در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | سجاد آل داود درباره نمایش اسب نورد: من خیلی علاقه مند به نمایش‌های صرفا دیالوگ محور نیستم (که یکی از بدت
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 20:16:12

من خیلی علاقه مند به نمایش‌های صرفا دیالوگ محور نیستم (که یکی از بدترین تجربیاتم در موردشون هم نمایش بونکر در همین سالن قشقایی بود) و در اوایل این نمایش حس کردم شاید خیلی دوستش نخواهم داشت اما هر چه گذشت معادلات دراماتیک مهم تری در این نمایش پیدا کردم که در این نوشته آن را بسط خواهم داد.

پیشاپیش بگم که مطالعه این متن قبل از تماشای نمایش شاید لذت شما از تماشای نمایش را کاهش دهد (شاید هم نه)

به نظرم متن این نمایش واقعا گیرا و جذاب بود و من خیلی گذر زمان را در این نمایش حس نکردم، هرچند موافق بودم که کمی کوتاه تر باشد و بعضی جزئیات غیرضروری که ریتم را به صورت لحظه ای برای من کاهش میداد از آن حذف شود اما در نهایت واقعا تجربه خوبی برای من رقم خورد.

بار دراماتیک نمایش بیشتر بر دوش مهدی کوشکی بود و استقبال میکردم اگر میشد به نحوی این بار دراماتیک را حداقل کمی بیشتر بین عاطفه کوشکی ... دیدن ادامه ›› و مهدی کوشکی تراز کرد تا در خیلی جاهای نمایش به یک تجربه مونولوگ گونه تبدیل نشود، اما این‌ها مواردی نبود که خیلی روی لذت و احساسات من در مورد این نمایش تاثیر بگذارد.
در تمام طول اجرا بیش از آنکه گوش من درگیر روایت قتل‌ها باشد، چشمم اسیر چیزی بود که هیچ دیالوگی در موردش در این نمایش وجود نداشت؛ قطره های آبی که بی وقفه روی پلاستیک میریخت و آرام زیر پای خواهر و برادر نمایش ما جمع میشد.

شخصیت‌ها در واکنش به این قطرات آب تکان نمی‌خوردند، به آن نگاه نمی‌کردند و گویی اصلا وجودش را احساس نمی‌کردند و از آب معدنی خودشان می‌نوشیدند بی اعتنا به آبی که ذره ذره جهان نمایش را اشغال می‌کرد و به نظرم همین بی تفاوتی طراحی صحنه به نسبت مینیمال این نمایش رو به یک عنصر دراماتیک برای من تبدیل می‌کرد.
برای شخص من آن قطره‌ها، بیش از آن که نماد هر چیز دیگری باشند، خود زمان بودند و آن هم نه زمانی که با ساعت اندازه گرفته میشود، بلکه زمانی که زخم را میسازد؛ چرا که هیچ کس در یک آن به هیولا تبدیل نمی‌شود. این خشونت، تحقیر، آزار، ترس و اجبار به سکوت است که به سان قطرات آب، ذره ذره این هیولا را میسازد و وقتی هیولا به خودش بیاید، دیگر زمین زیر پایش خشک نیست.

قطرات آب، همزمان حافظه بودند، حافظه‌ای که مدام تحت تاثیر تراماهای عمیق شخصیت‌های این نمایش مدام به حال چکه می‌کرد و در حال که شخصیت‌های داستان ما ذره‌ای از جای خود حرکت نمی‌کردند، گذشته مدام به حال آن‌ها چکه می‌کرد.
این چکه مداوم، به مرور مرز گذشته و حال و واقعیت و خیال را در این نمایش تغییر میداد و هر چه می‌گذشت شخصیت‌های نمایش به جای اینکه روی حال خود ایستاده باشند در حال تماشای گذشته بودند که از زیر پای آن‌ها عبور میکرد.
نمایش در مورد این آب سکوت می‌کند و واکنشی هم به آن نشان نمیدهد و این شاید از بهترین تصمیمات دراماتیک این نمایش است.

دیالوگی در سریال True Detective بود که شاید در تجربه پس از این نمایش بسیار به آن فکر کردم:
"زمان یک دایره تخت است، هر کاری که کرده‌ایم یا قرار است انجام دهیم، بارها و بارها تکرار خواهد شد. آن پسر کوچک و آن دختر کوچک، دوباره در همان اتاق خواهند بود. دوباره و دوباره. برای همیشه"

حتما توصیه میکنم به تماشای این نمایش.
خسته نباشید.