آزادنویسی شبانه
۲.۴۸
بال های قیرآلود
از زبان گابریل
سطح بی حرکت و خاموش آن انگار مرا به سوی خود می خواند. مرداب، درآمیخته با درخشش بیمار مهتاب بی صدا در گوشم زمزمه می کند.
... دیدن ادامه ››
همراهانم پشه هایی هستند که بر پوستم می نشینند، نیش فرو می کنند و می نوشند. آب آهنی را گمان می کردند خون است. آن ها به وصال نرسیده، بر آب می افتند. به پشت، با بال هایی که دیگر پرواز نمی کند و پاهایی که ملتمسانه به سوی آسمان دراز شده.
اما از آن بالا چه طلب می کنند؟
با لرزشی در عمق وجودم به یاد می آورم. جاودانگی را از خدایی که رنجشان غذای اوست.
و عمق مرداب، روحم را طلب می کند. عمقی که آن خداست، آن تاریکی بلعنده، همان که پشه های گمراه شده او را در آسمان تصور می کنند. و من در میان آب پیش می روم و می بینم که چه طور دردهایم قلب سیاه او را هر لحظه بیش از پیش می تپاند. می دانم که اگر سر در آب فرو کنم، او را خواهم دید، چشمان خاکستری روشن و محزونش را. سینه ای که آن را شکافته تا قلبش را با تمام تعفنش آشکار کند. و نور کم جانی در آن که می دانم تنها یک سراب است.
او گرسنه ی روحم است، حسش می کنم. اما من او را به مرادش نمی رسانم. حتی اگر پاداشم خاموشی این درد باشد. زمانی مرا رنج داد و خود قوت گرفت و من پوچ بر جای ماندم. اما آن پوچی مرا در هم نشکست. من پیش رفتم. من، پادشاه خون آشام آمالثورا نخواهم گذاشت سرزمینم را در جنون و تباهی فرو بری. من متعلق به تو نیستم. فرشته ی تو نیستم. از کتف هایم بال هایی بیرون نخواهد زد که رایحه ی تعفن تو را بدهد. بال هایی که سپیدند، اما آغشته به قیر و گلند.
به خود می آیم و می بینم که در تابوت دراز کشیده ام، با چشمان باز و دارم جملات آخر را با لحنی تند و با صدایی بلند مثل دعایی پر خشم به زبان می آورم. آریل بالای سرم نشسته و چشمان درشت قهوه ای اش را با نگرانی به من دوخته.
با بدنی خشک شده به سختی نیم خیز می شوم و می نشینم و با صدایی گرفته می پرسم:
"چه شده، آریل؟"
آریل:
"یک خون آشام در یک معبد خودش را نقص عضو کرده."
قلبم در سینه فرو می ریزد.
"پس آیین های شوم گذشته بالاخره در پوست و گوشت آمالثورا هم نفوذ کردند. من خون انسان را از خون آشامانم دور کردم، اما حالا دارند در تباهی دیگری فرو می روند."
آریل:
"پزشکان و جادوگران نمی توانند عضو قطع شده اش را به او برگردانند. بدنش آن را پس می زند."
چشمانم گشاد می شود.
"باید با شاه مالخازار در این باره حرف بزنم."
آریل:
"نمی خواهی با خود لرد سابیس صحبت کنی؟"
می لرزم.
"او؟ آه، آریل عزیزم. بله، باید همین کار را بکنم. اما وحشت به روحم چنگ انداخته. می ترسم به وسوسه اش تسلیم شوم."
آریل نگاهش را به من می دوزد.
"اما این حال تو واقعا به خاطر اوست؟ گابریل، تو خشنود هستی که تنها پادشاه آمالثورا و مجری قانون و نظم و جلوگیری از هرج و مرج باشی؟"
صورتم منقبض می شود.
"تو فکر می کنی ممکن است من نفرین خدایی را بخواهم؟ آنچه مالخازار خود را از آن رهاند و لرد سابیس در آن دست و پا می زند؟"
آریل:
"ممکن است بتوان خدا بود، بدون به دام افتادن در زنجیر و عشق بیمار؟"
من:
"جرات ندارم به آن فکر کنم. ممکن است سعی کنم به آن برسم و تنها ویرانی نصیبم شود.
به نوکترنال کتدرال می روم و با شاه مالخازار و لرد سابیس ملاقات می کنم. حضور مالخازار مرا بر جایم نگه می دارد، نمی گذارد در سیاهی لرد سابیس فرو روم."
آریل:
"ترتیب ملاقات را می دهم."
و بلند می شود تا برود.
من:
"صبر کن، آریل. در رابطه با بررسی خون من، هنوز نتیجه ای حاصل نشده؟"
آریل مقابلم می نشیند.
"گابریل، به تو گفتم. شاید تو فقط داری دنبال چیزی می گردی که وجود ندارد. نمی توانی تصور کنی که شاه مالخازار یا بقیه مجذوبت می شوند، به خاطر آنچه اراده کرده ای، باشی و نه به خاطر ماده ای مرموز در وجودت که خود هم از آن بی خبری؟"
من:
"اما نمی توانم خطر کنم. اگر چیزی هست، باید قبل از مالخازار آن را بفهمم. ممکن است او کشفی در من کند و همین دره ای شود بین من و او."
آریل آه می کشد.
"باشد. متوجه نگرانی ات هستم."
من:
"مقدمات تحقیق درباره ی آن خون آشام کهن میمون نما را هم آغاز کن. این احتمال هست که او به لرد سابیس ربط داشته باشد. ما باید بیشتر درباره ی لرد سابیس بدانیم. تا هم بتوانیم با تاریکی اش مقابله کنیم و هم ترس از او ما را در خود نبلعد."
آریل:
"بله، حق با توست. ترتیبش را می دهم."
دستم را جلو می برم و دستش را می گیرم.
"آریل عزیز، خوشحالم که تصمیم گرفتی در امور دربار شرکت کنی. این گونه تو را بیشتر حس می کنم و آرامش می گیرم."
لبخند می زند.
"این گونه حال من هم بهتر است. وقتی از تو دورم، احساس می کنم بیمارم."
دستش را به سمت لب هایم می برم و بر آن بوسه می زنم. و بعد می گذارم تا بلند شود و برود و به کارها رسیدگی کند.
خودم نیز خدمتکار را صدا می کنم تا وانم را با آب آهن داغ پر کند.