در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | سجاد آل داود
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 22:58:06
 

تاریخ من طولانی ست، اما دستانم کوتاه بود و دهانم دور، نه آنقدر توانی که عرق از جبین پاک کنم و نه آنچنان که خشمم دلیری کند.

 ۲۲ اردیبهشت ۱۳۷۶
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
در اینستاگرام یا ایکس یک اصطلاحی داشتیم که میگفتند زیر فلان پست لیست بلاک خوبی هست، چند نمایش هم هست که توصیه می‌کنم در صفحه‌شون فرصت رو برای تکمیل لیست نادیده‌گیری غنیمت شمارید.
بعدا از من تشکر کنید.
شما کامنت‌های اجراتو هاید نکن، تلاش برای آزادی رو هم در کنارش ادامه بده.
مرد باید که در کشاکش دهر، سنگ زیرین آسیا باشد.

-عبید زاکانی
“مردی که با خانواده‌اش وقت نگذراند هرگز یک مرد واقعی نخواهد بود”
-ویتو کورلئونه
به احتمال زیاد برای قسمت سوم حضور پیدا خواهم کرد👀
۳۰ فروردین
سینا
به احتمال زیاد برای قسمت سوم حضور پیدا خواهم کرد👀
من خودم همیشه دیدن این فیلم رو پشت گوش انداخته بودم.
و قسمت اولش که چسبید.
اینکه ممکنه به قسمت دوم نرسم ناراحتم میکنه :))
۳۰ فروردین
سجاد آل داود
من خودم همیشه دیدن این فیلم رو پشت گوش انداخته بودم. و قسمت اولش که چسبید. اینکه ممکنه به قسمت دوم نرسم ناراحتم میکنه :))
پدرخوانده همانند اسمش پدر بر حق سینما محسوب میشه
((البته این نظر شخصیه و برداشت ها متفاوت))
امیدوارم در قسمت سوم شاهد حضور شما هم باشم تا دیداری تازه بشه😉
۳۰ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
برنامه‌ی جالبی به نظر میرسه.
‎جوانی حسرتا با من وداع جاودانی کرد
‎وداع جاودانی حسرتا با من جوانی کرد

‎بهار زندگانی طی شد و کرد آفت ایام
‎به من کاری که با سرو و سمن باد خزانی کرد

‎رفیق نیمه‌راهی چون مرا در خواب نوشین دید
‎به لالای جرس آهنگ کوچ کاروانی کرد

‎قضای آسمانی بود مشتاقی و مهجوری
‎چه تدبیری توانم با قضای آسمانی کرد

‎چه بود ار باز می‌گشتی ... دیدن ادامه ›› به روز من توانایی
‎که خود دیدی چه‌ها با روزگارم ناتوانی کرد

‎جوانی کردن ای دل شیوه جانانه بود اما
‎جوانی هم پی جانان شد و با ما جوانی کرد

‎جوانان در بهار عمر یاد از شهریار آرید
‎که عمری در گلستان جوانی نغمه‌خوانی کرد

ابیاتی از غزل شماره ۴۱-شهریار
من می توانم به خودم تجمل مطرود بودن را روا بدارم،
هرچند هرگز مطرود نیستم، فقط جسما تنها هستم،
تا بتوانم در تنهایی به سر ببرم که ساکنانش اندیشه ها هستند، چون که من یک آدم بی کله ی ازلی-ابدی هستم،
و انگار که ازل و ابد از آدمهایی مثل من چندان بدشان نمی آید.

تنهایی پر هیاهو - بهومیل هرابال 
"امشب شما بدردنخور‌ها با تفنگ‌هایتان می‌خوابید.
شما برای تفنگ‌هایتان یک اسم دخترانه انتخاب خواهید کرد.
شما با این تفنگ ازدواج کردید. این تفنگ ساخته شده از آهن و چوب.
و شما به آن وفادار خواهید بود."

