داشته باشد. ما باید بیشتر درباره ی لرد سابیس بدانیم. تا هم بتوانیم با تاریکی اش مقابله کنیم و هم ترس از او ما را در خود نبلعد."

آریل:
"بله، حق با توست. ترتیبش را می دهم."

دستم را جلو می برم و دستش را می گیرم.
"آریل عزیز، خوشحالم که تصمیم گرفتی در امور دربار شرکت کنی. این گونه تو را بیشتر حس می کنم و آرامش می گیرم."

لبخند می زند.
"این گونه حال من هم بهتر است. وقتی از تو دورم، احساس می کنم بیمارم."

دستش را به سمت لب هایم می برم و بر آن بوسه می زنم. و بعد می گذارم تا بلند شود و برود و به کارها رسیدگی کند.
خودم نیز خدمتکار را صدا می کنم تا وانم را با آب آهن داغ پر کند.
سینا دهقان و امیر مسعود این را خواندند
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آدرس وبلاگم:

sadafalinia.blogix.ir
روژان امیری و امیر مسعود این را خواندند
ایمان کارجو و بالتازار این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نفرین میمونی و تکه هایی از وجود

۲.۴۷

از زبان گابریل

قایق هایی بر رودخانه. مهتاب که با نور فانوس ها بر سطح آب درآمیخته. مجسمه ای از یک خون آشام که چهره ای مانند یک میمون دارد. انسان ها و خون آشام ها که در قایق ها ایستاده اند، با دست هایی در هم قلاب شده مقابل سینه و سرهایی ... دیدن ادامه ›› رو به پایین.
در اینجا ما خدایی برای پرستش نداریم، اما از درگذشتگان خون آشام مثل یک واسطه طلب خیر می کنیم. وقتی به آن فکر می کنم، احساس کوچکی می کنم. انگار که به دنبال فریب دادن خود و بقیه ام. می خواهم مثل نوکتیرا نباشیم‌، اما در نهایت ما هم به خدایی برای چنگ زدن به آن نیاز داریم.

حرف از خدا شد و به یاد لرد سابیس افتادم. هر بار فکرش در ذهنم می لولد، به خود می لرزم. خود او بیشتر از آن دلقک‌فرشته اش ماتئو مرا می ترساند. حس می کنم در حالی که نگاهم رو به جلوست و در جست و جوی آن دلقکم، لرد سابیس مثل یک سایه از پشت به من نزدیک می شود و در روحم می خزد.

همان طور که بر پل ایستاده ام، نگاهم را معطوف به چهره ی میمون مانند مجسمه ی خون آشام می کنم. او یک موجود باستانی بود و بررسی ها روی بقایایش این طور نشان می دهد که بر اثر جنون مرده. او قبل از تبدیل حتی یک انسان به شکلی که می شناسیم، نبوده. فقط موجودی شبه انسان فاقد عقل و شعور آنچنانی. اما همچنان به خاطر کهن بودنش و به خاطر رنجی که متحمل شده، مورد احترام و عزیز است. روحش یا شاید یادش را با قلب هایمان حس می کنیم و از او می خواهیم از عالم غیر ماده سعادت به سمتمان روان کند.

دومینیک مورن را می بینم که دارد به سمتم می آید، با یک ردای راهبی یقه بلند و دکمه دار و یک سینی که رویش یک جام پر از خون شیرین و یک استکان شراب تلخ است. این رسم ماست که به هنگام دعا چنین نوش کنیم.
استکان را برمی دارم و محتویاتش را می نوشم و سعی می کنم بدون اینکه شتاب وقار شاهانه ام را برباید، جام خون را بردارم و به سرعت بنوشم تا تلخی دهانم محو شود‌.
اما بعد مکث می کنم. مگر من گابریل نیستم؟ خون آشام آب آهن و ریاضت و رستگاری؟ چرا دارم چنین تعجیل می کنم برای از بین بردن تلخی؟

مدتی با حالتی گمگشته به جام نگاه می کنم تا اینکه دومینیک مورن می گوید:
"آهن لباسیست که بر تاریکی درون می نشیند تا اسرارش را پنهان کند، اما تلخی زهریست که او را افسارگسیخته تر از قبل می کند، اگر به قلبش رسوخ کند."

لبخندی آسوده به لب می آورم و جام را برمی دارم و خون شیرین داخلش را می نوشم. دومینیک مورن همیشه آشفتگی هایم را از هم باز می کند.

جام را بر سینی می گذارم.
"دومینیک مورن، داشتم به این خون آشام میمون نما فکر می کردم. لرد سابیس هیچ گاه نگفت که شبه انسان خلق کرده."

دومینیک مورن لبخندی معنادار به لب می آورد.
"سرورم، از چه وقت شما لرد سابیس را خدا به حساب آورده اید؟"

من:
"شاید تا حدی مجبور شده ام این کار را بکنم، چون راه ساده تریست. در حالی که اکنون دو نفر ادعا می کنند فرشته های او هستند و بررسی آثار به جا مانده از جادویشان نشان داده سرچشمه ی آن در این دنیا نیست."

دومینیک مورن:
"شاید هست، اما ما نتوانسته ایم پیدایش کنیم."

من:
"اگر لرد سابیس خدای اعظم این دنیا باشد، ممکن است میمون چهره ها را خلق کرده باشد، اما عمدا یا سهوا این موضوع را فراموش کرده باشد؟"

دومینیک مورن:
"شاید میمون چهره ها زمانی انسان های عادی بوده اند و بر اثر یک بیماری یا نفرین این طور شده اند."

من سرم را تکان می دهم و به جمعیت داخل قایق ها نگاه می کنم. آیا آن ها مشغول دعا هستند یا فقط به وجود ترحم برانگیز شبه انسان خون آشام شده فکر می کنند؟ آیا ممکن است تصور کنند برای اجتناب از بیماری و نفرین و مرگ باید تکه هایی از وجودشان را به پای لرد سابیس بریزند؟
روژان امیری این را خواند
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

آزادنویسی شبانه

۲.۴۶

یک مهمانی دیگر

از زبان سابیس

در سکوت نشسته ام. و در تنهایی. در سیاهی این قلعه. آینه ای قدی در آن سویم است. نه کاملا رو به رویم. کمی آن سمت تر. انگار ... دیدن ادامه ›› که جرات نداشته باشم سایه ام را در آن ببینم. سایه ای که حرکت می کند و چیزی از من طلب می کند. که خلق کنم. با اینکه می بیند درمانده و خسته ام. که ذراتم دارد از هم باز می شود. که با سختی و درد چشمه ی آفرینش را در درونم جاری می کنم.

