در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا: در جنگل، و در کلیسا از زبان گادفری صدای خش خش برگ ها. در این نق
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 17:07:47
۱۹ مهر ساعت ۱۴:۳۹
در جنگل، و در کلیسا

از زبان گادفری

صدای خش خش برگ ها.
در این نقره ای مهتاب فقط می توانم زرد و نارنجی و قرمز تند آن ها را در ذهنم تصور کنم، از آن هنگام که یک انسان بودم.

پاییز.
حیاتی که کم کم دارد می میرد و اشک های سوگواری اش از آسمان به زمین می ریزند.

آمده ام شکار کنم. چیزی که جسمم می طلبد و روحم ... دیدن ادامه ›› پس می زند. چرا نمی توانم فقط از یک جام خون بنوشم و آرام بگیرم؟
نیش هایم رگ تپنده ای را طلب می کنند که پر از خون جوشان است.

در حالی که پیش می روم، صدای خش خشی را بر برگ های ریخته بر کف جنگل می شنوم که از آن قدم های خودم نیست.
می ایستم. سرم را آهسته به سویش برمی گردانم و او را می بینم.
یک خون آشام بی مغز است.
نه از آن نوع باستانی.
پوست صورتش هنوز صاف و لطیف است.
او سن زیادی ندارد. تازه تبدیل شده.

نزدیکش می روم.
به چشمان سبز خاکستری اش که هنوز رنگ حیات انسانی را دارند، نگاه می کنم.
و به دهان بازش که خون از میان آن جاریست.
صدای خس خس از گلویش بلند می شود.

او یک زن است.
می توانم در نور مهتاب خوب ببینمش.
موهای بلند صاف به رنگ قهوه ای روشن که روی شانه هایش ریخته اند.
یک ردای خواب طوسی روشن که به لباس دیوانه خانه یا زندان شبیه است.

و در نگاه او،
آن فقدانی نیست که در وجود خون آشام های بی مغز کهن می بینم.
شاید این دردناک تر باشد.
درکی که دارد از جسمش بیرون می لغزد.
و او نمی تواند جلوی آن را بگیرد.

یا شاید هم این تنها یک توهم برای من است.
درک خیلی وقت است که رفته.
آن هنگام که خون بدل کننده اش در رگ هایش جاری شده.
و چه کسی او را بدل کرده؟
معشوقش؟
به این امید که او را برای همیشه نزد خود نگه دارد؟
و هنگامی که خون تاریک را نفرینی بر او دیده، توانش را نداشته که او را بکشد و فقط او را در جنگل رها کرده.

یک قدم به من نزدیک تر می شود.
دهانش را بازتر می کند.
غرشی از اعماق گلو.
دندان های نیشی که به سوی گردنم می آیند.

با یک حرکت خودم را به پشتش می رسانم و یک دستم را محکم دورش حلقه می کنم و با دست دیگر یک بطری پر از خون را از جیب ردایم بیرون می آورم و چوب پنبه اش را می کنم و لبه اش را بر دهان این موجود می گذارم و به او می نوشانم.

و او با ولع می نوشد.
به صدای پایین رفتن خون در گلویش گوش می کنم.
و وقتی بطری خالی می شود، آن را بر زمین رها می کنم و خون آشام را به سمت خودم برمی گردانم.
خون آشام.
برایم عجیب است که این موجودات را خون آشام بنامم.
انگار که نمی توانم آن ها را چیزی بدانم که خودم هستم.
و با این حال آیا اکنون او شبیه من نیست؟
با گونه هایی که اندکی از خون‌نوشی سرخ شده و نگاهی که زنده تر از قبل است و دهانی که حالا بسته شده و خون طلب نمی کند؟

اما او مرده.
نه مثل من.
به شیوه ی دیگری.
و این را نمی داند.
و من به خاطرش رنج می کشم.

من فقدان را می بینم.
و او نه.
باری که مسئولیتش به جای او بر دوش من افتاده، بی آنکه بخواهم.

دوست دارم او را به کلیسا ببرم.
در آن اتاق که دیوارهایش پر از آینه کاریست و انعکاس نور شمع ها بر آن برای عبادتگران انسان بهشت است و برای خون آشامان شکنجه.

مجسمه های خدایان درگذشته در وجود او چه خواهند دید؟
ارواح به دام افتاده در آن تن های سنگی با چه دعایی می توانند رستگارش کنند؟

آن ها خود ملعونند.
جاودانگانی که مرده اند.
و توسل عبادتگران به پایشان چون نیش کنایه ایست که بر قلبشان فرو می رود.

اما این موجود،
او کلیسا را نمی خواهد.
او چیزی از تباهی و رستگاری نمی داند و نه در ترس از یکیست و نه در طلب دیگری.

برای او همین جنگل کافیست.
یک گور زیر برگ ها، به جای قبری در قبرستان پشت کلیسا.
و صدای پرندگان شبانه، به جای زنگ ناقوس ها.

در حالی که نگاهش بر من خیره مانده، رویم را برمی گردانم و از او دور می شوم.
خس خس ملایمی از گلویش بلند می شود.
دارد صدایم می کند؟

و بخشی از من می خواهد که نزدش بماند.
اما کلیسا مرا به خود فرا می خواند.
مردگانی که کابوس مرگند و پرستش می شوند.
و زندگانی که نفرین ابدیتند و می پرستند.