در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا: با غده ای در گلویم از زبان گادفری حالا کمی آرام گرفته ام. نه چو
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 20:51:09
با غده ای در گلویم

از زبان گادفری

حالا کمی آرام گرفته ام.
نه چون آن طور که سرورم مالخازار خواسته، افکار خودم را دور ریخته ام و افکار مورد علاقه ی او را در مغزم ریخته ام، بلکه چون گذاشته ام محتویات ذهنم ته نشین شوند.
چنگال هایم را برای لحظاتی از داخل جمجمه ام بیرون کشیده ام و دست از هم زدن مواد داخل ... دیدن ادامه ›› آن برداشته ام.

انگار حالا دارم می فهمم.
آنچه رنجم می دهد، چند گانگی ام نیست. نه اینکه نمی دانم به کدام سوی بروم. این است که می خواهم خودم را مجبور به انتخاب کنم. در حالی که شاید من خون آشام معلق ماندن بین مرزهایم، نه فرود بر یک زمین.

و من فکر می کردم، اگر تنها از یک چیز مطمئن شوم، که آن را به سان حقیقت بپذیرم، بالاخره آرام خواهم گرفت.
و شاید هم بگیرم. اگر آن حقیقتی تلخ باشد، شاید آرام بگیرم، با لبخندی اندوهگین اما تسلیم آلود.
و این پایان من خواهد بود.

حالا دارم می فهمم.
زندگی من به همین وابسته است. ندانستن. اطمینان نداشتن. اگر بر زمین سفت فرود آیم، ملول می شوم. من به احتمالات نیاز دارم.

و دیگر نمی خواهم لرد سابیس را ببینم. نمی خواهم او به من بگوید که آیا فکر می کند ما روح داریم یا نه. که اگر بمیرم، بی هیچ بازگشتی، واقعا چه بر سرم خواهد آمد.

بله، من نمی خواهم ببینمش. نه چون او مجنون است و من هم. پاسخ او چه از عقل باشد و چه از دیوانگی، مرا مچاله خواهد کرد.
من می خواهم بپندارم که ممکن است روح باشد و اگر نباشد، ممکن است چیز دیگری باشد. حتی شده توده ای کمرنگ از مه، سایه ای ضعیف.
چیزی که از ما به جا می ماند.

و من می خواهم به مرز بروم.
حالا دیگر مطمئن شده ام که نوکتیرا جای من نیست. و دلیلش فقط این نیست که از نوشیدن خون در جام ملولم، که دلم برای فرو بردن نیش در رگ تنگ است، و برای مراسم خون نوشی.

دروغ است اگر بگویم دلیلش فقط این هاست.
مساله هاله ای است که هر از گاه بر فرازم پدیدار می شود و می خواهد خود را به عنوان حقیقتی بر من غالب کند که از آن می گریزم.
که من سرورم مالخازار را از دست داده ام.

سینه ام سنگین می شود. دستم را بر قلبم می گذارم.
چه زمان آن اتفاق رخ داد؟
در کدامین لحظه بود که پیوندش با شاه گابریل آن قدر عمیق شد‌ که من به گوشه ای رانده شدم؟
و او فقط می خواهد کنارش باشم، چون برایش دشوار است بپذیرد که من برایش دیگر آن گادفری سابق نیستم؟
که دیگر حضورم برایش خالی از معنا شده؟

زمانی سایه ی من، تاریکی ام او را نگه می داشت.
حالا من برایش هیچ شده ام.
حالا فقط نور گابریل هست.
و او می ترسد این را بپذیرد.

و من به او دروغ خواهم گفت.
می گویم که بالاخره سر عقل آمده ام. که فرمانبردارش خواهم بود. که آماده ام به نوکتیرا خدمت کنم، و به او و آرمان هایش.
و از او می خواهم مرا به مرز اعزام کند تا ناآرامی ها را بخوابانم و مراقب اوضاع باشم.

از او فرار خواهم کرد.
قبل از آنکه به من نگاه کند و دیگر مرا نشناسد.

و من نفس می کشم.
اما با غده ای در گلویم که هر آن بزرگ تر می شود.

