هیولای رقت آلود و طلب بخشش
از زبان پطروس
او آنجا بود.
در میان انسان ها و خون آشام ها.
مثل یک فرشته ی در هم شکسته.
و من به سویش رفتم و او را گرفتم.
از او پرسیدم چرا به اینجا آمده.
چه پرسش بی معنی ای.
حالا مقابلم نشسته.
پشت یک میز دایره ای.
در
... دیدن ادامه ››
اتاق نیایش.
اطرافمان مجسمه های خدایان خون آشام درگذشته با چشمانی بی روح نگاهمان می کنند.
او خون نوشیده.
و چهره ی درمانده اش دوباره سرد و آرام شده.
او، پدرم گابریل.
چشمان آبی روشنش را به من می دوزد.
"پطروس، باید درباره ی این وضعیت با تو حرف بزنم."
چه خونسرد کلمات را ادا می کند.
انگار همان موجودی نیست که دقایقی پیش در حصار اسیر شده بود.
در حال تغذیه شدن از همان چیزی که آن را مایه ی تباهی می داند.
که ممنوعش کرده.
که برایش خون ریخته.
دستانش را به سیاهی آلوده کرده.
و با این حال او اینجاست.
با نوری سپید که از وجودش ساطع می شود.
انگار که حق دارد هر آنکه را از قانونش سرپیچی می کند، به عدم رهسپار کند.
دستانم را دور جام خونم محکم می کنم.
"دقیقا درباره ی چه می خواهید با من حرف بزنید، سرورم؟"
با شنیدن سردی صدایم دوباره اندکی درماندگی بر چهره اش می نشیند، اما بیشتر دلسوزی است و نگاه بالا از پایین.
خشم در درونم می جوشد.
گابریل:
"گوش کن، پطروس.
من و مالخازار هر کدام دید خودمان را به خون داریم و با این حال سعی داریم از آشوب و جنگ دوری کنیم."
پوزخند می زنم.
"آه، بله. با همان پیوند کثیفی که بینتان بسته شده."
او حرفم را ناشنیده می گیرد.
"تو هم می توانی با دید خودت زندگی کنی. می توانی مکتبت و پیروانت را داشته باشی.
اما نباید کاری کنی که دو پادشاهی مورد تهدید قرار بگیرند."
عضلات صورتم سخت می شوند.
"شما هر کاری صلاح می دانید، انجام می دهید و من نیز هر کاری که صلاح بدانم، عالیجناب."
گابریل با لحنی سرزنشگرانه:
"پطروس!
عاقل باش. مثل یک کودک رفتار نکن.
می خواهی به خاطر کینه ات از من سیل خون راه بیندازی؟
به رزالی و لوسیندا فکر کن.
به خون آشام ها و انسان هایی که تحت سرپرستی ات هستند."
دوباره پوزخند می زنم.
"همان ها که شما را به زانو درآورده بودند و داشتند خون انسان به خوردتان می دادند؟"
لب هایش را به هم فشار می دهد.
"اینکه از چنین چیزی لذت می بری، فقط نشان می دهد که چه قدر رقت آلود هستی."
این بار خشم و درد با هم درونم می جوشند. دستانم را مشت می کنم.
"من همان کسی هستم که همیشه او را نادیده گرفته اید.
اما این بار این طور نخواهد بود.
خون آشام های من می توانند بی هیچ محدودیتی خون انسان بنوشند.
ما کمتر از شما هستیم، اما قوی تر.
و اراده ای داریم که شما ندارید.
میل به آزادی."
به سمتم خم می شود. با چهره ای قاطع.
"پطروس، تو نمی فهمی داری چه می گویی. ما می توانیم مشکلات شخصی ای که بینمان هست را حل کنیم. لازم نیست این را به یک جنگ تبدیل کنی."
من:
"آه، مشکلاتمان را حل کنیم؟
چیزی برای حل شدن نیست، پدر.
من هیچ وقت کاملا برای شما وجود نداشته ام.
همین که زنده باشم و نفس بکشم، برایتان کافی بوده.
اما روح مرده ام؟
قلبی که زیر پا له کردید؟"
دستانم می لرزند. صدایم می شکند.
"من برایتان یک بارم که نه می توانید روی شانه حملش کنید و نه آن را به رودخانه بیندازید تا از شرش راحت شوید."
دهانش نیمه باز می ماند. گونه هایش سرخ می شوند. و چشمانش پر از اشک.
"شاید من همین باشم، پطروس.
اما نمی خواهم این طور بمانم. من می خواهم تغییر کنم.
نمی توانم از دستت بدهم."
چیزی در سینه ام می لرزد. نمی خواهم او را این طور ببینم. می خواهم دوباره همان چهره ی سرد و آرام را به خودش بگیرد.
دستش را به سمتم دراز می کند و با لحنی محبت آمیز و نرم، در حالی که چشمانش را به من دوخته:
"بیا مسائل را با همدیگر حل کنیم. نزد هم اعتراف کنیم. بگوییم چه دردی در رگ هایمان می جوشد. درون همدیگر را ببینیم."
کمی مکث می کند.
"پطروس، من حالم خوب نیست.
درباره اش به آریل می گویم. به دومینیک مورن. به مالخازار.
اما چرا به تو نگفته ام؟
چون هنوز در ذهنم تو همان فرزندی هستی که ترک گفتم تا بروم رستگاری را پیدا کنم؟
انگار که نمی توانم این نفرین را بشکنم.
اما نمی توانم بگذارم این طور بماند.
و من افکار تاریکی دارم، پطروس.
انگار که می خواهم به چیزی چنگ بزنم که خون را از دستانم بشوید، اما در عوض مرا در خون غرق می کند.
این هاست که مرا از تو دور می کند.
اما پطروس،
من می خواهم فقط شاه آمالثورا باشم و مردی که خانواده اش، فرزندانش را دوست دارد. یک پدر."
صورتش در هم می رود.
"لطفا کمکم کن که بتوانم."
لحظاتی فقط به او نگاه می کنم. به چهره ی درد کشیده اش. حرف های رنج آلود او، نه دروغ نیستند، اما باز هم به همان حقیقت وصلند. او فقط نگران است که من بمیرم.
و من می خواهم که او بفهمد.
که چه حسی داشتم وقتی فقط یک کودک خردسال بودم و او من و خواهر و مادرم را رها کرد و رفت.
سال های سال دور از او.
مادری که مرد و پدرم حتی به خودش زحمت نداد برگردد تا در کنارمان سوگواری کند.
و انگل هایی که با لوی به جان من و راهبانم انداختند تا فقط مرا از هیبت شکنجه گر خون آشامان دربیاورند.
و حالا او، پدرم آمده است تا از نور تاریک و کثیف درونش به من بگوید و انتظار دارد من با شنیدن اعترافات منزجر کننده اش همان کنم که او می خواهد؟
انگار که اگر بدانم او چه هیولای رقت آلودیست، می توانم ببخشمش.
حرف می زنم. با صدایی که نه سرد است و نه گرم.
"با شما صحبت می کنم.
درباره ی گذشته. و اکنون.
و در مورد وضعیت پیش آمده،
با فرستادگان آمالثورا و نوکتیرا مذاکره می کنم.
سعی می کنم بدون آشوب حلش کنم."
احساس می کنم حقیرم.
اما چه چاره ی دیگری دارم؟
نمی توانم برای زجر دادن پدرم، رزالی و لوسیندا را به کشتن بدهم. و تمام کسان دیگری که در پناهم زندگی می کنند.