از خود می پرسم زوالم از چه زمان آغاز شد؟ و ترسناک این است که نمی توانم به این پرسش پاسخ دهم. من مرتب به زیر رفته بودم و خودم را بالا کشانده بودم. هر بار با تاریکی یا سپیدی ای که به اشتباه روشنایی پنداشته بودمش. چرکی خاکستری و کم رنگ که اول خود را نشان نمی دهد، اما بعد کم کم وقتی آب رویش روان می کنی و انگشت روی آن می کشی، خود را به تو نشان می دهد.

فراموشی شاید حالا به کارم بیاید. برخی گمان می کنند کهن موجودی ام که از درد حافظه اش به یغما رفته و خود را خدا می پندارد.
و من خدایی ام که که می خواهد از یاد ببرد خالق بودنش را و تصور کند تنها یک موجود کهن و دردمند است.
آه، چه قدر وسوسه انگیز است این.

تاسف بار است که نمی توانم تصور کنم این مه که به داخل آمده و دارد مرا در آغوش می گیرد، مهی جنگلیست. من در بیابان می زی ام.
اما اشکال ندارد. در باغم چیزی کاشته ام که نوازش سبزی را دارد. کاکتوس های عظیم الجثه ام با خارهای شمشیر مانندشان. من به آن ها محبت و نوازش می دهم و خارهایشان را به اندازه ی برگ هایشان دوست دارم.
بله، با وجود آن ها شن های بی نهایت بیابان هراسانم نمی کند. و هوس برگشت به آن جزیره را به دلم نمی اندازد. و رو به رو شدن با سایرن هایم را.
اما دلم برای این مخلوقات نیمه ماهی ام می سوزد. گناهشان فقط این است که در زمانی اشتباه متولد شدند. وقتی که من تصمیم گرفته بودم سپید شوم و با خلق آن ها فهمیده بودم برای یک خدا سپیدی ممکن نیست.

با این حال من قول داده ام آن ها را با انسان ها و خون آشام هایم دربیامیزم. و شاید این گونه بهتر باشد. اگر فقط در دل اقیانوس بمانند، در حوالی آن جزیره، شاید تاریکی شان بهتر بتواند فاسدشان کند. شاید بهتر باشد بقیه ی مخلوقاتم را ببینند، سیاهی درون آن ها را و این گونه سیاهی خودشان را بهتر درک کنند.

و بله، یک مهمانی دیگر. خوب خواهد بود. این گونه شبحم کمتر فرصت می یابد در گوشم زمزمه کند و تهدید کند که جسمم را ترک می کند.
بالتازار این را دوست دارد
کیف میکنم از خوندنتون ، باعث میشین برای دقایقی ، سرمست از فانتزی ، خودم رو بسپرم به رویاهای شورانگیز
و ممنون برای سایت جذابی که معرفی کردین ، بسیار لذت‌بخشه ..
۶ روز پیش، پنجشنبه
صدف علی نیا
بالتازار عزیز، خیلی خوشحالم که نوشته هام باعث میشه همچین حسی داشته باشین. 🤩 این سایت رو من از دوران نوجوونی تا حالا توش عضوم و واسم خیلی خاطره انگیزه و تو مسیر نویسندگیمم خیلی اثرگذار بوده.
زنده باد :)
مشتاقانه در هر دو جا میخونمتون و براتون آرزوی موفقیت بیش از پیش دارم ، امیدوارم در فانتزی و جهان‌هایی که خلق میکنید بدرخشید و مردم زیادی از سراسر دنیا رو مخاطب قرار بدید و جذب کنید
۵ روز پیش، جمعه
بالتازار
زنده باد :) مشتاقانه در هر دو جا میخونمتون و براتون آرزوی موفقیت بیش از پیش دارم ، امیدوارم در فانتزی و جهان‌هایی که خلق میکنید بدرخشید و مردم زیادی از سراسر دنیا رو مخاطب قرار بدید و جذب کنید
بسی بسیار ازتون ممنونم به خاطر حمایت و انرژی مثبتی که بهم میدین! 🤩🥰
۵ روز پیش، جمعه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آزادنویسی شبانه

۲.۴۵

رقصی برای پرستش

از زبان سابیس

چشمان کهربایی گیج و درمانده. آن حس از دست دادن در نگاهش. شبحم که در پوست و گوشت و استخوانش می خزید و اراده اش را بر آن ها تحمیل می کرد. ... دیدن ادامه ››
این بار طوری در یادم زنده می شود که انگار من گادفری ام و آن شبح متجاوز دارد در من حلول می کند. چشمانم گشاد می شود و صورتم منقبض. لب هایم می لرزند، رگ پیشانی ام متورم می شود و قطرات عرق بر پوستم می نشیند.

گادفری نگاهش را با حالتی جدی به من می دوزد، در حالی که اخمی بر میان ابروانش نشسته. او بازویم را می گیرد.
"بیایید برویم در باغ کاکتوس ها صحبت کنیم. اینجا هوا خفه است."

مرا به سمت خروجی آشپزخانه می برد، از پلکان بالا می برد و از راهروها به سمت درب باغ عبور می دهد، در حالی که همه جا را در ابهامی مه مانند می بینم، طوری که انگار در خوابم.

وقتی اطرافم واضح می شود، می بینم که در باغ هستیم، روی یک نیمکت کنار هم نشسته ایم، کاکتوس های غول پیکر با خارهایی به اندازه ی شمشیر احاطه مان کرده اند، شنل هایی ضخیم و خزدار روی شانه های هر دویمان قرار دارد.
باد سرد آرام اما استخوان سوز در وجودم فرو می رود. دست گادفری را در دستم می گیرم و طلسمی گرم کننده در تن هایمان جاری می کنم.

من:
"گادفری، آن کاری که با تو کردم، کثیفی اش، آن ورودی که مثل ورود یک مانتیس انگل صفت به تن یک حشره ی بی پناه بود، کثافتش هنوز مرا ترک نکرده. نمی توانم از آن خلاصی یابم."

گادفری دستش را با ملایمت بر پشتم می گذارد.
"پس سعی نکنید از آن خلاص شوید. بگذارید فقط یک گوشه از قلبتان آرام بگیرد. اگر سعی نکنید بیرون بیندازیدش، شاید کمتر اذیتتان کند."

من:
"اما وقتی نگاهم به آن می افتد و وحشت زده می شوم؟"

گادفری:
"آن گاه به نقطه ی روشنی فکر کنید که در دل این تاریکی هست. به اینکه من شما را نزدیک تر از هر زمان دیگری در وجودم حس کردم‌. به اینکه نمی توانستم این طور مثل حالا درکتان کنم، اگر آن اتفاق نمی افتاد."

دستش را می فشارم و به او لبخند می زنم. حالا چیزی بیشتر از آن طلسم تنم را گرم کرده.

