در فرهنگ غربی ، مناطقی که خونهها ویلایی و مستقلن، یه سیستم حفاظتیِ تضمینی و تمامعیار وجود داره که بهصورت نامرئی عمل میکنه، اون چیه؟ همسایههای فضول. :)
همسایهها سیستم حفاظتی فوقالعادهای هستن که تو این مناطق که هیچ دیوار و حفاظ و چیزهای مشابه وجود نداره، کاری میکنن که شما تقریبن غیرممکنه دزد یا فرد مزاحمی رو پشت پنجره یا درِ منزلتون ببینید.
این اغلب برای ما که بهطور مثال تو تهران، از ترس دزد تو چیزی شبیه زندان زندگی میکنیم خیلی عجیبه.
عجیبه و واقعن جای فکر داره. چون آدم یه لحظه میگه خب اونا چطور انقدر راحت زندگی میکنن؟ ما که این همه نرده و حفاظ و دیوار و دزدگیر داریم، شب باز دلمون میلرزه یه صدا بیاد. ولی اونا پنجره رو باز میذارن، پرده رو میکشن کنار ، در رو قفل میکنن و میرن میخوابن ، توی روز که حتا این در قفل هم نیست و هر کسی براحتی میتونه وارد شه . یه جورایی انگار به یه چیز دیگه اعتماد دارن. یه چیزی که دیده نمیشه.
برای من یکی که هولناک بود . ماه های اول وحشت داشتم و تصمیم گرفته بودم با اولین مشکل یا احساس خطر ، حتمن به مرکز شهر برگردم . توی روز همه
... دیدن ادامه ››
چی زیبا و رویایی ، اما شب که میشد حقیقتن استرس و ترس فلجم میکرد طوری که دوست آلمانیم «آنه» که چند سالیه با هم زندگی میکنیم اصرار داشت حتمن بریم پیش متخصص و این مشکل روحی و روانی رو چه با گفتگو چه با دارو هر طور شده حل کنیم چون به شدت تنش زا شده بود و طفلی کاملن از دستم کلافه بود .
اما آروم آروم اصل ماجرا دستم اومد ، این که اونا یه داد و ستد کردن با هم، یه داد و ستد قدیمی و نانوشته. تو به همسایهات اجازه میدی یهکم تو زندگیت سرک بکشه، ببینه کِی هستی، کِی نیستی، چی میخری، کی اومده درِ خونهات. تو هم میتونی تو زندگی اون سرک بکشی. اینجوری یه تار عنکبوت نامرئی از نگاهها بین خونهها تنیده میشه. و جالبه که دزد، اتفاقن از همین تار میترسه. دزد عاشق تاریکیه، عاشق بیخبریه، عاشق جاهاییست که هیچ نگاهی بهش خیره نیست. اما وقتی یه محله پر از این نگاههای ریز و درشته، دزد یه غریبهست که بلافاصله تابلو میشه. همون خانم پشت پنجره که داری بهش میگی فضول، همون موقع که داری از دستش غر میزنی، داره بیاینکه بدونه و بدونی ، تو رو بیمه میکنه.
برای همینم هست وقتی وارد محله ای میشی ، همسایه ها فورن بهت سر میزنن و به هر بهانه ای پیشت میمونن تا از همه چیت مطلع شن ، و بعد هم به زور دعوتت میکنن به دورهمی های خونگیشون . اینجوری کاری میکنن هم تو اونها رو دقیق بشناسی ، و هم خودشون کامل بشناسنت . اونا همه چی رو بهت میگن و ازت انتظار دارن صادقانه و شفاف تو هم از خودت بگی .
ما اما راه دیگهای رفتیم. ما تهراننشینها، تصمیم گرفتیم امنیت رو تنهایی بخریم. گفتیم چشمها رو میبندیم. حصار میکشیم دور خودمون.