غلاف تمام فلزی (1987)-استنلی کوبریک


با صدای بی نظیر جناب استاد قنبری، این سکانس در ذهنم گذشت. یک شاهکار
۲۴ فروردین
غزاله علیزاده
با صدای بی نظیر جناب استاد قنبری، این سکانس در ذهنم گذشت. یک شاهکار
واقعا شاهکاریست برای تمام دوران‌ها.
۲۴ فروردین
در مقابلش فیلم amistad از استاد اسپیلبرگ رو پیشنهاد میکنم
و همچنین Lincoln
۲۴ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یکی از تجربه‌های تلخ من به عنوان انسانی ملی‌گرا تجربه صحبت‌هایی بود که به سختی توانستم این بین با برخی دوستانم در خارج از کشور داشته باشم و از من بپرسند که “حالا که این جنگ شد، پیشمون نشدی از این که تصمیم گرفتی بمونی؟”
سوالی است که از یک هموطن انتظارش را ندارم اما خب جوابش با قدرت “نه” هست.
من همیشه دوست داشتم اولویت اول جایی که حس‌های خوبم را تجربه می‌کنم تهران باشد.
آیا هنوز همه‌ی حس‌های خوبی که می‌خواستم در تهران تجربه کنم را تجربه کرده‌ام؟ نه، آیا وقت دارم؟ بله حتما.

هرجایی را تاختم به امید خانه / خانه همان خاک بود اشتباه کردم
۲۱ فروردین
"ما را چه می شود که در پی یافتن سرزمینهایی برمی آییم که با خورشید بیگانه گرم شده اند. کدامین فراری از سرزمین خویش قادر به رهایی از خویشتن است"

هوراس شاعر بزرگ رومی (زمان سرایش: قریب ۲۰۰۰ سال پیش)
۲۱ فروردین
مصطفی بیگ محمدی
"ما را چه می شود که در پی یافتن سرزمینهایی برمی آییم که با خورشید بیگانه گرم شده اند. کدامین فراری از سرزمین خویش قادر به رهایی از خویشتن است" هوراس شاعر بزرگ رومی (زمان سرایش: قریب ...
عجب جمله‌ای!
۲۱ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی ... دیدن ادامه ›› دگر حواله به تقدیر می‌کنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

غزل شماره 200-حافظ شیرازی
ریــا کـاری و خـودبـینی زِ مـا کـم کـن خـداونـدا

کـه بـا آلـودگـانِ دامنــانَـت بـاز در نـوبـتـم
۲۰ فروردین
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر / کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند...
۲۰ فروردین
دم فروبند از این یاوه سرایی زاهد
کار ما با تو حوالت بسرایی دگر است

می حلال است برای من و تزویر حرام
شیخ را نیز در این مسئله رایی دگر است

میرزا حبیب خراسانی
۲۰ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به جرئت یکی از ضعیف‌ترین‌ فیلم‌هایی که در زندگیم دیده‌ام تا الان!
ملغمه‌ای از فیلمنامه‌ای بسیار ضعیف و بازی‌هایی که هیچ‌کدومشون در نیومده بود. اوه پسر!
شاهین محمدی
چه cast تیاتری ای هم داره 😂
همه رفقا جمعن :)) برای شرم نیابتی تضمینی ببینش حتما.
۲۰ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش

غزل شماره ۲۸۶-حافظ شیرازی
مرگ‌ برای ما هیچ است.
چرا که تا ما هستیم، مرگ نیست، و آنگاه که مرگ فرا رسد، ما دیگر نیستیم.

-اپیکوروس

ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی


غزل شماره 493-حافظ شیرازی
حالا شما اینو با صدای خانم هایده تصور بفرمائید، بسیار بهتر از این خواهد شد که شنیدید!
نمایش آوازه‌خوان کله‌طاس
۱۸ فروردین
امیرمسعود فدائی
حالا شما اینو با صدای خانم هایده تصور بفرمائید، بسیار بهتر از این خواهد شد که شنیدید! نمایش آوازه‌خوان کله‌طاس
بیت آخر رو روانشاد اشتباه خونده:شادیت رو با فتحه روی ی خونده البته که عیب نداره
۱۹ فروردین
ماهان محمودیان
بیت آخر رو روانشاد اشتباه خونده:شادیت رو با فتحه روی ی خونده البته که عیب نداره
دفعهٔ آخرت باشه می‌بینم از اون اسطورهٔ بزرگوار ایراد می‌گیری‌ها😅😅🙈🙈

اصلاً حافظ اشتباه سروده! بانو که اشتباه نمی‌کنه!
۱۹ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آپریل بی رحم ترین ماه هاست.
از خاک مرده گل یاس می‌رویاند
خاطره و خواهش را در هم می‌آمیزد
و ریشه‌های افسرده را با باران بهاری بر می‌انگیزد.
زمستان گرم نگاهمان می‌داشت.
زمین را با برف فراموشی می‌پوشاند و حیات ناچیزی از نوک ریشه‌های خشک می‌نوشاند.
تابستان غافلگیرمان کرد،
بر فراز دریاچه اشتارنبرگ رسید و رگباری بارید و ما در میان ستون ها پناه گرفتیم.

تی اس الیوت-تدفین مردگان (از مجموعه سرزمین بی حاصل)
تنها یکبار بر پیشگویِ کومای که در قفس‌اَش آویخته بود، دیده افکندم و آن‌هنگام که پسرک‌ها پرسیدندش:
" پیشگویِ کومای! چه می‌خواهی؟ "
پاسخ داد: " می‌خواهم بمیرم ".
(هجونامه‌ی سَتیریکان، نوشته‌ی گایوس پترونیوس آربیتر)


درود. استفاده کردم از این ترجمه‌ی دقیق، سجّاد عزیز.

داشتم با خودم فکر میکردم شاید بد نباشه چندتا نکته رو خدمت دوستان یادآوری ... دیدن ادامه ›› کنم تا با خواندن این ترجمه، لذتی مضاعف ببرند.
پس با اجازه توضیحاتی رو میدم؛

الیوت، عنوان این شعر (یعنی The Waste Land) رو از اثری به نام From Ritual to Romance گرفته که داستان یه پادشاه عقیم رو بازگو میکنه که به یه سرزمین لم‌یزرع حکمرانی میکنه و سرنوشت این سرزمین به وضع و حال و سرنوشتِ خودِ پادشاه وابسته است. اگر از این عارضه خلاصی پیدا کنه، سرزمین بی‌حاصل هم حاصلخیز خواهد شد و ما تو شعر الیوت میبینیم که اوضاعِ اروپای قرن بیستم با این سرزمینِ لم‌یزرع تشابهات استعاری پیدا میکنه، لذا انتخاب عنوان «سرزمین بی‌حاصل» توسط شما سرور گرامی، بهترین گزینه برای Waste Land خواهد بود؛ این مورد رو به این دلیل حائز اهمیت دونستم که برخی رفقای مترجم و بعضاً مؤلف، برابرواژه‌هایی مثل دشتِ سِتَروَن، خراب‌آباد، سرزمینِ هرز، هرزآباد و ... رو انتخاب میکنن که مطلقاً اشتباه است!