ما به داخل قلعه بازمی گردیم. گادفری به آشپزخانه می رود تا نوشیدنی و شیرینی آماده کند و من به تالار برگزاری مهمانی می روم و تئودور را تماشا می کنم که در حال راهنمایی زیردستانش برای اجرای آخرین تغییرات دکور است.

تم این مهمانی سبز است، چیزی که مرا یاد آتلور عزیزم و مزرعه اش می اندازد. این را با درد به خاطر می آورم. ای کاش می گذاشتم در مزرعه اش و نزد گیاهان و حیواناتش بماند. حتی با این درد در سینه اش که من دیگر هرگز با او سخن نخواهم گفت.

مقدمات مهمانی کم کم تکمیل می شود. پرده های مخملی یشمی به دیوارها آویخته شده اند. نور سبز فسفری از دسته شمع های آویخته به سقف فضا را روشن می کند. غذاها و نوشیدنی ها بر میز قرار گرفته اند. و نوازنده ها و خواننده ها در گوشه ی سالن مستقر شده اند.

به این صحنه نگاه می کنم و قلبم می لرزد. به یاد حرف ماتئو افتاده ام. او گفته بود باشد که مهمانی هایتان پا بر جا باشد.
سعی می کنم خودم را آرام کنم. مهمانی های لرد نیل همیشه بوده اند. این ارتباطی با ماتئو ندارد.
و من نباید از او وحشت داشته باشم. او و سخنرانی های منزجرکننده اش درباره ی آیین های گذشته نمی تواند به من صدمه بزند.
و او به زودی به زیر می آید. مالخازار به من قول داده، مگر نه؟

لرد نیل می آید و به ما ملحق می شود. و اندکی بعد مهمان ها سر می رسند. گفت و گوهای ملایم و خنده و موسیقی و آواز و رقص و نوشیدنی و غذا.

راهب پطروس، دومینیک مورن و گادفری در جایی در میانه ی تالار و در حالی که گرد هم بر مبل های دسته دار راحتی نشسته اند، مشغول به صحبت می شوند.

پطروس:
"خون آشام هایی که خون معصومان را تا انتها می نوشند و به پناهگاهمان می آیند. گاه برای اینکه توسط شکارچیان مرزی یا آمالثورایی ها و نوکتیرایی ها کشته نشوند، گاه برای تغییر و گاه برای هر دو. من سعی می کنم به آن ها کمک کنم و آن ها را در مسیر نور قرار دهم، حتی وقتی مقاومت می کنند. اما نمی خواهم روشی شبیه به پدرم داشته باشم و آن ها را در زندان یا بیمارستان بگذارم و روی رژیم غذایی شان و درون نگری شان کار کنم."

دومینیک مورن:
"پس چه روش دیگری برای شما باقی می ماند، راهب پطروس عزیز؟
تصور نکنید تنها با الگو بودن و ارائه ی پیشنهادات می توانید میل افسارگسیخته ی آن ها را درمان کنید. محبت و فشار هر دو با هم لازم است."

پطروس:
"بله، می دانم و همین باعث شده من به ناچار کاری مشابه با پدرم انجام دهم، فقط با این تفاوت که خون آشام های من می توانند شکار کنند و با رعایت اخلاقیاتی هم خون معصوم بنوشند و هم خون شرور."

گادفری با لبخندی خشنود اضافه می کند:
"و البته آن ها می توانند مشابه آیین های قدیمی نوکتیرا نیز عمل کنند. خون‌نوشی در مراسم."

دومینیک مورن:
"گادفری عزیز، این جنون وار است که چنین چیزی را با لبخند عنوان می کنی، در حالی که خود همیشه از مراسم خون‌نوشی بیزار بودی."

گادفری:
"دومینیک مورن عزیز، من متوجه شدم که می توانم مراسم را دوست داشته باشم، اگر قواعدش را خودم نوشته باشم."

پطروس با حالتی حسرت مند:
"من حتی در حد و اندازه ی پدرم نیستم. نور تابان و شوک آور او را ندارم. اما آرزو دارم که بتوانم تنها با وجودم خون آشام ها را به سپیدی هدایت کنم."

گادفری:
"ممکن است آنچه آرزویش را داری، خیلی هم خوب نباشد. مثل آن است که خون آشام ها را با نیرویی که بر خلاف خواستشان به آن ها وارد می کنی، به مسیر مد نظر خودت بیاوری.
حضوری که باعث تغییر شود هم دارد مثل یک روش تربیتی فیزیکی عمل می کند. شاید با روش های آزمایشگاهی بتوان حالت فیزیکی ناپیدایش را هم مشاهده کرد."

دومینیک مورن:
"درست می گویی، گادفری. جز اینکه بر خلاف دیدگاه تو من آن را خوب می پندارم. اما عقیده دارم حتما باید با روش تربیتی فیزیکی معمول هم همراه شود. و البته همراه با سخنرانی و روشنگری."

به مکالمه شان گوش می دهم و به دوران قدیم فکر می کنم. به ماتئو و نمایش های سیرکش و الهاماتی که برای قربانی و اهدا به مردم می داد. تفسیری از عشق که در لایه های درونش میل به جاودانگی نهفته بود. نامیرایی سپید. اما آن خیلی شبیه به نوع تاریک خون آشامی یا فرشته گون و جادوگر گونه اش نیست؟ خون یا روحی که رد و بدل می شود. در آن مورد عضو بدنی که داده می شد و گاه با عضوی مصنوعی برگشت می خورد یا نمی خورد. شاید مساله در این بود. اگر می خواستند خودشان را فریب ندهند، نباید خواهان عضو مصنوعی می بودند.

به خود می لرزم. این افکار دیگر چیست؟ نمی خواهم آن دوران شوم را تحلیل کنم.
به سمت میز می روم و یک جام برمی دارم و در یک ظرف پر از خون فرو می کنم و مشغول نوشیدن می شوم، در حالی که رقص مهمانان در میان تالار را تماشا می کنم.
ناخواسته تصویری از گذشته در ذهنم زنده می شود. رقص عشق، وفاداری و پرستش. شمشیری در دست که هماهنگ با موسیقی به حرکت درمی آید. تیغه ی بران که بر ران پا فرود می آید. خونی که فواره می زند. بر زمین جاری می شود.
جام از دستم بر زمین می افتد.
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من به آن ها نگاه می کنم و از رابطه ی شیرین و شوخ آمیزشان لذت می برم.
"گادفری جان، تو گفتی داخل این جام خون خوک گناهکار است. آیا فقط یک شوخی بود یا چیزی بیشتر پشت جمله ات بود؟"

گادفری به خون داخل جام نگاه می کند.
"خب، من آن خوک را دیدم که داشت از مدفوع خود می خورد، با اینکه جلویش علف تازه بود."

