آری اکنون شیر ایرانشهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان، مرد مردستان
رستم دستان
در تگِ تاریکژرف چاه پهناور
کِشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر
چاه غدر ناجوانمردان
چاه پستان، چاه بیدردان
چاه چونان ژرفی و پهناش، بیشرمیش ناباور
و غمانگیز و شگفتآور
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند
در بنِ این چاه
... دیدن ادامه ››
آبش زهر شمشیر و سنان، گم بود
پهلوان هفتخوان، اکنون
طعمهی دام و دهانِ خوان هشتم بود
و میاندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بس که بیشرمانه و پست است این تزویر
چشم را باید ببندد، تا نبیند هیچ
بس که زشت و نفرتانگیز است این تصویر
و میاندیشید:
«باز هم آن غدر نامردانهی چرکین
باز هم آن حیلهی دیرین
چاهِ سرپوشیده، هوم! چه نفرتآور! جنگ یعنی این؟
جنگ با یک پهلوان پیر؟»
و میاندیشید
که نبایستی بیندیشد
چشمها را بست…
-ماث (مهدیاخوانثالث)