زمزمه باران
روزی از روزهای سرد زمستان
در این سیاهی بیکران، زمان همچون خنجری زنگزده، در رگهای هستیام فرو رفته است.
پنجمین روز است؟ یا پنجاه و پنجمین؟
دیگر شمردن روزها، هدر دادن قطرههای باقیمانده از امید است.
هر روز، پژمردهتر از دیروز، در این خلوتگاه وهمآلود میگذرد؛ گویی در آینهای شکسته، تصویر یکنواختی از خود را تکرار میکنم. نه نوری میتابد، نه صدایی میرسد، جز سکوتی سنگین که بر سینهام
... دیدن ادامه ››
سنگینی میکند.
ناگهان، نوایی میشنوم؛
صدای باران… بسان اشک آسمان، بر گونههای خاکی روحم میغلتد. گویی باران، با لطافت یک نوازش، بر طبل دلتنگی در اعماق وجودم میکوبد. گوشهایم را به این زمزمهی حیات، میسپارم؛ به این نوید رهایی از بند سیاهی.
آیا این، طلوع بهار است؟
آیا سرمای جانسوز، به تاریخ پیوست؟
صدای کلاغها، چونان سایههایی شوم، در گوشم میپیچد. یادآور وعدههای دروغین و امیدهای بر باد رفته.
کلاغها، هرگز حقیقت را گفتهاند؟ نه…
این صداها، تنها پژواک تردید و بدگمانیاند؛ زمزمههایی از ناامیدی که در گوشم طنین انداز میشوند.
در این خلوتگاه سرد و بسته، دریچهها به سمت بیرون، چشمانی نابینا شدهاند خیره به تاریکی. صدای پرندگان خوشخوان، به گوش نمیرسد؛ گویی موسیقی حیات، از این خانه رانده شده و سکوت، همچون ماری خفه کننده، دور گردنم پیچیده است.
دوباره، امیدم در گردابی از سیاهی، غرق میشود. دوباره، در این چرخهٔ تکراری اسیر میشوم: مبل، سیگار، مطبخ، چای، سیگار، تخت… و افکار موهوم، همچون پروانههایی سرگردان، در ذهنم میچرخند.
این آشوب فکری، آرامم نمیدهد؛ انگار در قفسی از اندیشه، به زنجیر کشیده شدهام.
باید نوشت …
آری … باید این مغز را از این آشوب فکری رهانید. اما با کدام قلم؟
قلمم، همچون روحی خسته، جوهرش را پس داده و رمقی برای نوشتن ندارد.
کدام کاغذ؟
تمام کاغذهای خانهام، سیاه از خاطرات دلمرده، دیگر جایی خالی برای نوشتن ندارند.
نگاهم به سمت میز سُر میخورد؛
تلفن همراه، که جز خاصیت همراهی، دیگر چیزی برای ارائه ندارد.
مهم نیست … برنامهٔ یادداشت را باز میکنم و دوباره مینویسم…
شاید بتوان تبدیل کرد، این سیاهی را به رنگ، این سکوت را به صدا و این وهم را به واقعیت.
پس از نو مینویسم...
مصطفی تیموریان