من:
"میل به خودویرانگری با اینکه حیات در مقابلت آرمیده و تو را به خود می خواند؟"

تئودور:
"این خوک ها در هر حال ویران می ... دیدن ادامه ›› شوند، اما شاید این خوک تصمیم گرفته قبل از سپردن رگش به چاقوی تیز خونش را پر از انگل کند تا خون‌نوش ها هم طعم ویرانی را بچشند‌."

گادفری:
"آیا خون انسان های گناهکار هم چنین است؟"

--

متن کامل: لینک در پروفایل
شاهین محمدی و سینا دهقان این را خواندند
روژان امیری، بالتازار و محمود جوادی این را دوست دارند
به گمان من، مسئله فقط یک تمثیل ساده از خوک و خون نیست. گاهی موجودی پیش از آن‌که نابود شود، خودش را از درون می‌پوساند.. نه از سر نیاز، بلکه از نوعی کشش عجیب به سوی تباهی. شاید انسان هم کم‌وبیش چنین باشد. بعضی آدم‌ها چیزی در درونشان فاسد شده است، زخمی که بسته نمی‌شود و آهسته در رگ‌هایشان می‌چرخد. وقتی با دیگران در می‌آمیزند—در سخن، در نزدیکی، یا حتی در مهر—آن تیرگی بی‌صدا منتقل می‌شود. نه به شکل زخمی آشکار، بلکه مثل سنگینیِ نامرئی بر دل، مثل تاریکیِ ظریفی که جایی در سینه لانه می‌کند. شاید به همین دلیل است که بعضی دیدارها آدم را سبک‌تر می‌کند و بعضی دیگر، بی‌آنکه بدانی چرا، چیزی از روشناییِ درونت را کم می‌کند.
۱۶ اردیبهشت
روژان امیری
به گمان من، مسئله فقط یک تمثیل ساده از خوک و خون نیست. گاهی موجودی پیش از آن‌که نابود شود، خودش را از درون می‌پوساند.. نه از سر نیاز، بلکه از نوعی کشش عجیب به سوی تباهی. شاید انسان هم کم‌وبیش ...
چه برداشت عمیق و الهام بخشی کردی، روژان جان.
و شاید خون آشام ها هم وقتی خون همچین انسان هایی رو مینوشن، احساس سنگینی و تاریکی می کنن.
۱۶ اردیبهشت
صدف علی نیا
چه برداشت عمیق و الهام بخشی کردی، روژان جان. و شاید خون آشام ها هم وقتی خون همچین انسان هایی رو مینوشن، احساس سنگینی و تاریکی می کنن.
ممنون صدف جان، شاید خون‌آشام‌ها هم اگر افسانه را جدی بگیریم، از چنین خونی چیزی جز سنگینی نصیبشان نشود.. گویی مزه‌ی جانِ آشفته را می‌چشند، نه صرفاً خون را.
۱۶ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عق می زنم.

به یاد آورده ام آن ها را از چه می ساختم. از اعضای قطع شده ی بدن های آنان که تهذیبشان می کردم. پرهیزگاران از خود می کندند و به من می دادند و من از گناهکاران می کندم و به آن ها می دادم.

--

متن کامل: لینک در پروفایل
بالتازار این را دوست دارد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
و قلب دردآلود خودم؟ آه، آن ها هم مشتاق عشق ورزی به این قلب سیاه داخل سینه ام هستند، اما چه طور ممکن است بتوانند چنین کنند؟ آن ها یا مومنان به منند و خواهان پرستشم یا مخلوقاتی که عقل را به احساس ترجیح داده و نخواسته اند از شراب ایمان مست شوند.

--

متن کامل: لینک در پروفایل
بالتازار این را دوست دارد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از او فاصله می گیرم و می گذارم آتلور و لوی مراقبش باشند و با چشمانم دنبال گابریل می گردم. او را می بینم که جایی در میان تالار ایستاده و دارد با بدل کننده اش آریل می رقصد. اما نه یک رقص آرام، بلکه حرکاتی تند با پاها و جهش هایی کوتاه و بلند. به خنده می افتم و به سمتشان می روم. گابریل دارد به آریل می گوید:
"خجالتی نباش آریل عزیز. در این رقص باید تاریکی درونت را آزاد کنی. بگذار از داخل قلبت بیرون بیاید، یک دور داخل تالار بزند و دوباره به سینه ات برگردد. و خواهی دید که وقتی برگردد، آرام تر خواهد بود."

--

متن کامل: لینک در پروفایل
بالتازار این را دوست دارد
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ادامه ی داستانم در ایونت اقلیت های سایت جادوگران


۶ (پایانی)

تاریکی ای که وعده ی نور می دهد

در تاریکی فرو رفتن تا به نور رسیدن. این را تو به من گفته بودی، ایزابل. یا اینکه در خاطراتت دیده بودم؟ همان طور که الان دارم می بینم، در ... دیدن ادامه ›› حالی که با استخوان هایی خرد شده، قلبی سوخته و آتشی که دارد در پوست و گوشتت پیش می رود، در آغوشم افتاده ای و من دارم خونت را می نوشم.
چشمان آبی ات به من دوخته شده. با حالتی که انگار چیزی فرای مرا می بینی، فرای جسمم. در برابر نگاهت چه گسترانیده شده؟ روحی که در تاریکی تکه تکه شده و در اشتیاق نور می سوزد؟
ایزابل، من می ترسم. از اینکه به هر سوی برویم، تاریکی یا نور، نفرین شویم. گمان می کردم نمی خواهم دست در دست تو در سیاهی فرو روم، چون آنچه باقی خواهد ماند، گادفری کنونی نخواهد بود و من می خواستم با خودی که هستم، دوستت بدارم. با این خود متزلزل که یک دستش به سمت تاریکی دراز است و یک دستش به سمت نور.

هق هق می کنم و از او می نوشم. آه، بله ایزابل. من نمی خواهم به نور بروم. آن زنجیرهای داغ بر تنم را که رستگار می کنند، نمی خواهم. و تاب غرق شدن در باتلاق سیاهی را هم ندارم، آن لذتی که به یک باره در رگ ها سیل به پا می کند و به یک باره خشک می شود.
من فقط می توانم بر این بند باریک بمانم، بگذارم که گاه نور مرگبار، نوری که از جنس خورشید یا آتش است، پوست و گوشتم را بسوزاند و گاه قیر سیاه بر تکه های زخمی تنم بنشیند و در آن رسوخ کند.

و من می خواهم بی رحمانه تو را از زمین سفت بلند کنم و بر روی این بند بگذارم تا در تقلای همیشگی ام بین نور و تاریکی تنها نباشم.

