گاهی زن بودن یعنی زندگی کردن در بدنی که همه دربارهاش نظر دارند، جز خودِ تو.
بدنی که از کودکی به او یاد دادهاند باید کوچکتر شود، زیباتر شود، ساکتتر شود، پذیرفتنیتر شود.
«بدنِ بینقص» فقط یک اجرا نیست؛
روایتیست از زنی که میخواهد بدنش را از قضاوت، از شرم، از استانداردهای تحمیلی، پس بگیرد.
این مونولوگ از دردها و فشارهایی حرف میزند که خیلی از زنان هر روز با آن زندگی میکنند:
ترس از دیدهشدن، ترس از کافینبودن، ترس از قضاوتشدن.
اما
... دیدن ادامه ››
درست از دل همین ترسها، صدایی شکل میگیرد؛
صدایی که میگوید بدن زن، میدان جنگ نیست.
بدن زن، خانهٔ اوست.
دیدن این اثر، فقط تماشای یک اجرا نیست؛
مواجهه با نگاهیست که سالها به زن آموخته چگونه خودش را نبیند.
و شاید این نمایش، فرصتی باشد برای دوباره نگاه کردن:
به بدن، به رنج، به حافظه، و به حقی که همیشه باید بدیهی میبود؛
حقِ زیستن، بیشرم، بیتحقیر، و بیاجبار به کاملبودن.