حتی با جسمی تکه تکه
از زبان لوی
سرورم، سابیس،
احساس آلودگی می کنم. اما دلیلش قلب سیاهی نیست که شما زمانی در سینه ام گذاشتید. شما مرا به عفونت آلوده کردید، طوری که گمان نکنم هرگز از آن رهایی یابم، حتی با اینکه قلب سیاه مرده است.
آه، بله، مرده. دستم را به سمت سینه ام می برم. طوری که انگار این من هستم که قلب سیاه را از آن بیرون کشانده ام و بر زمین انداخته ام تا کسی، آن کس که صورت مرا دارد، اما خودم نیست، بسوزاندش.
و با این حال این هم آن دلیلی نیست که مرا از خود منزجر کرده، سرورم.
بعد از فقدان قلب سیاه، بعد
... دیدن ادامه ››
از آنکه سنگینی اش را از من ستاندید و آن را به سینه ی خود برگرداندید، من باید به شما نفرت می ورزیدم. نه به خاطر خودم. به خاطر شما. اما در عوض عشق بیمار را از شما طلب کردم و بیش از پیش درد بر روحتان نشاندم.
این است علت بیزاری ام از خودم.
و حالا شاهد آنم که چه طور در تابوت به خود می لرزید. چگونه از کابوس هایتان به بیداری پرتاب می شوید. با چشمانی گشاد شده و دستی بر سینه تان. آنجا که زمانی خانه ی قلب سیاه بود و دیگر نیست. آنجا که حالا قلبی غریبه در آن سکنی کرده و انگشتان شما روی آن به حرکت درمی آید، با نگاهی تیره در چشمان خاکستری روشنتان که مرا می ترساند. که نکند چنگال در گوشت و استخوانتان فرو کنید و آن قلب سرخ را که از آن شما نیست، بیرون بکشید و بسوزانیدش. تا خودتان هم با آن بسوزید. و این دنیا نیز.
عشق به دنیایتان، مخلوقاتتان تا کنون شما را از مرگ دور کرده. اما تا چه زمان این گونه خواهد بود؟
حس می کنم چیزی شما را به نیستی می خواند. شاید روح قلب سیاه.
و می دانم که در سوگش خونتان چه طور به مذابی داغ بدل شده و در رگ هایتان می جوشد و آهسته ذره ذره از شما می خورد و ویرانتان می کند.
و شاید فقط یک چیز هست که شما را نگه داشته. این کورسوی امید که روزی بتوانید قلب سیاه را زنده به سینه تان برگردانید، بی آنکه بدل به بلعنده ی رنج مخلوقاتتان شوید.
و من، سرورم، این بار می خواهم کنارتان باشم، بی آنکه عشق بیمار را از شما طلب کنم. من به شما کمک می کنم تا دوباره تکه ای کامل شوید، با تاریکی ای که دوزخی نیست.
این دنیایی که دارد پودر می شود، بیماری، ویرانی، مرگ، من با ذره ذره ی وجودم نجاتش خواهم داد. به خاطر شما.
غده ای از غم در گلویم می شکفد. پرده ای از اشک چشمانم را می پوشاند. می دانم که ممکن است نابود شوم، سرورم. می ترسم، اما بیشتر از آن غمگینم. سوگوار دور شدن از شما. اما اگر شما بتوانید بر لبه ی این دنیا بایستید، با قلب سیاه در سینه تان، لبخندی بر لب هایتان و رگه ای از روشنایی که بر روحتان تابیده، من آرام خواهم بود، حتی اگر جسمم تکه تکه شده باشد.