در حالی که بدنم پر است از مخلوط خون ایزابل و خون خودم، مچ دستم را با نیش هایم سوراخ می کنم و آن را بالای دهانش نگه می دارم. خون سرخ تیره بر لب هایش می ریزند و من با وحشت به او نگاه می کنم که بی حرکت مانده، با نگاهی خیره، مثل آستریکس، مثل یک جسد.

به خود می لرزم. فشار را بر سینه ام حس می کنم و غده ای که در گلویم رشد می کند. چشمانم مرطوب می شوند. نفس هایم به شماره می افتند.
"ایزابل، تنهایم نگذار."

لحظات سپری می شوند. ایزابل مثل یک مجسمه ی سنگی، خشکیده از حیات در آغوشم آرمیده. خون از مچم بر دهانش می ریزد و از روی چانه اش پایین می آید و بر گردنش جاری می شود. آستریکس با چشمان خیره و ثابت ناظر این وصلت ناتمام ماست و فشار سینه ام و غده ی گلویم هر لحظه بیشتر می شود و می دانم که غم و درد به زودی مرا در هم خواهد شکست.

آیا امشب شب سوگواریست برای من؟ هنگامه ای که اجساد دو عزیزم را که با دستان خود به مرگ سپرده ام، در گور قرار خواهم داد؟
صدای شیون و اشک از بیرون تالار به گوشم می رسد. جان هایی که گمان می رفت به تاریکی ملحق شوند، اما نشان کرده ی قبر شدند. خون آشام هایی که می خواستند با مرگ حیاتی جاودان بخشند، اما تنها نیستی را تقدیم کردند.
آیا من هم به آن ها پیوسته ام؟

از پشت پرده ی اشک بر چشمانم حرکتی را می بینم. پلک می زنم تا دیدم واضح شود و می فهمم این لب های ایزابل است که دارد به آرامی تکان می خورد و خونم را می نوشد.
می خندم. خنده ای که به هق هق و درد آلوده شده، اما خالی از شعف نیست.

ایزابل را تماشا می کنم که می نوشد و حیات کم کم به رخسارش برمی گردد. پوست سفید رنگ پریده ای که رنگ می گیرد، سرخی ای بر گونه ها. و نگاهی که انگار از عالمی غیر مادی به این دنیا برمی گردد. او دوباره اینجا پیش من است.

و می دانم که اکنون خاطرات من دارد در جانش نفوذ می کند. او مرا می بیند، طوری که پیش از این هیچ گاه ندیده. تک تک لحظاتم، پیش از هدیه ی تاریک و پس از آن. تمام رنج، لذت، غم، امید، ترس و اشتیاقم. او مرا می شناسد، طوری که پیش از این هیچ گاه نشناخته بود.
و می فهمد که برایم چه معنایی دارد. با همه ی تاریکی ای که او را در بر گرفته. و نوری که خواهان رسیدن به آن است. آه، بله نور، ایزابل. من شنیدم، دیدم که در سیاهی به دنبال نوری، اما آشوب درونم سبب شد فقط سیاهی ای را درک کنم که در آن غوطه ور شدی. اما تو هم مثل من روشنایی را می خواهی. نه نوری ویرانگر مثل خورشید یا آتش که خاکسترت کند، تو نور ماه را می خواهی. نرم، ملایم، خنک، نوازشگر.

لبخند می زنم، آغشته به شیرینی ای که اندکی ملس است. مچم را آهسته از او دور می کنم و زخم هایم را با بزاقم می بندم و بعد یک بطری خون از جیب ردایم درمی آورم و به ایزابل می دهم. او چوب پنبه اش را برمی دارد و سرخ‌مایع درونش را با اشتیاق سر می کشد و بطری خالی را کنارش روی زمین می گذارد. به صورتش نگاه می کنم. آرام و راضی است. تبسم کوچکی بر لب دارد. او هدیه ی تاریک را پذیرفته. شاید تاریکی آن به او وعده ی نور داده.

از جایش بلند می شود و به سمت آستریکس می رود و دست او را در دست خود می گیرد و چشمان آبی اش را که حالا درخشان تر از پیش شده، به چشمان قهوه ای و بی حرکت او می دوزد.
وحشت را حس می کنم که از اعماق سینه ام می جوشد و بالا می آید، اما وقتی ایزابل دوباره نگاهش را به من معطوف می کند، می بینم که در چشمانش نور هست و بر لبانش لبخندی حجیم.
"او زنده است، گادفری."
بالتازار این را دوست دارد
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ادامه ی داستانم در ایونت اقلیت های سایت جادوگران


۵

کنارم باش

هرج و مرج. گریز. مقابله. چوبدستی هایی که در هوا به چرخش درمی آیند. انوار طلسم ها که در هوا پخش می شوند. بدن هایی که در هم قلاب می شود ... دیدن ادامه ›› و فشار می آورند. بوی خون که ظرف گوشت و استخوانش را ترک می کند و در ظرف دیگری می ریزد.
انگار که حوادث در حال تکرارند. انگار دوباره در جنگ اسکاربرو و ویتبی ام. خون آشام های بی مغز که نیش فرو می بردند، چه در انسان و چه در خون آشام. موجوداتی رقت آلود که فقط طالب خون بودند. رستگاری برایشان خالی از معنا بود‌.

اما خون آشام های اطرافم تنها بدن ها را خالی از خون نمی کنند. آن ها سرخ‌مایعی را که با خون نامیرایشان ترکیب شده، به قربانی شان برمی گردانند. نفرین می خوانندش. اما این لعن فقط نفرت نمی آورد، عشق هم می آورد. و رنج در همین خواهد بود.
امشب پیوندهایی در حال وقوع است. وصلت هایی که مثل آتش داغ می کنند و مثل یخ منجمد. عشقی که تا آسمان بالا می برد و به پایین پرت می کند. این عشق نقابی برای نفرت نیست. فقط بیمار است.

همان طور که آستریکس بر دوشم است، در میان راهروها و پله ها پیش می روم تا اینکه ایزابل را حس می کنم‌، می بویم. او جایی در این نزدیکی ایستاده. بی حرکت. منتظر من است.
رایحه اش را دنبال می کنم و در یک تالار مکعب مستطیلی‌ بزرگ می یابمش. این مکان را مخصوص دوئل ساخته اند. یک سکوی طویل در میان آن است و صندلی هایی مخصوص تماشاگران در دو طرف آن. ایزابل در انتهای سکو ایستاده. یک ردای ابریشمی آبی تیره ی سنگ دوزی شده به تن دارد. موهای سیاه بلند مجعدش روی شانه هایش ریخته اند و کمی آشفته اند. چوبدستی اش را در دست راستش و رو به پایین نگه داشته. چشمان آبی اش با قاطعیت به من دوخته شده.

