درد دارم، می خندم
از زبان ماتئو
خودم را از دست داده ام.
آن خودی که می توانست باشد، اگر هوا را با لذت داخل ریه هایم می کشاندم. اگر به درختان نگاه می کردم و سبز شدنشان در بهار را می دیدم، نه آن هنگام که برگ فرو می ریزانند و به
... دیدن ادامه ››
مرگ می روند.
بله، من از اول هم خودی نداشته ام.
سرورم، سابیس من هیچ گاه یک موجود زنده نبوده ام. یک فرشته نبوده ام. حتی یک دلقک هم نبوده ام. فقط درد بودم. رنج، عذاب. قطره اشک قیرآلودی که از قلب سیاه بر زمین ریخت.
و تو به خاطرش همیشه از من نفرت داشته ای.
تو از من نفرت داری.
چرا؟
چون دیدی آنچه می خواستی نابودش کنی، قلب سیاه، فقط تاریکی نیست، حیات می زاید؟
اما سرورم، من حیات نیستم. زنده نیستم.
من فقط چاهی عمیق پر از حسرتم.
تمام این سال ها من در تنهایی اشک می ریختم. قلب سیاه از من دور بود. در سینه ی تو. می خواستم سرم را بر آن بگذارم و فقط برای یک لحظه از سرما و ظلمات نجات پیدا کنم. اما هر بار فقط با نگاه سرد تو رو به رو می شدم.
در تاریکی می نشستم و فکر می کردم. به اینکه چه طور محبت تو را به دست آورم.
من در تمام این سال ها نفس نکشیدم. نسیم را بر پوستم حس نکردم. عطر گیاهان را نبوییدم. آواز پرندگان را نشنیدم. من فقط فکر می کردم و می آزمودم. هزاران راه حل عبث که به دیواری سنگی می خورد. به چشمان خاکستری روشن و بی روح تو که از پس پلک های سنگینت به من خیره می شد.
حالا سرورم، سابیس،
من اینجایم. بر سکوی نمایش. از میان پوست و گوشتم خون جاریست. لبخند می زنم و خوشحالم. این سوزش، این درد، رنج عظیم تری که در روحم می زی اد را کم می کند.
مخلوقاتت، آن ها جلو می آیند و کنارم خون می ریزند. اما من اهمیتی به آن ها نمی دهم.
هیچ گاه برایم مهم نبوده اند. آن ها نمی فهمند من چه حسی دارم. آن ها هیچ وقت آن قدر به تو نزدیک نبوده اند و آن قدر دور.
سرورم، تو عاشق آن ها بودی، مخلوقاتت. اما حالا شبیه به من هستی. برای تو حالا فقط قلب سیاه هست. همان طور که برای من.
شاید یک روز همه ی این ها بمیرند. این موجودات پست که فرزندانت می نامی. شاید آن کرم های انگلی محبوبت آن قدر داخلشان بلولند و از آن ها بخورند که دیگر چیزی از آن ها باقی نماند.
همان کرم هایی که من هر روز با دقت و عشق به آن ها غذا می دادم و می شستمشان.
همان ها که آتلور تو با بی رحمی سوزاندشان.
و به خاطرش هیچ گاه پشیمان نشد.
و تو او را، آتلور را به کنارت آوردی!
به او محبت کردی.
او را که کرم های انگلی نگون بختت را آتش زده بود. آن موجودات سفید و باریک نرم که بی اندازه شبیه من هستند. آسیب پذیر و در معرض مرگ. ویرانگر، بی آنکه بخواهند.
سرورم، سابیس،
دارم خون می ریزانم.
درد دارم.
می سوزم.
می خندم.
از چشمانم اشک جاریست.
قیرآلود.
و دل تو برای آن تنگ است، نه؟