عالمی ساخته ام ؛ هیچستان!
که در آن
می گویم ، می گریم ، می خوانم ...
دست بر شانه من می نهد او
من، یک دست، شَوَم، حلقه به دورش گیرم
این همان است
"خیال"
خلق یک عالم ناب!
که در آن
من و او
بنده و مخلوقِ همیم
یار و تنها سببِ بودنِ هم
عاشقِ عشقِ محال
معبد و عابد و معبود ندارد، آنجا
بند
... دیدن ادامه ››
، عشق است در آن و
پُرِ از ، معشوق است
سرپناهی که
من و او ، همه ی ما
به آن، نام نهادیم ؛
"خیال"
و چه شیرین ،
و چه تلخ،
و چه زشت و زیبا ،
پشت پرچین نگاه همگان ،
عالمی در گذران است و فقط
لرزشِ چشم،
بداند ؛
سببِ خیسی و باران نگاه...آه!