در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا: هیولای معصوم و مرگ زجرآلود از زبان گادفری در منطقه ی مرزی ام. در
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 18:12:17
هیولای معصوم و مرگ زجرآلود

از زبان گادفری

در منطقه ی مرزی ام. در حیاط پناهگاه خون آشامان. معبد سابق.
به اینجا می آیم. نه برای جبران عشقی که از معشوقم رزالی و از دخترم لوسیندا دریغ کردم. بلکه چون حس می کنم چیزی ناتمام بین من و پطروس وجود دارد. و بین من و ایتاچی.
آن شکنجه ها. زخم هایی که ردشان نه بر جسمم که بر قلبم مانده. نیاز دارم ... دیدن ادامه ›› پاکشان کنم.

ایتاچی هنوز نمی تواند با من حرف بزند. برایش سنگین است. اما پطروس مرا به حضور می پذیرد. در تالاری برای اعتراف.
از کرده های ناپسندش نمی گوید. از تلاشش برای صلح در مرز می گوید. از اینکه چه طور سعی دارد خون آشام ها را به نور برگرداند، بدون آنکه زخم هایی عمیق به تن و روحشان بزند. از اینکه چه طور وقتی به هدفش نزدیک می شود، حس می کند سعادت برایش ممکن است و چه طور وقتی دستانش با خون می آمیزد، حس می کند به سمت گودالی تاریک کشانده شده.
به من می گوید که می ترسد سرانجام داخل آن گودال بیفتد. اینکه اگر چنین شود، دیگر نتواند به بالا برگردد.

و من گوش می کنم. به صدای آرام، اندوه آلود و شکسته اش. و به او نگاه می کنم. به پوست سپید مرمرینش، به چشمان آبی مثل اقیانوسش، موهای بلند مجعد و طلایی اش. به این چهره ای که همچون فرشته ای سقوط کرده است.

می گذارم بگوید و وقتی اعترافاتش را تمام می کند، به سمتش خم می شوم، دستانش را می گیرم و می فشارم.
مدتی در سکوت می مانیم و بعد من آغاز می کنم.
اعتراف می کنم. به او می گویم که چه طور می خواهم معشوق رزالی باشم، پدر لوسیندا، اما نمی توانم. اینکه به چشمان آبی و معصوم دخترم نگاه می کنم و می خواهم در آغوشش بگیرم. اما بعد به خاطر می آورم او چیزی نیست که به نظر می آید. می ترسم که بدنش در هم بپیچد و به همان کرم انگلی ای بدل شود که قبلا بود. که هنوز هم هست. جایی در درونش.
و رزالی. می خواهم به آبی آرام چشمانش نگاه کنم و حس کنم در آن ها غوطه ورم. که دردهایم آهسته از روزنه های پوستم بیرون می ریزد و در پاکی نگاهش محو می شود.
اما در عوض می بینم که چه طور در شبی شوم نزدیکی ام به او یک انگل را از دل انگل بیرون آورد.

من می گویم و تمام می کنم و او به سمتم خم می شود و دستانم را می گیرد و می فشارد.
لحظاتی در همان حال، و بعد من بلند می شوم و می روم. به سمت نوکتیرا. به قصر. به سوی سرورم، مالخازار که این شب ها با من حرف نمی زند.
او خود اجازه داده به مرز بیایم. اما با این وجود با من تنگ خلقی می کند. از من دلخور است و خشمگین.
شاید باید خوشحال باشم که چنین می کند‌. که با وجود ترس های گذشته ام او در حال سپردنم به فراموشی نیست.
اما من نیاز دارم با او حرف بزنم.
باید به او بگویم چه حسی دارم.
که شاید فقط او بتواند آرامم کند.

در حال عبور از جنگلم که صدایی می شنوم. نگاهم را به سمتش برمی گردانم و او را می بینم.
یک خون آشام بی مغز. با پشتی خمیده. دهانی نیمه باز. چشمانی فرو رفته در کاسه. خس خسی که از اعماق گلویش می آید. و نگاهی گنگ.

وحشت مثل آوار بر من می افتد. به سمت یک درخت می روم و شاخه ای از آن می کنم و به سمت آن موجود یورش می برم. به سینه اش ضربه ی محکمی می زنم و او به پشت بر زمین می افتد. با همان چشمان بی خبر از دنیا به من نگاه می کند.
و من با شاخه بر سرش می کوبم.
کله اش سفت نیست. انگار که نیمه جامد است. به داخل فرو می رود. شکاف هایی برمی دارد و تکه های گوشت و خون از آن بیرون می زند.
حالم به هم می خورد. اما شاخه را دوباره بر سرش می کوبم. دوباره و دوباره، در حالی که نگاه گنگ و شاید حالا پرسشگر خون آشام بی مغز به من دوخته شده.
او که حتی نمی خواست به من آسیب برساند و من این گونه با بی رحمی به او حمله کردم و حتی یک مرگ سریع و کم درد نصیبش نکردم.
او که حالا دارد به خود می پیچد و من نمی توانم بکشمش، مهم نیست چه قدر با شاخه بر سرش می کوبم.

به هق هق می افتم.
"چرا فقط نمی میری؟
خواهش می کنم تمامش کن."

شاخه را داخل کله ی شکافته شده اش، لای مغز لزجش فرو می کنم و فشار می دهم. چشمانش گشاد می شود و بیرون می زند. دهانش طوری به حرکت درمی آید که انگار می خواهد چیزی بگوید.
اما فقط خس خس می کند. دستش را به سمتم بالا می آورد.

شاخه را پایین می اندازم و رویم را از او برمی گردانم. دستم را به سمت گلویم می برم. غده ای که در آن شکفته را حس می کنم. تلوتلو خوران به سمت نوکتیرا می روم. به سوی قصر. در حالی که اشک می ریزم.

خودم را به تالار اصلی می رسانم. می خواهم وارد شوم که نگهبانان جلویم را می گیرند. هق‌هق کنان می گویم:
"بگذارید داخل شوم. باید همین حالا با سرورم، مالخازار حرف بزنم."

یکی از آن ها:
"لطفا از اینجا بروید، سرورم. پادشاه نمی خواهند شما را ببینند."

من:
"نشنیدی چه گفتم؟ من باید با او حرف بزنم.
نمی بینی چه حالی دارم؟ من دارم می میرم."

و با شدت بیشتری هق هق می کنم و سعی می کنم در را باز کنم و داخل شوم، اما نگهبان ها بازوهایم را می گیرند و مرا عقب می کشند.

من:
"رهایم کنید. بگذارید سرورم را ببینم."

در این لحظه در تالار باز می شود و کسی از آن بیرون می آید.
شاه مالخازار نیست. راهب اعظم آتلور است. با آن موهای بلند صاف و سیاه و ردای سیاه نقره دوزی شده اش.
او با همان لحن آرامی که از آن نفرت دارم، رو به من می گوید:
"بیا به معبد برویم، گادفری. با همدیگر حرف می زنیم و من به تو دارو می دهم تا حالت خوب شود."

من با لحنی تند و خشم آلود:
"داروهای ملعونت را برای خودت نگه دار. و ضمنا من هیچ حرفی با تو ندارم. می خواهم سرورم مالخازار را ببینم."

آتلور با قدم هایی آهسته به سمتم می آید و چشمان سبز روشنش را به من می دوزد.
"گادفری، شاه مالخازار نمی تواند تو را ببیند. اما او نگران توست."

من:
"این مزخرفات را به من تحویل نده. فقط بگذار او را ببینم."

آتلور رو به نگهبانان:
"او را به معبد ببرید و به راهبان بسپارید. بگویید او را داخل تابوت ببندند و به او دارو بخورانند."

نگهبان ها مرا به عقب می کشند و من فریاد می زنم:
"لعنت به تو، آتلور. تو یک موجود متعفنی. تو سرورم مالخازار را از من گرفته ای."

و آتلور فقط نگاه محزونش را به من می دوزد، در حالی که نگهبان ها مرا کشان کشان به سمت معبد می برند.
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید