حافظه تاریخی من بهم میگه که در دل بحرانهای اخیر هر وقت سایهی مرگ پررنگتر میشد، عجیبتر از همیشه جرقهی امید به زندگی تو دلم زبونه میکشید.
انگار قاعدهاش همینه و گریزی هم ازش نیست.
حالا هم با اینکه رنج کم نیست، باز حس میکنم خونِ زندگی تو رگهام جریان داره و امید از تکوتا نیفتاده.