جوشش ایمان
از زبان اِلَیرا
دستش هنوز گرم بود؟
در چادر سیرک هستم. ماتئوی دلقکفرشته دارد اجرا می کند. اما حالا نه با لب هایی خندان، با چهره ای مات و نگاهی عمیق و مرطوب.
و تماشاگران در سکوت به او خیره شده اند.
دو دلقک با صورت هایی پوشیده او را به سمت یک گیوتین می آورند. او هر شب این نمایش را به صحنه
... دیدن ادامه ››
می برد و من هر شب تماشا می کنم. می بینم که چه طور می گذارد تیغه ی تیز سرش را از تن جدا کند.
سری که پایین می افتد. صدای برخوردش با کف چوبی سکو. چشمان یخی ای که به نقطه ای نامعلوم خیره می ماند.
و من نگاه می کنم.
انگار که رازی در این نمایش نهفته که باید کشف کنم.
و به ناگاه انگار چیزی به من الهام می شود.
خودم را می بینم. بسته شده به یک تیر چوبی. نگاهم رو به بالا. قطرات اشک در چشمانم. لبخند بر لبانم.
درد هست. و ترس.
جسم و روحی از هم گسیخته.
اما چیزی در درون من کامل شده و حالا دارم به بالا می روم.
صحنه از برابر چشمانم محو می شود. دوباره سر قطع شده ی ماتئو را می بینم. این بار چشمان یخی اش به من دوخته شده. از جایم بلند می شوم. بین صندلی ها به حرکت درمی آیم و به سمت سکو می روم.
کنار تن بی سر او می نشینم و دستش را می گیرم. نگاه تماشاچیان را بر خودم حس می کنم. و گرمای دست ماتئو را.
خاطره ای در ذهنم زنده می شود.
دست های والدینم، وقتی بدنشان از خون خالی شده بود.
سرد بودند.
بلند می شوم و به سمت سر می روم. آن را برمی دارم و روی گردن ماتئو می گذارم. و می بینم که چه طور پوست و گوشت در پیوندی فرازمینی به هم وصل می شوند. نگاه مات و خالی ماتئو دوباره از حیات پر می شود.
زمزمه می کنم:
"این نیروی قلب سیاه است."
ماتئو با صدایی خشک جوابم را می دهد:
"بله."
رو به روی تماشاچیان می ایستیم. آن ها بلند می شوند. دست هایشان را به حالت دعا مقابلشان می گیرند و چشمانشان را می بندند. آن ها قلب سیاه را صدا می زنند.
دقایقی بعد چادر از تماشاچی ها خالی شده و فقط من هستم، ماتئو و دلقک های همکارش و لورنس که از پایین سکو به من نگاه می کند.
با چهره ای در هم رفته و گونه هایی برافروخته. با نگاهی که نمی دانم ایمان در آن می جوشد یا خشم به آن.