سرورم، مالخازار.
حسام? و محمد فروزنده این را خواندند
شادی ناجی و بامداد این را دوست دارند
در ابتدای اومدن به اینجا و دیدن دیوار نوشتتون فقط خوندم .... اما دوباره که سر زدم به اینجا و دیدم این بار خوووندم ..عمیق تر،درست تر ،با چشم دل .... و دلم میخواد بارها و بارها بخونم فقط به یک علت که به شکل عجیبی خودم رو در بطن نوشته میبینم .... من به دنبال پذیرش واقعیتی که بتونم آروم بگیرم هر چقدر تلخ هر چقدر مچاله کننده ...
البته عذرخواهی میکنم اگر بی ربط بوده برداشت من 🌹
شادی ناجی
در ابتدای اومدن به اینجا و دیدن دیوار نوشتتون فقط خوندم .... اما دوباره که سر زدم به اینجا و دیدم این بار خوووندم ..عمیق تر،درست تر ،با چشم دل .... و دلم میخواد بارها و بارها بخونم فقط به یک ...
شادی جانم،
اتفاقا خیلی ازت ممنونم که حستو واسم گفتی.
کامنتت یه چیزیو تو قلبم تکون داد.
چون یکی از دلایلی که می نویسم اینه که دغدغه های درونیمو با بقیه به اشتراک بذارم و وقتی می بینم یکی دیگه ام همون حسیو داره که من دارم، همون تقلا رو، انگار یه پل بین من و اون شخص ... دیدن ادامه ›› ساخته میشه.

هر کدوم از شخصیتای دنیای داستانیم، نوکترنال کتدرال یه تیکه از خودمن، اما گادفری بیشترین شباهتو به خود کلیم داره.
در واقع کتدرال با گادفری شروع شد.

وقتی بیست و هشت سالم بود، باورام واسم تبدیل به علامت سوال شدن و تو همین زمان بود که کتاب مصاحبه با خون آشامو ترجمه کردم و شدیدا با شخصیتاش همذات پنداری کردم، چون دغدغه هاشون شبیه دغدغه های خودم بود.
اونام مثل من سوال داشتن. راجع به خدا، شیطان، خیر، شر، مرگ، بهشت و جهنم.

تو اون دوران من حال بدی داشتم و فکر می کردم زندگیم تموم شده و فقط یه بدن متحرکم، اما این کتاب منو آروم کرد و باعث شد برم سراغ گوتیک نویسی و کم کم دنیای نوکترنال کتدرالو بسازم.

الان دوست دارم امید داشته باشم که مرگ واقعیت زندگی نیست، اما دنبال یه جواب قطعی ام نیستم.
پرسیدن سوالام تو دنیای داستانیم آرومم می کنه و از یه طرفم به خودم میگم اگه جوابا رو داشته باشیم، انگیزمون واسه ادامه دادن از بین نمیره؟
مثل شخصیتای داستان که تا وقتی به جوابا نرسیدن، میرن جلو. تا وقتی سوالا هستن، داستانم هست.
چقدر عجیب که من هم تواین بی سامانی تو این گمگشتگی دنبال همین سوالاتم دنبال مرگ،زندگی،خدا،مذهب،باور،خیر،شر،شیطان،فرشته وووو و مدام با خودم میگم شادی: رسیدن به جواب ناامیدت نمیکنه؟ غریبه نمیشی با عجایب خلقت و پیدا کردن واقعیت. قفل نمیشی تو مسیری که هستی،اواسط راهم از گفتن و پرسیدن سوالام میترسیدم اما امروز که اینجام و دنبال واقعیتم که حداقل فایده اش آرامش ذهن خودم و پذیرش باورهای خودمه، حتی اگه هیچ دستاورد مهمی از این ماجرا جویی نداشته باشم .
تو این روزا و شبا که تمام پیرامون پر شده از آدمکهایی که دنبال بهتر نشون دادن بدترین شرایط و حال خودشونن چرا من و ما هم بشیم مثل بقیه ... از دید من جهان هستی از همین داستانها و رویاها و افسانه ها تشکیل شده و شکل گرفته و هیچ اتفاقی اتفاقی نیست . اینکه من تو ماجراجویی ای خودم آدمهایی مثل شما با فرکانسی مثل خودم تو چند ساعت پیدا کنم این اتفاق اتفاقی نیست... این همون سرنوشت .. این همون باور .. من می‌خوام باورامو باور کنم ... مثل گادفری داستان شما.
قلمتون مانا و سبز ☘️☘️بگم چندین و چند بار خوندم دروغ نگفتم ...
همون طور که تو ماجراجویی هام تو این ... دیدن ادامه ›› چند ماه سعی کردم برای متوجه شدن موضوعی, قرآن رو چند بار بخونم با معنی و تمامش فقط ی کلمه اس... همون جایی که موسی روبه آسمون به خدا نه از سر طلب نه از سر لج و نه از سر دستور و خواسته ی خودش فقط میخواد که هر آنچیزی که از خیر براش نازل کنه ،بهش نیازمند و فقیر... این جمله عمیقأ من رو منقلب کرده شاید تکرارش حتی آرامش بده بهم ... ولی برای جواب سوالات لازمه یوقتایی خلاف جهت همه حرکت کنم
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید