«حلزون توانست تا ده بشمارد.»
حلزون، با خانهی خاکیِ ترک خورده،
نشست
روی گوجهی قرمز لگد خورده.
کلاغ
وعده داده بود که میآید.
کلاغ
گفته بود با ستاره میآید.
کلاغ
گفته بود حلزون را خوشحال میکند.
کلاغ
وعده داده بود حلزون را خوشبخت میکند.
فقط لازم بود
حلزون
... دیدن ادامه ››
تا ده بشمارد.
یک، دو، سه.
مهتاب درخشید وُ ابری از کنارش رد شد.
بادی وزید وُ هوا کمی سرد شد.
چهار، پنج، شش.
شیری غرید وُ هوا مه شد.
آهویی دوید وُ مورچهای له شد.
هفت، هشت، نُه.
حلزون به هدیهی کلاغ فکر کرد.
حلزون به ستارهی کلاغ فکر کرد.
حلزون تا ده شمرد.
حلزون ده را بلند فریاد زد
و از بالا
از لای چنگالهای کلاغ،
به زمین نگاه کرد.
حلزون توانست
تا ده بشمارد.