آدم وقتی میترسه، یه واکنش اولیهاش اینه: قایم میشه. خوب، ما هم قایم شدیم. دیوارهای بلند، پنجرههای حفاظدار، دزدگیر، دوربینهایی که فقط خودت تصویرش رو میبینی. ولی این قایم شدن یه عارضه داره. تو که خودت رو قایم کردی، خب حالا همسایه هم خبری ازت نداره. تو از چشم اون هم افتادی. یعنی هم از چشم دزد میخواستی پنهان بشی، هم از چشم همسایه. و این یعنی شدی یه نقطهی کور تو محله. دزد که میاد، دنبال همین نقطهی کور میگرده.
حصاری که کشیدی تا دزد نبیندت، میشه دقیقن همون چیزی که دزد رو جذب میکنه.
عمق روانی قضیه هم اینجاست. ما آدما یه ترس غریزی داریم از اینکه «دیگری» به ما آسیب بزنه. این ترس تو شهرهای بزرگ و تو فرهنگهایی که اعتماد عمومی یهکم خرد شده، غلیظتر هم میشه. امروزه برای من و امثال من در تهران ، همسایه یعنی کسی که ممکنه تو زندگیت فضولی کنه، ازت سوءاستفاده کنه، خبرچینی کنه، دزد باشه، کلاهبردار باشه. پس راه حل میشه چی؟ پس راه حل میشه حذف همسایه، قطع ارتباط، بالا کشیدن دیوار. ولی این وسط یه چیز گم میشه، یه چیز خیلی عمیقتر. آدمیزاد یه موجود اجتماعیه؛ یعنی سلامت روانش، آرامشش، حتی هویتش، تو نسبتش با دیگران شکل میگیره. ما این نسبت رو قطع کردیم، و حالا تو اون قفس خودخواسته، هم امنیت نداریم (چون نقطهی کور شدیم) و هم احساس تنهایی وحشتناکی داریم.
زندان تبدیل به استعارهی دقیق زندگیمون شده. ( خودم رو عرض میکنم ) .
اون یکی اما راه دیگهای رفته. اون پذیرفته که زندگی تو یه محله یعنی تحمل همدیگه. یعنی فضولی اجتنابناپذیره. ولی نکتهش اینجاست که اون فضولی تبدیل شده به سیستم ایمنی محله. یعنی تو از این که همسایه بدونه کِی میری خرید ناراحت میشی، ولی نمیدونی که همین آگاهی، یعنی همسایه متوجه میشه وقتی که نیستی، صدای چکش یا باز شدن غیرعادی در رو بشنوه و سریع گوشبهزنگ بشه. یعنی خودِ «دیده شدن»، شده حفاظ. تو در ازای از دست دادن یه بخش کوچیک از حریم خصوصی، یه گنج به نام «همچشمی» به دست میاری. یه شبکهی زنده میسازی.
و این یه جور بلوغ اجتماعیه. یعنی درک این که «من» بدون «ما» نمیتونه سالم بمونه. هیچ دزدگیری به اندازهی همسایهای که حواسش به خونهست کارآمد نیست. چون دزدگیر یه دستگاهه، دستگاه رو میشه دستکاری کرد. اما نگاهِ پشت پردهی همسایه رو نمیشه هک کرد. نمیشه خاموشش کرد. تازه گاهی با یه حس ششم قاطی میشه. همونقدر که ما از این نگاه میترسیم و فراریایم، دزد هم ازش فراریست :))
متاسفانه ما در این گوشه از دنیا، امنیت رو در «پنهان شدن» معنی کردیم، اونا امنیت رو در «دیده شدن» معنی کردن. انتخاب با ماست که بمونیم تو قفسِ دستساز خودمون، یا پنجره رو باز کنیم، پرده رو بزنیم کنار و بپذیریم که یه همسایهی فضول، شاید تنها فرشتهی نگهبان واقعیمون باشه. فضولیش ناخوشاینده، ولی تهش زندگیبخشه.
نمیدونم آیا امکانپذیر هست که تصمیم بگیریم با همسایه هامون دوباره « همسایه» بشیم و بشیم امنیت و آرامشِ هم ؟ یا نه ، مثل خیلی چیزها ، دیگه نمیشه درستش کرد و همینه که هست .