مرگی نه برای مرگ
از زبان مالخازار
"فقط گرسنه ام."
ناگهان از جا می پرم.
به خواب رفته بودم. تکیه زده بر دیواره ی معبد. مقابل تن سنگی یک قدیس. آن زمزمه چه بود؟ صدایش شبیه به او بود. گادفری.
به خود می لرزم. مدتیست
... دیدن ادامه ››
خون ننوشیده ام. اما انگار آنچه اکنون نیازش دارم، رفع عطش نیست. نمی توانم بنوشم. نه قبل از اینکه اندکی آرام بگیرم.
جسدی پوسیده. آنکه رستگار می کند. مرگ می دهد، اما نه برای مرگ. برای حیات. پر کردن آن حفره های خون آلود که کرم های انگلی در آن لولیده اند و از پوست و گوشت خورده اند و به استخوان رسیده اند.
آه، آن کلمات. نوشته شده با خطوطی لرزان در دفتر شومی که آن خون آشام، آدرین با خود حمل می کند. او که حالا پای قربانی شده اش را ناخواسته به دست آورده، اما در جنون، در ایمان بیشتر فرو رفته. با قاطعیت و عظمی راسخ تر.
او حالا در راهروهای یک دیوانه خانه در نوکتیرا قدم برمی دارد. خودم به گابریل پیشنهاد دادم از آمالثورا به اینجا منتقلش کند. می خواستم از گابریل دور باشد.
چرا؟
چون گابریل را به یاد لرد سابیس می اندازد؟
و من نمی خواهم این طور باشد، مهم نیست چه قدر خود را بی تفاوت نشان می دهم، وقتی گابریل از وحشت خورنده اش از لرد سابیس با من سخن می گوید.
و حالا گادفری.
دیشب مجنون تر از همیشه پشت درب های تالار آمده بود و فریادزنان خواسته بود مرا ببیند. از آتلور خواستم برود و آرامش کند.
چه بیهوده. گادفری به او نفرت می ورزد، در حالی که از او متنفر نیست. هر آنچه که به من نزدیک باشد، یا برایش قدیس می شود، مثل گابریل، یا پیام آور عقلانیتی که او نمی خواهدش.
نگهبان ها کشان کشان بردندش به معبد.
دور شده بود از اینجا، اما هنوز صدای فریادهایش را در گوش هایم می شنیدم.
نمی خواستم او را ببینم. نمی خواستم نزدیکش شوم.
مدتی به او نرم شده بودم، اما حالا دوباره خشمم به او شعله ور شده بود. نمی توانستم تحمل کنم که به مرز می رود. نزد آن راهبه ی ملعون، دختر گابریل، رزالی. نزد دخترش، نوه ی انگلی ملعون من و گابریل، لوسیندا. و نزد پطروس، پسر گابریل، راهب ملعونی که او را زمانی شکنجه داده بود تا انسانیت را به او برگرداند.
از هر سه شان نفرت دارم.
اما از گابریل نه.
او مثل یک سد مانع از این می شود که آن ها را به جهنم بفرستم.
و به همین سبب از گابریل هم خشمگینم.
آتلور می گوید گادفری نباید این گونه بین نوکتیرا و مرز در رفت و آمد باشد، اما نباید با زور او را مهار کرد.
از آتلور هم خشمگینم.
فراموش نکرده ام که آن شب چه طور داشت به گادفری می گفت که یا باید در نوکتیرا بماند یا در مرز.
چه طور جرات کرد؟
خشمگین. بله. اما بیشتر از آن، خسته. انگار توانی برای روحم نمانده تا با آتشش بر بقیه بتازم. پس به این معبد پناه آورده ام. جایی که آتلور در آن مردمان نوکتیرا را هدایت می کند. به فرمانبرداری از من و نپرستیدنم.
پورخند می زنم.
چه تناقض مضحکی!
فریاد. زمزمه ی گرسنگی در مغزم.
من آن شب به دیدن گادفری رفتم. صدایش دست از سرم برنمی داشت. آن شب چیزی در جنونش متفاوت از قبل بود. و این دلهره به جانم انداخته بود. مثل کرمی انگلی که دارد روی پوست می خزد و دندان های ریزش را اندک اندک در گوشت فرو می کند.
من آمدم اینجا. داخل همین معبد. همین جا که گادفری اکنون در تالار کناری اش در تابوتش آرمیده. با جسمی اشباع شده از داروهای آرام بخش. همین جا که تکیه داده بر دیوارش، صدای نفس های آهسته ی او را می شنوم.
من به دیدار گادفری رفتم. او که داخل تابوت با طناب بسته شده بود، مثل حیوانی آشفته و از نوشیدن داروهایی که راهب ها می خواستند به او بخورانند، سر باز می زد.
با دست به راهب ها اشاره کردم که بروند و به گادفری نزدیک شدم. موهای بلند سیاه و مجعدش به هم ریخته بود. پوستش رنگ پریده تر از همیشه بود. جای دندان هایش رو لب هایش مانده بود. کهربایی چشمانش کدر شده بود. پلک هایش کبود بود.
من کنارش نشستم. نگاهش کردم. با ترکیبی از خشم، انزجار و دلسوزی. گادفری که حالا دیگر تقلا نمی کرد و آرام گرفته بود، لحظاتی به من خیره شد. بعد چهره اش در هم رفت و اشک چشمانش را پر کرد.
گفت اتفاق وحشتناکی برایش افتاده. یک خون آشام بی مغز بی گناه را آهسته و زجرآلود تا دم مرگ برده و نمی داند او هنوز زنده هست یا نه.
همه چیز را با جزئیات برایم تعریف کرد. اینکه چگونه یک شاخه را در مغز نرم او فرو کرده و اینکه چگونه آن موجود با چشمان گنگ پرسشگرش به او خیره شده، انگار که بخواهد بفهمد چه معنایی پشت تمام این ها نهفته است. این انزجار و وحشتی که با خشونتی عریان هم آغوش شده.
من لحظاتی فقط به او نگاه کردم. بعد با صدایی آرام گفتم خون آشام های بی مغز گوشت لهیده ی نرم ندارند. جسم آن ها مثل هر خون آشام دیگریست. مثل هر خون آشام دیگر، برای کشتنشان باید سرشان را قطع کرد و جسدشان را به آتش کشاند. و آن ها آرام و معصوم نیستند. به هر موجود زنده ای که نزدیکشان شوند، حمله ور می شوند و او را از هم می درند.
گادفری اصرار کرد که این موجود با بقیه ی همنوعانش فرق داشت. من به او گفتم مجنون شده و باید دارو بخورد. او گفت می خواهد لرد سابیس را ببیند و درباره ی این موجود با او حرف بزند. گفتم ممکن نیست. لرد سابیس الان در وضعیت مساعدی نیست. او مجنون شده. و تو نیز. ملاقات دو مجنون با یکدیگر؟
و بعد رویم را برگرداندم و از او دور شدم، در حالی که صدایم می کرد و می خواست که بمانم و به او گوش دهم.
جسدی نرم و رستگار کننده.
او، آدرین می گفت. زمانی که به دیوانه خانه رفته بودم، برای ملاقاتش. از روی آن دفتر شومش می خواند. همان که می گوید متعلق به لرد سابیس است و حاوی رهنمون های رستگاری. دفتر، باز شده بر یک دستش. دست دیگر بالا رفته، با انگشتی که به آسمان اشاره می کند.
نرم و رستگار کننده. نیش هایی که فرو می روند و گوشت را می کنند. دردی که انتهای آن آرامش است. اما نه آرامش مرگ.
حفره های خون آلود به جای مانده از انگل ها پر می شوند.
مگس ها اطرافشان پرواز نمی کنند.
تعفن می رود.
لعنت به همه ی آن ها.
دستم را روی پیشانی ام می گذارم و آه می کشم.
آن ها می خواهند دنیا را به دیوانه خانه بدل کنند. اما کور خوانده اند.
جلویشان را خواهم گرفت.
شاید بعد از اینکه کمی دارو خوردم، اندکی خون نوشیدم و اندکی در تابوتم آرمیدم.
مرگی نه برای مرگ، بلکه برای حیات.
به خودم لعنت می فرستم.
چرا دارم این عبارات را تکرار می کنم؟