ایزابل:
"می دانستم باید در چنین شبی منتظرت باشم. تبدیل من در این هنگام برایت معنایی خاص دارد. در حالی که بقیه از نفرت نیش فرو می برند و به عشق پیش رو ناآگاهند، تو با آگاهی نیش فرو می بری، عشق را حس می کنی و نفرت را نیز پذیرا خواهی بود."

من به سمت جایگاه تماشاچیان می روم و آستریکس را با ملایمت روی یک صندلی می نشانم و سرش را به پشتی تکیه می دهم. نگاه سنگین ایزابل را حس می کنم و سرم را به سمت او برمی گردانم و می بینم که چشمانش را با حالتی دردآلود به او دوخته.

ایزابل با صدایی لرزان:
"تو او را کشتی. دوستی که می گفتی برایت عزیز است."

من با لحنی آرام و اطمینان بخش رو به او:
"ایزابل، او زنده است. چه طور ممکن است بتوانم آستریکس را بکشم؟"

ایزابل سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نه، او مرده. هیچ تکان نمی خورد. سینه اش بی حرکت است. نفسی داخل نمی رود و خارج نمی شود. رنگ از صورتش رخت بسته. روح از بدن او خارج شده. هیچ حیاتی در او نیست."

من:
"ایزابل، آستریکس یک خون آشام است. فراموش کردی؟ ما خون آشام ها وقتی داخل تابوتمان به خواب می رویم هم حالتی مثل مرگ پیدا می کنیم، اما با غروب خورشید حیات کم کم به ما بازمی گردد. آستریکس نیز اکنون در همان حالت خواب مرگ گونه است. اما وقتی من خونم را به او بنوشانم، دوباره به زندگی بازخواهد گشت."

اشک را می بینم که در چشمان آبی ایزابل جمع می شود.
"گادفری، تو مرتکب قتل شدی. اما نه به خاطر خشم یا انتقام. به خاطر هدایت به نور. و این هولناک است."

پلک هایش را می بندد و می گذارد اشک از چشمانش بر گونه هایش سرازیر شود‌.

من:
"ایزابل، خواهش می کنم. تو واقعا فکر می کنی من می توانم به خاطر یک هدف نیک دستانم را به خون آلوده کنم؟"

چشمانش را باز می کند.
"گادفری، ممکن است حواس تیز خون آشامی تو را نداشته باشم و نتوانم حیات خفته در وجود آستریکس را حس کنم، اما روح تو را می بینم. در چشم هایت. مردد است و ترسیده. تو خودت هم اطمینان نداری که آستریکس زنده است یا مرده."

نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم وجودم را آرام کنم، خالی از تردید و از ترس. با صدایی آهسته می گویم:
"انگار فراموش کرده بودم که تو درونم را می بینی. حتی چیزهایی که از چشم خودم ناپیداست."

ایزابل:
"گادفری، نوری که می خواهی به آن برسی، نوری که می خواهی من و آستریکس را به سمت آن ببری، از همین حالا سوزاندن تو را آغاز کرده."

من:
"پس کنارم باش و نگذار آتش بگیرم. بگذار به نور برویم، بی آنکه خاکستر شویم."

ایزابل چوبدستی اش را بالا می برد و به سمتم نشانه می رود.
"کنارت خواهم بود، گادفری. اما برای خاموش کردن تصویر آن آتش ویرانگر در ذهنت."

و اولین طلسم را به سمتم روانه می کند. من جاخالی می دهم، در حالی که وحشت دوباره به قلبم چنگ انداخته. نمی توانم ایزابل را با همان شیوه ای که بر آستریکس پیاده کردم، متوقف کنم. چنان ضربه ای استخوان های قفسه ی سینه اش را خرد خواهد کرد. قلبش و تمام تنش را به آتش خواهد کشید و خواهد سوزاند.

انوار طلسم ها به سمتم شلیک می شوند و من از آن ها جاخالی می دهم و با سرعتی مافوق بشر به طرف ایزابل می روم و او به محض رسیدن من ناپدید می شود و در سمت دیگر سکو ظاهر می شود.

قلبم تند می تپد و نفس هایم تنگ شده اند. می دانم که گریزی نیست. نه اکنون که تا اینجا آمده ام. نه حالا که آستریکس همچون یک جسد خاموش بر صندلی تکیه زده و ناظر مبارزه ی ماست و معلوم نیست آیا به زندگی بازخواهد گشت یا نه.

دستم را بالا می برم و آن را با چشمه ی آتش درونم داغ می کنم، در حالی که به سرعت به سمت ایزابل حرکت می کنم و از میان انوار طلسم هایش می گذرم.
بالتازار این را دوست دارد
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ایونت اقلیت ها


۴

رنجی برای هدایت به نور

کافه ی محبوب آستریکس. یک فنجان خون‌قهوه ی تلخ غلیظ مقابل خودش و یک فنجان ترکیبی از شیر فراوان، یک ته استکان خون، یک قاشق مرباخوری شیره ... دیدن ادامه ›› ی خرما و یک نوک قاشق چای خوری قهوه مقابل من.

من با لبخند:
"آستریکس عزیز، به گمانم ما اولین خون آشام هایی هستیم که توانستیم ذائقه مان را به چیزی غیر از خون عادت دهیم."

من می نوشم و او نیز. من در حالی که قلبم از حضور در آنجا، نوشیدن ترکیب مقابلم و بودن در کنار او نرم شده و او در حالی که در چشمانش و در لبخندش هم شوق هست، هم غم و هم درد.

این ها را به خاطر می آورم، در حالی که من و او در رقصی ظریف بر سقوف قلعه ی هاگوارتز از یک نقطه به نقطه ی دیگر می جهیم و ضرباتی کوبنده اما نه مرگبار بر همدیگر فرود می آوریم. پوست های رنگ پریده ای که به کبودی های آبی و بنفش مزین شده. خطوط باریک شکستگی بر استخوان ها. رگه های خون.

اما هم من و هم او می دانیم که باید رقص را تندتر کنیم، اگر می خواهیم به مطلوبمان برسیم. و مطلوب من چیست؟
حالا که آن غم و درد آمیخته به شوق در چشمان قهوه ای آستریکس را به خاطر آورده ام، فهمیده ام فقط ایزابل نیست که می خواهم نجاتش دهم.

جهشی تند و بلند رو به جلو و ضربه ای که همراه با حرارتی آتشین بر سینه اش، بر قلبش فرود می آورم.
چشمانش گشاد می شوند، دهانش باز می ماند، صورتش منقبض می شود، رگ پیشانی اش بیرون می زند.
او سرشار از ناباوری شده.
به عقب تلوتلو می خورد.