عنوان بخش اول Waste Land الیوت The Burial of the Dead است؛
این عنوان از آیین تدفین در کلیسای انگلستان گرفته شده که بهش میگن The Order of the Burial of the Dead و دلیل این امر این هست که الیوت مثل بیشتر هنرمندان رادیکال، تو برهه‌ای از زندگی دستخوش تحولات عمیق مذهبی شد و به عضویت کلیسای انگلیس دراومد و این سرفصل از اون تجربیات اصطلاحاً Transcendental یا استعلایی (به معنای مکتبیِ کلمه) نشأت گرفته. ضمن اینکه Waste Land به Ezra Pound تقدیم شده که میدونیم یکی از چهره‌های مهم در جنبش مدرنیسمه. از طرفی، الیوت از کتاب The Golden Bough جیمز فریزر هم برای خلق این اثر استفاده کرده، به ویژه تلمیحات مربوط به ظهور Osiris و Adonis ، به عنوان مثال، اُسایرِس خدای جهان مردگان در مصر باستان که نمادِ مرگ، رستاخیز و چرخه‌ی جزر و مدِ نیل به شمار میره، بعد از مُثله شدن به دستِ برادرش Seth، توسط همسرش Isis و با افسون و جادو به زندگی برمیگرده تا چرخه‌ی رویش گیاهان و تجدید حیات رو کنترل کنه (با این تفاوت که طبق میتولوژی مصر باستان، اُسایرِس بعد از رستاخیز، فاقد آلت تناسلی و عقیم است). اما چرا الیوت به ماه آوریل (فروردین) میگه ماهِ بیرحم؟ چون اگرچه این ماه، ماهِ بازگشتِ خدایانِ رُستَنی‌ها وُ زنده‌شدن‌هاست، اما با تجدید حیاتی کاذب همراهه که صرفاً شکنجه‌ی بر هم خوردنِ خوابِ شیرینِ زمستانی (یعنی مرگ) را به همراه دارد و بس.

اشتانبرگ که در شعر بهش اشاره شده، یه دریاچه‌ست نزدیک جنوب مونیخ و الیوت به این دلیل ازش اسم برده چون اشاره‌ای داره به داستانِ واقعیِ غرق شدنِ King Ludwig of Bavaria یا لودویگ دوم. این آدم از طرفدارای پر و پا قرص واگنر بوده و اُپرای Tristan and Isode رو خیلی دوست داشته، به همین خاطر الیوت برای ادای احترام، قسمتهایی از این اپرا رو تو Waste Land میاره و حتی به غرق شدن لودویگ هم اشاراتی داره.

این رو هم اضافه کنم که الیوت، سروده‌ی خودش رو با بخشی از هجونامه‌ی سَتیریکان نوشته‌ی پترونیوس شروع میکنه (که در ابتدای عرایضم اوردمش) و این درواقع حکم سرلوحه یا Epigraph کارستان الیوت یعنی Waste Land رو داره.

در باب پیشگوی کومای هم باید بگم به زنهای پیشگویی که در یونان باستان زندگی میکردن، «سیبل» (Sibyl) میگفتن. اینها کارشون این بوده که تو یه سری جایگاه‌های خاص (من ترجمه‌اَش کردم به: سِپَنتاجایِگان‌) به پیشگویی مشغول بودن. پیشگویِ کومای هم پیشگویی بوده که تو کومای زندگی میکرده که امروزه شده جایی نزدیک شهر ناپل. طبق افسانه‌ها، این پیشگو به نفرینِ کهنسالی گرفتار میشه و به همین دلیل هم آرزوی مرگ میکنه... .

عذرخواه من‌باب اطناب کلام.

نویسا باشید و بدرود –
۱۲ فروردین
سامان حسنی
تنها یکبار بر پیشگویِ کومای که در قفس‌اَش آویخته بود، دیده افکندم و آن‌هنگام که پسرک‌ها پرسیدندش: " پیشگویِ کومای! چه می‌خواهی؟ " پاسخ داد: " می‌خواهم بمیرم ". (هجونامه‌ی ...
درود سامان عزیز،
بهت گفته بودم که تا اول آپریل باید صبر کنی.
سپاس از مطالبی که اضافه کردی به شعر پیشنهادی این حقیر.
تندرست باشی.
۱۳ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تو را در رویایت برآشفتن نمی‌خواهم،
تا که آرام و آسودگیت بر هم خورد،
مبادا به گوشت رسد، صدای گام هایم
ای در، آهسته، آهسته، بر هم بند!
اینک که می‌گذرم ز درگاه این سرای، می‌نویسم
برایت بر درب، شب خوش،
تا شاید این چنین بدانی،
که در اندیشه‌ ات بوده‌ام.

شب خوش (Gute Nacht) سروده ویلهلم مولر-1826
از مجموعه شعر سفر زمستانی (Winterreise)
روح من به جانب اوج، پر می‌کشید
تا اینکه عشق به زیبایی پایین‌اش آورد
و رنج، قاهرانه‌تر خمانیدَش
وینگونه بود که کمانِ زندگی را طی کردم
و بدانجا بازگشتم که خاستگاهم بود
(فریدریش هولدرلین)

نویسا باشید دوست من.
۰۴ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
براساس مکبث، کمی برعکس مکبث اما خیلی شبیه مکبث.


براساس مکبث، کمی برعکس مکبث اما خیلی شبیه مکبث. و با پاسخی احتمالا جدید به این سوال که لیدی مکبث واقعا که بود؟ کارخانه ساخت مرد قدرتمند؟ یا مشتری کارخانه مرد قدرمند؟ شاید اگر مکبث پادشاه نمی‌شد، لیدی مکبث پادشاه خودش را به هر حال از او می‌ساخت.
مسیر زندگی به من نشان داد که زنان عاشق مردان قدرتمند می‌شوند و در بسیاری از مواقع هیچ برساخت اجتماعی‌ای نمی‌تواند جلوی این عشق را بگیرد. همانطور که هیچ برساخت اجتماعی‌ای آنقدر قوی نیست که جلوی قدرت طلبی وحشیانه یک مرد را بگیرد.
و این بود داستانی که من مشاهده کردم. زنی عاشق مقام قدرت، عاشق دارنده مقام قدرت و عاشق هر آنچه قدرت است. اما مرد داستان ما، قدرت نمی‌خواست. مردی که حتی رویای قدرت هم نداشت، اما زنی کنارش بود که نمی‌خواست مردی معمولی داشته باشد. زنی که آمده بود تا پادشاه بسازد، حتی اگر این پادشاه، خودش نداند که قرار است پادشاه باشد. زنی که از او خواست برقصد، نه برای دل‌دادگی، بلکه برای سنجیدن این‌که آیا می‌شود او را حرکت داد؟ آیا این بدن، فرمان می‌پذیرد؟ ... دیدن ادامه ›› آیا این مرد، ظرفیت سلطنت دارد؟ مردی که وقتی در خانه نبود، توپ بازی می‌کرد، بی‌خبر از آن‌که زن، بیرون خانه، برای او لباس قدرت دوخته است. مردی که از زبان دخترش شنید "پدرم رئیس شده" و ترسید. چون رئیس بودن برای او کلمه‌ای ترسناک بود. و زنی که وقتی دید شوهرش نمی‌جنگد، او را در رویاهایش دیوانه کرد. او را در کابوس‌هایش برد، جایی که دختران، ساحره شدند و توپ‌ها، سلاح سرزنش. مردی که دست آخر فریاد زد "باختم"، اما زن، حتی با آن فریاد هم آرام نشد. چون قرار نبود او بازنده باشد. قرار بود شاه باشد. و وقتی شاه نشد، زن، رنج کشید. نه برای خود، که برای طرحی که شکست خورد. زنی که می‌خواست قدرت را با دستان خودش بسازد، با شوهرش، نه با خودش. چون گاهی زن‌ها خودِ قدرت‌اند، اما هنوز دنبال مردی می‌گردند که تندیس قدرت باشد. و گاهی آن مرد، نه تنها قدرت نیست، حتی مجسمه‌اش هم نمی‌شود. و حالا که مکبثش مکبث نشد، باید مکبث خودش را بسازد. حتی اگر آن مکبث، تا لحظه‌ای پیش، دشمن بوده باشد. حتی اگر آن مکبث، همان رئیسی باشد که باید از او پرهیز می‌کرد. اما این زن، روبروی میز یک مدیر قدرتمند شل می‌شود. نه به خاطر مرد، که به خاطر قدرت. به خاطر "میز"!
نباید لاس بزند، اما می‌زند. چون او با قدرت لاس می‌زند، نه با مردی که قدرت را دارد. چون او قدرت را می‌خواهد، هر طور شده، با هرکه شده. چون زن این قصه، اگر پادشاه نتواند بسازد، پادشاه را انتخاب می‌کند. چون برای او، تخت مهم‌تر از تخت‌خواب است. و اگر تاج بر سر کسی باشد حتی اگر تا ثانیه‌ای پیش دشمن بوده باشد، مهم این است که تاج آنجاست. و مرد، که نتوانست پادشاه شود، حالا باید تماشا کند. تماشا کند که چگونه زن، توپ‌ها را پخش می‌کند، دخترها را به جنگ می‌فرستد، و خودش می‌نشیند به شام خوردن با کسی که همیشه قدرت داشت. او باید تماشا کند و چیزی نگوید. چون چیزی نمانده است. فقط یک جمله: "باختم".
و این‌گونه پایان می‌گیرد. نه مثل تراژدی، نه مثل کمدی. مثل واقعیت. مثل چیزی که همیشه بوده است و همیشه نیز خواهد بود.
در بخش‌های زیادی از اجرا با یک صحنه‌ی بزرگ خالی روبه‌رو هستیم. فضایی که نه پر است، نه دعوت‌کننده، بلکه عمدا خالی‌ست. و همین خالی بودن، همان‌قدر که جسورانه است، دقیق هم هست. چون ما را وادار می‌کند به چیزی که می‌ماند نگاه کنیم: آدم‌ها، اعمالشان، و مفهومی که می‌سازند. نهایت چیزی که می‌آید و می‌رود، یک میز است، یک مانکن، یا چند توپ تنیس. و همین کم‌بودن، باعث می‌شود آنچه هست، بیشتر باشد. نگاه ما به رفتار می‌چسبد. به جمله‌ای که پرت می‌شود. به مکثی که کش می‌آید. به سکوتی که معنا دارد. طراحی صحنه‌ی مینیمال اینجا نه صرفا یک انتخاب زیبایی‌شناسانه، بلکه به نظر من یک موضع‌گیری مشخص است. اینکه اگر قرار است درباره‌ی قدرت حرف بزنیم، باید فضای خالی را تحمل کنیم. این فضا، با ریتمی کند همراه شده است. ریتمی که می‌دانی کند است، اما خسته‌کننده نیست. چون کندی این‌جا برای کشتن زمان نیست، برای باز شدن معناست. برای اینکه تماشاچی مجبور شود هر لحظه را بجود، مثل کسی که نان خشک را آهسته می‌جود، چون می‌داند نان تازه‌ای در کار نیست. این کندی، نوعی تعلیق بی‌صداست. انتظار برای اتفاقی که شاید نیفتد. برای جمله‌ای که شاید تمام نشود. و همین تعلیق، نمایش را از سقوط در دام کسالت نجات می‌دهد. چون تماشاگر احساس می‌کند چیزی دارد آماده می‌شود. چیزی دارد زیر پوست صحنه اتفاق می‌افتد. حتی وقتی هیچ‌چیز، واقعا در حال رخ دادن نیست. به نظرم خیلی از نمایشنامه‌هایی که درباره‌ی قدرت‌اند، می‌توانند از ابزار خالی بودن، فضای تهی، سکوت و کشش زمان استفاده کنند چون این عناصر، فراتر از زیبایی‌شناسی، حامل معنا هستند. یا بهتر بگویم: حامل بی‌معنایی. آن‌قدر که تماشاگر با خود فکر کند آیا میل به قدرت، واقعا چیزی جز تقلایی بیهوده در یک جهان بی‌پاسخ است؟ صحنه‌ی خالی، وقتی درباره‌ی جاه‌طلبی است، فقط خلا بصری نیست، پژواک پوچی هم هست. وقتی دیالوگ دیر شروع می‌شود یا جمله‌ها در سکوت غلیظ دفن می‌شوند، تماشاگر به‌جای اینکه از معنا لبریز شود، با نبود معنا مواجه و درگیر می‌شود. و این مواجهه، گاهی از هر جمله‌ای موثرتر است. چون اگر نمایشنامه‌ای بخواهد از قدرت بگوید، ناگزیر باید از بیهودگی آن هم بگوید.
و بیهودگی، دقیقا همان‌جاست که صحنه خالی‌ست، صدا نیست، و زمان، کش می‌آید.


