با غده ای در گلویم
از زبان گادفری
حالا کمی آرام گرفته ام.
نه چون آن طور که سرورم مالخازار خواسته، افکار خودم را دور ریخته ام و افکار مورد علاقه ی او را در مغزم ریخته ام، بلکه چون گذاشته ام محتویات ذهنم ته نشین شوند.
چنگال هایم را برای لحظاتی از داخل جمجمه ام بیرون کشیده ام و دست از هم زدن مواد داخل
... دیدن ادامه ››
آن برداشته ام.
انگار حالا دارم می فهمم.
آنچه رنجم می دهد، چند گانگی ام نیست. نه اینکه نمی دانم به کدام سوی بروم. این است که می خواهم خودم را مجبور به انتخاب کنم. در حالی که شاید من خون آشام معلق ماندن بین مرزهایم، نه فرود بر یک زمین.
و من فکر می کردم، اگر تنها از یک چیز مطمئن شوم، که آن را به سان حقیقت بپذیرم، بالاخره آرام خواهم گرفت.
و شاید هم بگیرم. اگر آن حقیقتی تلخ باشد، شاید آرام بگیرم، با لبخندی اندوهگین اما تسلیم آلود.
و این پایان من خواهد بود.
حالا دارم می فهمم.
زندگی من به همین وابسته است. ندانستن. اطمینان نداشتن. اگر بر زمین سفت فرود آیم، ملول می شوم. من به احتمالات نیاز دارم.
و دیگر نمی خواهم لرد سابیس را ببینم. نمی خواهم او به من بگوید که آیا فکر می کند ما روح داریم یا نه. که اگر بمیرم، بی هیچ بازگشتی، واقعا چه بر سرم خواهد آمد.
بله، من نمی خواهم ببینمش. نه چون او مجنون است و من هم. پاسخ او چه از عقل باشد و چه از دیوانگی، مرا مچاله خواهد کرد.
من می خواهم بپندارم که ممکن است روح باشد و اگر نباشد، ممکن است چیز دیگری باشد. حتی شده توده ای کمرنگ از مه، سایه ای ضعیف.
چیزی که از ما به جا می ماند.
و من می خواهم به مرز بروم.
حالا دیگر مطمئن شده ام که نوکتیرا جای من نیست. و دلیلش فقط این نیست که از نوشیدن خون در جام ملولم، که دلم برای فرو بردن نیش در رگ تنگ است، و برای مراسم خون نوشی.
دروغ است اگر بگویم دلیلش فقط این هاست.
مساله هاله ای است که هر از گاه بر فرازم پدیدار می شود و می خواهد خود را به عنوان حقیقتی بر من غالب کند که از آن می گریزم.
که من سرورم مالخازار را از دست داده ام.
سینه ام سنگین می شود. دستم را بر قلبم می گذارم.
چه زمان آن اتفاق رخ داد؟
در کدامین لحظه بود که پیوندش با شاه گابریل آن قدر عمیق شد که من به گوشه ای رانده شدم؟
و او فقط می خواهد کنارش باشم، چون برایش دشوار است بپذیرد که من برایش دیگر آن گادفری سابق نیستم؟
که دیگر حضورم برایش خالی از معنا شده؟
زمانی سایه ی من، تاریکی ام او را نگه می داشت.
حالا من برایش هیچ شده ام.
حالا فقط نور گابریل هست.
و او می ترسد این را بپذیرد.
و من به او دروغ خواهم گفت.
می گویم که بالاخره سر عقل آمده ام. که فرمانبردارش خواهم بود. که آماده ام به نوکتیرا خدمت کنم، و به او و آرمان هایش.
و از او می خواهم مرا به مرز اعزام کند تا ناآرامی ها را بخوابانم و مراقب اوضاع باشم.
از او فرار خواهم کرد.
قبل از آنکه به من نگاه کند و دیگر مرا نشناسد.
و من نفس می کشم.
اما با غده ای در گلویم که هر آن بزرگ تر می شود.
سرورم، مالخازار.