همایون غنیزاده در تازهترین پروژه تئاتریاش، فضایی نامتعارف از یک موقعیت انسانی میسازد که کمابیش یادآور «شازده احتجاب» گلشیری است. یکی از همان شازدههای رو به انحطاط دودمان قجری که روزهایش را با گوشهنشینی در اندرونی سپری میکند و برای جبران ناکامیهای فزایندهاش در عرصه زندگی، ابایی از عملی کردن هر شکلی از خشونت نسبت به زیردستانش ندارد. اما فرجام کار این موجود سترون، طردشدگی از جانب جامعه است. پس جای تعجب نخواهد بود که در این جغرافیای جدل، شاهد اشیا و آدمهایی باشیم که دوره و زمانهشان سپری شده اما همچنان مورد استفاده قرار میگیرد. وقتی از رادیو، صدای «فردی مرکوری» و برنامه «گلها» پخش میشود میتوان حدس زد که تقابلی مابین سنت و تجدد در این خانه در جریان بوده و مشخص کردن تاریخ دقیق حوادث تا حدودی دشوار. به نظر میآید زمان برای افراد این خانه، سیر طبیعی خود را از دست داده و دچار سکون و ایستایی است. از این باب میتوان گفت هر چند روایت اجرا در باب تاریخ معاصر روبرو است اما فضایی که بازنمایی میشود به مثابه امری گنگ و نامتعین، نشانی است از درهمآمیزی زمانها. توگویی روند تاریخی متوقف شده و دوران قاجار تا امروز ادامه یافته است.
همایون غنیزاده در مقام نویسنده و کارگردان، ترجیح داده از مناسبات تولید تئاتر که در دهه نود شمسی پی میگرفت فاصله بگیرد و بیان شخصی این روزهایش را بر صحنه احضار کند. نوعی از زیباشناسی که بر بازیگران توانایی که در این سالها با او کار کرده و به نوعی تربیت شدهاند استوار است. همان افراد با استعدادی که چهره چندان شناختهشدهای نیستند و صادقانه دل به کار جمعی تولید تئاتر دادهاند. از یاد نباید برد که در دهه نود شمسی، سالن مجهزی همچون تالار وحدت در اختیار همایون غنیزاده بود و بسیاری از چهرههای مطرح تئاتر و سینما در اجراهای او حضور داشتند. اجراهای آن دوره هزینه هنگفتی را طلب میکرد و بر صحنه آوردنشان برای بسیاری از کارگردانان تئاتر ممکن نبود. اما امروزه، دوران دیگری فرا رسیده و مناسبات دیگری آغاز شده است. بنابراین فاصله گرفتن از تئاتر بدنه، زیباشناسی متفاوتی را ضرورت میبخشد که همایون غنیزاده مدتی است سعی دارد آن را به واسطه شیوه تولید تئاترهای که در فضاهای نامتعارف بر صحنه میآورد تحقق بخشد. در این شکل از تولید تئاتر، تمرینهای طولانی مدت و خصلت آزمایشگاهی، اهمیتی ویژه یافته و به تبع آن، ارزش افزودهای قابل اعتنا برای کلیت تئاتر کشور حاصل میشود. گواه این مدعا تماشای نمایشی است که این شبها دور از هیاهوی سالنهای رسمی شهر در «کارگاه تئاتر همایون غنیزاده» بر صحنه است و مفهوم «در خانه بودن» را یک بار دیگر برای اغلب تماشاگران این اجرا زنده میکند. یک خانه قدیمی با اصالت که صمیمیت و غریبگی را به شکل توامان به تماشاگران انتقال داده و تجربه متفاوتی از «تماشاگری» را امکانپذیر میکند. به هر حال کلانشهری چون تهران با تمامی مکانها و محلاتش، واجد فضاهای مسکونی متکثری است که میتواند یک اجرای نامتعارف تئاتری را ممکن کرده و رابطه اجراگران و تماشاگران را سهولت بخشد.
همانطور که گفته شد اجرای «دیوانه خانه زری بوره» یک گسست زیباشناسانه در روند کار هنری همایون غنیزاده محسوب میشود. حتی انتخاب یک خانه قدیمی که به دست بورژوازی مستغلات تخریب نشده تاکیدی است بر این فاصلهمندی از منطق سرمایه. وقتی فضای اندرونی یک عمارت رو به زوال که محل تلاقی تضادها و تنشهای یک خاندان قجری است به عنوان محل اجرا انتخاب میشود تاکید کارگردان به درستی این خواهد بود که دوران این شکل از سبک زندگی به سر آمده و مقاومت شازدهجماعت در مقابل تغییرات بنیانافکن تجدد، امری است مبتذل. به واقع که این لجاجت در مقابل امواج تحول دنیای مدرن چیزی نیست به غیر از تمنای محال بازتولید مناسبات اقتدارگرایانه پیش از این. پس میتوان گفت شیوه اجرایی «دیوانه خانه زری بوره» چه در اجرا و چه در انتخاب محل اجرا، گسستی است از مناسبات پرهزینه تولید تئاتر. همان تئاترهایی که بر صحنه آمدنشان بازتولید وضعیت موجود و تدوام سیطره تهیهکنندگان و اسپانسرهای مالی بر گروههای اجرایی است. آن بنگاههای مالی که با منطق انباشت سرمایه تصمیم میگیرند کدام چهره شناختهشده بر صحنه آید و به چه سیاق بازی کند. نتیجه این فرآیند سرمایهسالار، به محاق رفتن استقلال هنری گروه اجرایی و اهمیت روزافزون منطق سرمایه است.