من با لبخندی تلخ:
"آستریکس، در گذشته تصور می کردم تو را می کشم تا تاریکی ای که هستی را نابود کنم. اما بعد سایه ات مثل یک چتر بر فراز روحم گسترانیده شد و مرا آرامش بخشید. حالا نوبت من است."

با حالت نشسته روی زمین می افتد و دستش را روی قلبش می گذارد و با صدایی که به سختی از اعماق گلویش خارج می شود:
"گادفری، تو چه کار کردی؟"

جلو می روم و مقابلش روی زمین می نشینم و دستم را روی شانه اش می گذارم.
"این قدرتیست که از بدل کننده ام مارکیز مالخازار به ارث برده ام. تاریکی ای که همراه با آتش بر حیات می نشیند. نگران نباش. حرارتی که وارد کردم، حساب شده بود. فقط قلبت را سوزانده و به جاهای دیگر بدنت سرایت نمی کند."

چشمانش مرطوب می شود. صورتش در هم می رود. با لحنی که هم کنایه در آن هست و هم درد:
"فقط قلب؟"

پوزخندی می زند که به تمسخر و رنج آلوده است و در این لحظه بدنش دیگر تاب نمی آورد و مایل می شود و پایین می رود و روی زمین می آرامد. با چشمان باز و نگاه خیره، در حالی که نفس نمی کشد. مثل یک جسد.

ترس از اعماق سینه ام بالا می آید و به گلو و دهانم می رسد. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و با صدایی لرزان زمزمه می کنم:
"تو حالت خوب است. فقط الان خوابیده ای."

بله، از خون خودم به او خواهم نوشاند و او قادر خواهد بود قلبش را ترمیم کند.
اما آن نگاهی که قبل از بیهوش شدن در چشمانش بود؟ آن حیرت و ناباوری؟
به یاد دوک گابریل می افتم. مگر غیر از این است که او گاه با نرمی به نور می برد و گاه با درد؟
من نیز چنین می کنم. اعمال رنجی کنترل شده در مسیر هدایت به نور قابل قبول و حتی نیکوست.

این ها را به خودم می گویم، در حالی که دستانم مثل یخ سرد شده اند و دارند می لرزند. بطری خونی را از جیب ردایم بیرون می آورم، چوب پنبه اش را خارج می کنم و سرخ‌مایع درونش را یک نفس می بلعم.
بدنم به طرز خوشایندی گرم می شود و لرزش دست هایم متوقف. غبار ترسی که ذهنم را پوشانده، کنار می رود. رو به آستریکس از هوش رفته لبخند می زنم.
"می بینی دوست عزیرم؟ انگار از بند باریک پایین آمده ام و روی زمین سفتم."

او را بلند می کنم و روی شانه ام می گذارم و بعد برمی خیزم و به سمت لبه ی یکی از سقوف می روم و از دیوار پایین می خزم و به یک پنجره ی بسته می رسم و قفلش را باز می کنم و داخل چارچوبش می لغزم.
حالا داخل قلعه ام و باید رایحه ی ایزابل را بیابم.
حسین چیانی این را خواند
بالتازار این را دوست دارد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ایونت اقلیت ها


۳

رام کننده ی تاریکی و نور

قبلا یک بار در جنگ شرکت کردم. علیه بدل کننده ام. بر خلاف همرزمانم نمی جنگیدم تا او را به بند بکشم، بلکه فقط نمی خواستم او از دام یک زنجیر ... دیدن ادامه ›› به زنجیری دیگر بیفتد‌‌. می ترسیدم او به سمت نوری حرکت کند که در نهایت ممکن است ویرانش کند. حالا خودم دارم به سمت آن نور می روم.

و نبرد امشب، متعلق به من نیست. من چهره های در هم جمع شده از ترس را می بینم، چشمانی که ملتمسانه به من خیره می شوند، دستانی که به سمتم دراز می شوند. اما فقط آن ها را با سوگی در قلبم تنها می گذارم. نباید درگیر شوم و خودم را در معرض مرگ قرار دهم. باید برای ایزابل زنده بمانم.

به هاگوارتز رسیده ام و از دیواری بالا رفته ام و در حال حرکت روی سقوفم. با پشتی اندک خمیده، سری رو به پایین و قدم های آهسته و می کوشم نه توجه انسان ها را به خود جلب کنم و نه گونه های دیگر را. با این حال صدایی مرا خطاب قرار می دهد، نرم و آرام. به سمتش برمی گردم و آستریکس را می بینم. او نقابش را برداشته و چشمان قهوه ای رنگش به من دوخته شده.

آستریکس:
"تو امشب برای ایزابل آمده ای. همین طور است، مگر نه گادفری؟"

من:
"بله دوست من. تو از احساساتم به او خبر داری. قبلا برایت گفته ام."

آستریکس:
"بله و من هم به تو گفته بودم که تو و او برای هم خوب نیستید. پیوند بین تو و او یعنی ویرانی، به خصوص اگر بخواهی او را بدل کنی."

من:
"می فهمم چه می گویی، آستریکس. اما من نیاز دارم این کار را بکنم. باید تلاش کنم او را به سمت نور بیاورم. نمی توانم رهایش کنم."

آستریکس:
"گادفری، تو حتی در مورد عزیمت خودت به نور هم مطمئن نیستی. از یک سوی چنگال هایی سپید قلبت را به سمت روشنایی ای ویرانگر می کشند و از یک سوی باتلاق تاریکی اغواگر در گوش هایت لالایی می خواند و تو بین پرواز و آرمیدن در تابوتت سر در گمی.
با این اوصاف چه طور ممکن است بتوانی به ایزابل کمک کنی؟"

من:
"وجود او در کنارم به من کمک خواهد کرد که ثابت قدم شوم. شاید اکنون متزلزل باشم، اما وقتی دوباره دستانش در دستانم قرار گیرد، نگاه هایمان در هم گره بخورد، در آن وقت می توانم به جای این بند باریک روی یک زمین سفت قدم بردارم."

آستریکس:
"شاید همین طور شود که تو می گویی‌. اما حتی اگر خودت هم روحت را با آرامش به نور بسپاری، همچنان قادر نخواهی بود ایزابل را نجات دهی. او شبیه به بدل کننده ات است. نور او را در خود ذوب می کند."

من:
"من درباره ی مارکیز مالخازار اشتباه می کردم. او اکنون در کنار دوک گابریل حالش خوب است. روحش آرام است."

آستریکس:
"شاید آرام است، چون گرم شده، اما در واقع دارد اندک اندک ذوب می شود."

من:
"آستریکس، نمی خواهم دیگر به آن عقیده پایبند باشم که برخی موجودات برای تاریکی خلق شده اند. هر کدام از ما می توانیم به نوبه ی خود به سمت نور حرکت کنیم."

