گادفری در حالی که چشمان کهربایی اش برق می زند.
"اگر بلا هم باشم جانم،
می خواهم بلایی باشم که خونت را گرم می کند."
کمی مکث.
"می دانی عزیز جان،
یک صحنه در ذهنم آمد.
تصور کن جایی در داستان کتدرال،
پطروس از درگیری با دو پادشاهی سر باز زده و تعدادی از خون آشامان پناهگاه مرزی اش را به دو قلمرو تسلیم
... دیدن ادامه ››
کرده.
شب او با حالی که انگار احساس تحقیر دارد،
پشت چنین میزی نشسته.
و من، گادفری تسکینش می دهم.
به او می گویم لازم نیست حتما مثل یک قهرمان بجنگد و بمیرد تا احساس بزرگی کند.
نفس کشیدن و لذت بردن از زندگی ابدی تاریک هم خود نوعی افتخار است.
بعد دستش را می گیرم و او را روی میز می آورم و به او خون خوک می دهم.
او با لبخندی آرام می گوید تو آرامم می کنی گادفری،
اما من نمی توانم از فکر کارهایی که در گذشته با تو کردم، دربیایم.
و من با لبخندی نشاط بخش و اندک شیطنت بار می گویم،
آه پطروس،
شاید من هیچ وقت نتوانم تو را ببخشم.
اما هنوز می توانم روی این میز با تو قدم بزنم و خون بنوشم و از تاریکی مشترکمان لذت ببرم."