به لحاظ اجرایی همایون غنیزاده ترجیح داده با چیدن صندلیهای قابل حمل، دور تا دور این اتاق قدیمی و با اصالت، تماشاگران را به ضیافتی دعوت کند که تماشایی و هراسانگیز به نظر میرسد. در این آیین تماشا میتوان به صراحت مشاهده کرد که چگونه خشونتی پنهان در تار و پود این خانه تنیده شده و همه چیز را از معنا تهی کرده است. این شکل حضور در صحنه، پایانی است بر فاصلهمندی اجراگران با تماشاگران. همه چیز با وضوح تمام مقابل دیدگان تماشاگران به وقوع میپیوندد و بهت آنان را از روابط انسانی این جماعت موجب میشود. قصه نمایش مربوط است به مناسک تکرارشوندهای که شازده، مراد و خسرو ترتیب میدهند تا نظم خانه از نو برقرار شود و ادامه وضعیت موجود ممکن شود. عروسکی که بر صحنه است و به نوعی بدن زری بوره را بازنمایی میکند اتصال این سه نفر با گذشتهای است باشکوه که دیرزمانی است زمانهاش سپری شده است. زری بوره فیگوری است مهم که میلهای سرکوبشده را آشکار میکند و محافظت از جسم در حال پوسیدنش همچون امکانی برای میلورزی شازده و ادامه دادن وضعیت شازدهبودن عمل میکند. در این بین، هر کدام از شخصیتها میبایست علاوه بر هویت خویش، به وقت بازی هر روزه، بار دیگر، نقشی تازه اجرا کنند تا منطق بازی چنان ادامه یابد که بهانه این شکل از زیستن اشرافمنشانه مهیا شود. در این میان بازیگرانی چون ایمان فتاحی، حمیدرضا کوهرنگ و امیرعلی بهبهانی به ترتیب نقش مراد، شازده و خسرو را بازی میکنند و با مهارت از پس نقش خویش برمیآیند. مراد با آن هیبت نوکرمابانه، از ابتدا تا به انتهای نمایش، میان نوکری و سرکشی در نوسان است. مردی پا به سن گذاشته که عمر خویش را در این عمارت مستهلک اشرافی هدر داده و عاشق صدای فردی مرکوری است و ملالزده از برنامه گلهای رادیو. او مدام عرض و طول صحنه را قدم میزند و پردهها را باز و بسته میکند. از نظر او آبانبار آلوده است و پاکیزگی بدنها ناممکن. یکی از صدها رعیتی که سرنوشت، مسیر زندگی آنان را به خلوت شازدههای بیکفایت قجری کشانده و نابود کرده است. در مقابل اما بازیگری چون امیرعلی بهبهانی است که با حضوری متناقضنما، گویا فرزند زری بوره است و در غیاب مادرش، با پوشیدن لباسهای زنانه، گاهی اوقات که شازده خود را به تغافل زده، نقش زنانه مادرش را مقابل شازده اجرا میکند. خسرو را میتوان همان انسان مطرودی دانست که مجبور است بنابر شرایط پیچیدهای که در آن زندگی میکند، نقش جنسیتی خویش را تغییر داده و زنانه یا مردانه شود. از این منظر، میتوان گفت این فرد، کار سختی در پیش دارد و در طول اجرا، توانسته این حضور دوگانه را به خوبی تفکیک و اجرایی کند. حمیدرضا کوهرنگ، با فیزیک بدنی منحصر به فردی که دارد، بهترین انتخاب برای نقش شازده است. مردی بوالهوس که اطرافش را به خوبی تشخیص نمیدهد و مشکل ادراکی دارد و دیگران را به درستی نمیشناسد. جالب آنکه وقتی این بازیگر در مقام شازده از تختخواب پایین آمده و مشغول عقوبت کردن خسرو میشود، اجرا وجه تماشاییتری یافته و فضامند میشود. به نظر میآید نیمه اول اجرا، با روایتی کمابیش ایستا و تکرارشونده مواجه هستیم که میتواند موجب ملال و سردرگمی تماشاگران شود. اما از جایی که شازده پا بر زمین گذاشته و قضاوت و شکنجه را آغاز میکند اجرا جان میگیرد و از کلام کاسته شده و بدنها فضا را اشغال میکنند.
در نهایت میتوان گفت که اجرای «دیوانه خانه زری بوره» توانسته با تمام فراز و فرودهایش، صدایی تازه در میدان فرهنگی تئاتر کشور باشد. یک اثر نابهنگام با بدنهایی گروتسک که بیوقفه مشغول توطئه علیه یکدیگر بوده و صحنه را بحرانی میکنند. بیآنکه بیش از اندازه اغراق کرده و فریادهای گوشخراش بکشند. بدنهایی طبیعی که در دل یک وضعیت غیرطبیعی، غریب و منزجرکننده به نظر میآیند. جایی که جنون و اشرافیت در یک اتحاد نامقدس، زندگیها را به مسلخ برده و بدنها را فرسوده میکنند.