آزادنویسی شبانه
۲.۴۶
یک مهمانی دیگر
از زبان سابیس
در سکوت نشسته ام. و در تنهایی. در سیاهی این قلعه. آینه ای قدی در آن سویم است. نه کاملا رو به رویم. کمی آن سمت تر. انگار
... دیدن ادامه ››
که جرات نداشته باشم سایه ام را در آن ببینم. سایه ای که حرکت می کند و چیزی از من طلب می کند. که خلق کنم. با اینکه می بیند درمانده و خسته ام. که ذراتم دارد از هم باز می شود. که با سختی و درد چشمه ی آفرینش را در درونم جاری می کنم.
از خود می پرسم زوالم از چه زمان آغاز شد؟ و ترسناک این است که نمی توانم به این پرسش پاسخ دهم. من مرتب به زیر رفته بودم و خودم را بالا کشانده بودم. هر بار با تاریکی یا سپیدی ای که به اشتباه روشنایی پنداشته بودمش. چرکی خاکستری و کم رنگ که اول خود را نشان نمی دهد، اما بعد کم کم وقتی آب رویش روان می کنی و انگشت روی آن می کشی، خود را به تو نشان می دهد.
فراموشی شاید حالا به کارم بیاید. برخی گمان می کنند کهن موجودی ام که از درد حافظه اش به یغما رفته و خود را خدا می پندارد.
و من خدایی ام که که می خواهد از یاد ببرد خالق بودنش را و تصور کند تنها یک موجود کهن و دردمند است.
آه، چه قدر وسوسه انگیز است این.
تاسف بار است که نمی توانم تصور کنم این مه که به داخل آمده و دارد مرا در آغوش می گیرد، مهی جنگلیست. من در بیابان می زی ام.
اما اشکال ندارد. در باغم چیزی کاشته ام که نوازش سبزی را دارد. کاکتوس های عظیم الجثه ام با خارهای شمشیر مانندشان. من به آن ها محبت و نوازش می دهم و خارهایشان را به اندازه ی برگ هایشان دوست دارم.
بله، با وجود آن ها شن های بی نهایت بیابان هراسانم نمی کند. و هوس برگشت به آن جزیره را به دلم نمی اندازد. و رو به رو شدن با سایرن هایم را.
اما دلم برای این مخلوقات نیمه ماهی ام می سوزد. گناهشان فقط این است که در زمانی اشتباه متولد شدند. وقتی که من تصمیم گرفته بودم سپید شوم و با خلق آن ها فهمیده بودم برای یک خدا سپیدی ممکن نیست.
با این حال من قول داده ام آن ها را با انسان ها و خون آشام هایم دربیامیزم. و شاید این گونه بهتر باشد. اگر فقط در دل اقیانوس بمانند، در حوالی آن جزیره، شاید تاریکی شان بهتر بتواند فاسدشان کند. شاید بهتر باشد بقیه ی مخلوقاتم را ببینند، سیاهی درون آن ها را و این گونه سیاهی خودشان را بهتر درک کنند.
و بله، یک مهمانی دیگر. خوب خواهد بود. این گونه شبحم کمتر فرصت می یابد در گوشم زمزمه کند و تهدید کند که جسمم را ترک می کند.