امروزه سمپلرها و بانکهای صوتی انقدر دقیق شدن که میتونن صدای یه پیانو ، ابوا یا یه ارکستر رو عین نسخه ی واقعیش شبیه سازی و بازسازی کنن .
اما مشکل اینجاست: وقتی همهچیز دقیقن روی ریل زمان بشینه، وقتی همه نتها هماندازه و همفاصله باشن، یه چیزی ته داستان میمیره.
به خاطر همینه که توی تولید موسیقی، یه مرحله به اسم «انسانیسازی» داریم: چند میلیثانیه جا به جاییِ زمانبندی، یه کم تغییر در شدت نتها، یه خورده نویز اتاق یا خش. اینا کثیفی نیستن؛ اینا انگشتنگارِ زندگیان.
چارلز کیل که موسیقیشناسه، به این میگه «انحرافهای مشارکتی»؛ یعنی همون بینظمیهای کوچیکی که بین نوازندهها پیش میاد و باعث میشه موسیقی «گروو» بگیره و حالت جذاب تری پیدا کنه. اگه این انحرافها رو کامل حذف کنی، اجرا بینقص میشه، ولی دیگه ته دلت رو نمیلرزونه. دیگه روح نداره .
توی زیباییشناسی ژاپنی، «وابی-سابی» یعنی همین ، یعنی زیبایی رو توی ناپایداری و ناقصبودن دیدن. یا «کینتسوگی» که ظرف شکسته رو با طلا ترمیم
... دیدن ادامه ››
میکنن؛ ترک رو پنهان نمیکنن، بلکه میذارنش به درخشانترین بخش ظرف تبدیل بشه.
حقیقتن شگفت انگیزه ، طوری که حتا الان که دارم مینویسمش بدنم لرزید و موی تنم سیخ شد .
آدمهایی که با همهی خطوخشها و زخمهاشون از خودشون راضیان و توی جامعه حاضر میشن، دقیقن مثل همون قطعهی موسیقیِ انسانیسازی شدهن.
با بودنشون میگن: «من از جنس زندگیام.»
چنین آدمی الهامبخشترینه ، موثرترین و انسان ترینِ شهر شاید ، چون به ما اجازه میده این شجاعت و پذیرش رو داشته باشیم که خودمون رو کمتر ویرایش کنیم.
کسی که همیشه نسخهی تمیز و بدون نقص خودش رو نشون میده، مثل اون فایل صوتیِ بیشازحد کوانتایزهست: دقیق، اما سرد.
ولی کسی که زخمهاش رو با طلا ترمیم کرده، قابل لمسه؛ میشه بهش نزدیک شد، بهش گوش داد و باهاش همراه شد و ازش آموخت .
البته اینو هم بگم که پذیرشِ زخم، موندن توی درد یا قشنگ جلوهدادنش نیستا . نه، ما زخم رو انکار نمیکنیم، ولی هویتمون رو هم به اون تقلیل نمیدیم. درست مثل کینتسوگی، ترک با طلا پر میشه؛ یعنی شکستگی به بخشی از روایتِ زندگی تبدیل میشه، نه پایانش.
میدونی ؟ خودِ واقعیِ ما ( هر جوری که هستیم ) درسته که یه اجرای استریل و بینقص نیست؛ اما از اون بهتر ، یه اجرای زندهست، با نفسی که شنیده میشه، با یه خش ، با یه خطا یا خستگی و ...
و همینش قشنگه ، چون لمس میکنه ، شور داره ، احساس داره ، واقعیه .
همین :)
پ.ن :
راستش این متن قرار نبود اینجوری شه :))
وقتی داشتم اجرایی که اسکرین شاتش رو گذاشتم ، تماشا میکردم ، نگاهم افتاد به شخصی که با رنگ زرد مشخصش کردم .
عاشقش شدم :))
نگاه مهربونش ، متانت و آرامشش و احتمالن لحن موزون و ملایم و جهانبینی شورانگیزش ..
خلاصه اجرا رو متوقف کردم و فقط بهش نگاه میکردم و اینکه چطور میتونم هر طور شده پیداش کنم .چون کاملن ارزشش رو داره وقت بذاری و با یه همچین شخصیتی آشنا شی و معاشرت کنی .
بعد گفتم بیام و در ستایش از آدمهایی مثل این نوازنده که در همون نگاه اول به آدم حس خوب میدن بنویسم . آدمهایی که یه چیز الهی قطعن در جهانبینی و فکر و ذهن و رفتار روزمره شون وجود داره که اینطور درخشان در ظاهرشون منعکس میشه . گفتم بیام بنویسم شاید در حین نوشتن تونستم متوجه بشم اون چیه ( آخه من با نوشتن فکر میکنم یعنی وقتی موضوعی رو مینویسم در حین نوشتن خیلی راحت تر میتونم تمام ابعادش رو بررسی کنم و نکاتی که قبلن خوندم سریعتر به یادم میاد ، و خب برای همینم هست که بعد از نوشتن ، نوشته رو میندازم دور ، یا پاکش میکنم و ... چون هدفم فقط همون فکر کردنِ حین نوشتنه همیشه )
اما خب موقع نوشتن این متن ، همه چی کامل تغییر جهت داد و اصلن تبدیل به یه چیز دیگه شد . نمیدونمم چرا :))
خلاصه نشد که بفهمم اون چیز چیه ، اگر شما قبلن به این موضوع فکر کردین خوشحال میشم به منم بگید :)
متاسفانه چون حجم اسکرین شات بالاتر از یک مگ بود ، نشد بذارمش اینجا