یادداشتهایی بر تابوت عهد از نیل لبیوت (سید حسین رسولی)
نمایشنامهی تکپردهای The Mercy Seat نوشتهی نیل لبیوت -که میتوان آن را «جایگاه آمرزش» یا «تابوت عهد» ترجمه کرد، در یک پردهی ممتد با دو شخصیت، در مکانی واحد و زمانی واقعی در نیویورک رخ میدهد. این یک ساختار کلاسیک ارسطویی اما کوتاه است. این اثر از نخستین واکنشهای نمایشی به حادثهی ۱۱ سپتامبر است؛ بااینحال، متن دربارهی خود فاجعه نیست، زیرا آن رویداد صرفاً نقش موتور دراماتیک را دارد. درونمایهی محوری اثر رویکردی اخلاقی-مذهبی و انتقادی به زندگی مدرن دارد؛ از عنوان نمایش نیز پیداست که نویسنده بر زندگی گناهآلود امروز میتازد و خودخواهی فردی را نشانه میگیرد؛ خودخواهیای که حتی میکوشد از دل فاجعه برای مقاصد شخصی و فاسد بهره ببرد.
مردی سیوچندساله به نام «بن» روی کاناپهی آپارتمانی در نیویورک نشسته است و زنی چهلوچندساله به نام «اَبی» وارد میشود. گفتوگو با مسئلهی یک تماس تلفنی آغاز میشود: مرد باید به جایی زنگ بزند اما نزده است. زن تأکید میکند: «باید بتونی... زنگ بزن.» سپس روشن میشود بن از این کار طفره میرود و زن در نهایت به او میگوید: «این یک آزمایش بود.» ماجرا از میانه آغاز میشود و معلوم نیست چرا بن باید به به جایی تلفن بزند.
از بیرون، صدای آژیر ماشینهای
... دیدن ادامه ››
دولتی به گوش میرسد و بن از «حادثهای» سخن میگوید که به آیندهی او و اَبی مربوط است. اما بهتدریج روشن میشود که «تمام کشور» درگیر این حادثهی مرموز شده است. بنابراین آنها در دل یک «فاجعهی ملی» قرار دارند؛ فاجعهای که هنوز برای مخاطب آشکار نشده است.
نیل لبیوت تلاش میکند با استفاده از جزئیاتِ ناچیز فضای نمایش را در اتاق آپارتمان بسازد و از اسمهای بیربط -مثل اُدی مورفی بازیگر هالیوود در دههی ۱۹۵۰- بهره میگیرد. این جزئیات باعث افشای درماندگیِ شخصیتها میشود. آنها قهرمان نیستند؛ بلکه با مشکلات زیادی دستوپنجه نرم میکنند. نویسنده تلاش میکند در وسط این جزئیاتِ ناچیز، اطلاعات مهمی هم ارائه دهد: اَبی، چند سال از بن بزرگتر است و درآمد بیشتری دارد؛ سواد فرهنگی بیشتری دارد و میتواند مسائل را بهتر تحلیل کند.
نیل لبیوت میکوشد اطلاعات مهم را زیر انبوهی از خاطرات و حرفهای ظاهراً بیاهمیت پنهان کند. شخصیتها در یادآوری زمستانی در ورمونت غرق میشوند و به مسائل پیشپاافتاده میپردازند. در ادامه، ناگهان با مونولوگی طولانی و نامعمول از بن روبهرو میشویم.مونولوگی که در میان زنجیرهی جملات کوتاه پیشین، کاملاً غریب به نظر میرسد. این همان تکنیکی است که نمایشنامهنویسانی چون هرولد پینتر و دیوید ممت بهخوبی از آن بهره میبرند؛ مونولوگی که معمولاً هستهی اصلی ماجرا یا گذشتهی پنهان شخصیت را آشکار میکند.
بن میکوشد دربارهی خانواده، فرزندان و رابطهاش با دوستدخترش سخن بگوید؛ اینکه در این «آخرالزمانِ لعنتی» فرصتی طلایی به دست آورده است تا گذشتهی گناهآلود و خطاهایش را «پاک» کند. اَبی به او یادآوری میکند که خوششانس بوده که آن حادثه درست زمانی رخ داده که او اینجا بوده است. در همینجا، یکی از نکات مهم متن بهگونهای نامحسوس روشن میشود.
در این قسمت، بخش بزرگی از ماجرا مشخص شده و اکنون با تصمیم اخلاقی بن روبهرو هستیم. مردی که، به گفتهی اَبی، همواره میل به رابطه با رئیسش داشته است. اکنون تصمیمِ او این است که با خانوادهاش تماس بگیرد و خبر زندهماندنش را بدهد؛ اما در عین حال، گمان میکند «فرصتی طلایی» یافته تا گذشتهی آلوده و گناهان «کثیف» خود را پاک کند.
مشکل اساسی این است که بن نهتنها به خانوادهی خود خیانت کرده، بلکه با رئیس خود، اَبی، در رابطهای عاشقانه گرفتار شده است؛ رابطهای که از نظر قانونی نوعی رابطهی سلطهگرانه محسوب میشود و آشکار شدن آن، به اخراج هر دو میانجامد. در این میان، تمثیلهای مذهبی بهروشنی خودنمایی میکنند: بن سودای «پاک» شدن دارد و اَبی خود را «کثیف؛ مثل یهودا» مینامد. آنها حتی در مورد سنگ قبر بن نیز صحبت میکنند.
در نقطهی اوج کوتاه نمایش، اَبی از بن میخواهد اگر واقعاً دوستش دارد، به زن و فرزندانش تلفن بزند و حقیقت را اعتراف کند. ولی هر دو اذعان میکنند که قادر به انجام خواستهی دیگری نیستند. در این لحظه، درام اخلاقی لبیوت به تمامیت خود میرسد: دو انسان درگیر گناه، اسیر تردید و ناتوان از هر تصمیمی که بتواند نجاتآور باشد.
بلافاصله پس از درخواست اَبی، بن اعتراف میکند که در روز حادثه قصد داشته به او تلفن بزند و اعتراف کند دیگر تابِ پنهانکاری ندارد. او از اَبی میخواهد اکنون با هم به شهری دیگر بروند و همهچیز را پشت سر بگذارند.
اما نکتهی طلایی و تراژیکِ پایان نمایش همینجاست: بن هیچ تصمیمی نمیگیرد. در تردید و ناتوانیِ اخلاقی و عاطفیِ خود متوقف میماند و نمایش در همین بلاتکلیفی به پایان میرسد؛ گویی نتیجهی نهایی نه انتخاب، بلکه ناتوانی از انتخاب است؛ همان زندگی گناهآلود مدرن که نیل لبیوت طی تمام اثر به نقدش مینشیند. زندگیای که در آن توبه، کفاره و رستگاری ممکن نیست.