آستریکس:
"شاید این طور باشد، گادفری. اما من نمی خواهم خطر کنم. تو و ایزابل هر دو برای من مهم هستید. اگر او را بدل کنی، یا در نور می سوزانی اش یا توسط کینه ی او بلعیده می شوی."

من:
"تو می خواهی با من بجنگی، آستریکس؟"

آستریکس:
"بله، گادفری عزیزم. تو را می گیرم و در یک تابوت محبوست می کنم. نگران نباش. به خوبی از تو مراقبت می کنم و به تو خون می نوشانم. و فقط من و تو نخواهیم بود. من ایزابل را بدل می کنم و نزد خودمان می آورم. میل او به تاریکی و اشتیاق تو به نور را نرم می کنم. این بهترین مسیر برای تو و اوست."

من:
"سعادتی که تو برای ما در نظر داری، در جهنم است."

آستریکس:
"آن را بپذیر، چون در بهشت جایی برای ما نیست."

و به سمتم خیز برمی دارد.
حسین چیانی این را خواند
بالتازار این را دوست دارد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این پست دومم واسه ایونت اقلیت ها تو سایت جادوگرانه. اولی 'عروس خون آشام' بود.

--

۲

به نور می روم، به خاطر او

خوی حیوانی. چیزیست که نمی خواهند در تو ببینند، چون آینه ی حیوان درون خودشان خواهد بود. آن عطش جانگداز برای بلعیدن آن سرخ مایع روح نواز. ... دیدن ادامه ›› رایحه ی آن که مثل یک وسوسه در گوش هایت زمزمه می شود و تو را تشویق می کند که انسان نباشی، حتی شده برای لحظاتی.

نمی توانستم این طور فکر کنم و حضور اجباری ام در مراسم خون‌نوشی مرا بیشتر به این تفکر سوق می داد که خوی وحشی بخشی از انسانیت است و انسان بودن این نیست که پیکره ای آرام و پر از نور به سان فرشتگان داشته باشی و عطشت به خون یا از بین رفته یا ناچیز باشد.

من در صفوف خون آشامان در تالار معبد می ایستادم، به ناچار با قربانی مشتاقم چشم در چشم می شدم و او را در آغوش می گرفتم و نیش بر رگش فرو می کردم و تا مرگ می نوشیدمش، در حالی که فکر می کردم انسانیتم از دست رفته، چون سبک بال در میان درختان جنگل ندویده ام، باد سرد پوستم را نوازش نکرده و قربانی ام از من نگریخته.

در نهایت بر من معلوم شد که طرز تفکرم چه قدر کودکانه بوده. مشکل نه تلاش برای کنترل عطش بود و نه مراسم. هر خون نوشی ای یک مراسم است. چه از یک صندوق کیسه ی خون بردارم، چه در صفوف مراسم قربانی بایستم، چه در جنگل به دنبال حیوان یا انسانی بدوم و چه در صف بانک خون باشم و سهمیه ام را دریافت کنم.
چرا همه مراسم نباشند، وقتی جانبدارانشان پر از شور و التهاب مزایای اخلاقی شان را برمی شمارند و می گویند این گونه کنید تا رستگار شوید یا آن طور کنید تا جامعه از آشوب در امان بماند؟

و در رابطه با عطش به خون، یک خون آشام با عطش به خون تعریف نمی شود. خون فقط خون نیست. گاه تنها یک نقاب است که زیر آن چیزهای دیگر خوابیده. چیزهایی که هم خیرند و هم شر، اما هر طور که باشند، در محدوده ی انسان بودنند. من این را در دوک گابریل دیدم. خون آشام وضع کننده ی قانون منع نوشیدن خون انسان. موجودی که از همان ابتدای بدل شدنش بیشتر به غالب کردن نظم گرایش داشت تا نوشیدن خون و با گرفتن روزه های خون و نوشیدن آب آهن عطشش به خون رفته رفته کمتر و کمتر شد.

شاید مساله فقط خون نیست. اراده ای است که می تواند در رگ های یک خون آشام بجوشد و او به واسطه ی آن مسیر تعیین کند و هر آنکه بخواهد از مسیر منحرف شود، سرانجامش حذف خواهد بود. فرقی ندارد با مرگ باشد، یا پوسیدن روح در سلول هایی در اعماق زمین.

آه، شاید دارم بدبین می شوم. آیا دوک گابریل خودش را یک خون آشام تربیت کننده نمی نامد؟ او مدت هاست که از صدور حکم اعدام فاصله گرفته و همین طور می کوشد خون آشام های خاطی را در سلول های زیرزمینی شان تربیت کند و به راه راست آورد.
چرا نخواهم او را یک منجی ببینم؟
به خصوص حالا که به این نتیجه ی هولناک رسیده ام که او واقعا به دنبال نجات است و نه چیز دیگر.

خون آشام هایی که عطش افسارگسیخته دارند و خون انسان را تا انتها می مکند و خون آشام هایی که عطش نظم و رستگاری دارند و اشتیاق همنوعانشان به خون را به بند می کشند.
چرا باید حس ناامیدی کنم که با خون آشامان دسته ی دوم فاصله ی زیادی دارم؟
چه شده؟ نکند می خواهم به سوی نور بروم، حتی اگر خود حکم دهنده نباشم و تنها مطیع حاکمان خون‌ننوش خون آشام؟

در میان آشوب قدم برمی دارم. آوای جیغ ها در گوش هایم. اما باتلاقی که مرا در خود فرو برده، از جنس دیگریست. اگر بخواهم هدیه ی تاریک را به ایزابل تقدیم کنم، خود باید الهام بخش نور برای او باشم. بله، من باید تغییر کنم. و حس می کنم تغییر از همین حالا هم آغاز شده، از لحظاتی پیش. در حالی که داشتم به گابریل فکر می کردم.

در میان این جاده ی تاریک، در میان طغیانگران راه می روم، اما حس می کنم روحم دارد هر لحظه سبک تر می شود. ایزابل. با فکر کردن به او لبخند می زنم. او به من انگیزه داد، مرا واداشت که به خاطرش اراده کنم تاریکی ام را کنار بزنم.
بالتازار این را دوست دارد
سارا داوودی، - - و مجتبی حیدری این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سنگینی ای را بر قلبم حس می کنم. در جایگاهی نیستم که حق داشته باشم درد دل بگویم. که سوگوار باشم که دوست داشته شدن برای من محال است و فقط می توانم همیشه عشقی بیمار را به سمت خودم روانه کنم.
آه، انگار حالا تازه دارم می فهمم. اینکه چرا مالخازار آن گونه از خدا بودن گریزان بود.

--

به گور


متن کامل این بخش: لینک در پروفایل
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

شعر و ادبیات

تماس‌ها

sadaf.alinia7777@gmail.com
sadaf-alinia-b74173288