(نقاشی ضمیمه: Ellen Terry as Lady Macbeth از هنرمند: John Singer Sargent)
چقدر لذت بردم از خوندن متنت سجاد. حظ کردم. چقدر هم خوب و دقیق درباره‌ی نمایش نوشتی.
۱۵ مرداد ۱۴۰۴
آقا چند وقته نیستی شما؟ خوبی؟
۱۷ شهریور ۱۴۰۴
حسین ترکاشوند
آقا چند وقته نیستی شما؟ خوبی؟
حسین جان خیلی تئاتر نمی‌بینم. بخشی به این دلیل که خیلی زمانش رو ندارم و البته چیز‌هایی که می‌بینم رو هم فرصت نمی‌کنم خیلی در موردشون بنویسم مگر اینکه مثل این اجرا واقعا سر ذوق بیارن من رو.
۱۹ شهریور ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیشب این نمایش رو تماشا کردم. همان نظری که حضورا به دوستان اعلام کردم رو اینجا نیز اعلام می‌کنم که به جرئت این نمایش ضعیف‌ترین نمایشی بود که در سال 1404 دیده‌ام! شاید بتوان به عنوان نمایشی عبرت آموز برای خردسالان از آن در تلویزیون استفاده کرد.
ظاهرا من نباید می‌خندیدم :))))
ما دوباره برمیگردیم.
شما زودتر هم شد بیا 😍
۳۰ خرداد ۱۴۰۴
برمی‌گردم صدایم را بردارم
برمی‌گردم دستهایم را بردارم
برمی‌گردم برمی‌گردم، بگذارید برگردم
برمی‌گردم خواهرم را ببویم
برمی‌گردم ایوانم را بشویم
برمی‌گردم برمی‌گردم، بگذارید برگردم

ته چمدانم پر از شمع روشن
رخت و برگ سوخته گذرنامه من
لب آستین ... دیدن ادامه ›› من خیس از بغض رامسر
تخت کفش من پر از گلهای پرپر
برمی‌گردم برمی‌گردم، بگذارید برگردم
برمی‌گردم دیروزم را بردارم
برمی‌گردم هنوزم را بردارم
بی سایه‌ام درخت بی‌زمینم
برمی‌گردم میوه‌ام را ببینم
برمی‌گردم برمی‌گردم، بگذارید برگردم

#شهیار_قنبری
۳۰ خرداد ۱۴۰۴
سپهر
برمی‌گردم صدایم را بردارم برمی‌گردم دستهایم را بردارم برمی‌گردم برمی‌گردم، بگذارید برگردم برمی‌گردم خواهرم را ببویم برمی‌گردم ایوانم را بشویم برمی‌گردم برمی‌گردم، بگذارید برگردم ته چمدانم ...
برمی‌گردم دیروزم را بردارم
برمی‌گردم هنوزم را بردارم
۳۰ خرداد ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

تئاتر

تماس‌ها

09910794550