نمایش «The Prisoner of Second Avenue» برای من فقط داستان یک مرد عصبی و غرغرو نبود؛ تصویر انسانی بود که آرامآرام زیر فشار زندگی شهری، روزمرگی،
... دیدن ادامه ››
ترس از تغییر و بحران هویت فرو میریزد.
آن جملهای که گفت: «صداها عوض شده یا سن من بالارفته؟» یا در اصل جمله(I’m getting older, more sensitive to sounds…” )شاید ساده به نظر برسد، اما برای من عصارهی کل نمایش بود؛ لحظهای که آدم میفهمد جهان دیگر مثل قبل نیست و شاید خودش هم دیگر آن آدم سابق نباشد.
شخصیت اصلی مدام از همهچیز ایراد میگیرد، اما نمایش کمکم نشان میدهد مشکل واقعی او دنیا نیست؛ گمشدگی در زندگی، ترس از دست دادن جایگاه، ترس از ترک عادتها و بیرون آمدن از نقطهی امن ذهن است. حتی توهم خیانت و بدبینیهایش بیشتر از آنکه واقعی باشند، نشانهی استیصال انسانیاند که احساس میکند کنترل زندگی از دستش خارج شده.
نیل سایمون خیلی بیرحمانه اما واقعی نشان میدهد که فشار روانیِ مداوم چطور میتواند آدم را به مرز توهم توطئه، عصبانیت دائمی و فرسودگی ذهنی برساند.
نمایش در عین حال بحران هویت مردی میانسال را هم به تصویر میکشد؛ مردی با تعصبات قدیمی نسبت به زنان شاغل که دیگر نمیتواند خودش را با جهان جدید هماهنگ کند. انگار شهر، آدمها و حتی صداهای اطراف علیه او شدهاند. این حس بیگانگی با جهان مدرن، چیزی بود که در تمام دیالوگها جریان داشت.
رابطهی خواهر و برادرها هم برایم تلخ و انسانی بود؛ برادری که همیشه احساس میکرد مثل برادر کوچکترش مورد توجه خانواده نبوده و حالا که این رقیب ذهنی زیر فشار مشکلات خرد شده اماده است تا به کمکش بیاید(یا برای نشان دادن برتری یا نشان دادن اینکه مهم نیست چقدر با من بی رحم بودید من هنوزم حواسم به شما هست)و در کنار خواهری قرار میگیرد که ادعای دوست داشتن دارد اما هنگام حمایت مالی عقب میکشد. نمایش این تضاد را خیلی خوب نشان میدهد که دوست داشتنِ زبانی، همیشه به معنی حاضر بودن در لحظهی بحران نیست.
اما شاید تلخترین بخش اثر، تغییر همسرش بود؛ زنی که تمام این مدت سعی میکرد او را نجات دهد، قانعش کند تراپی برود و خانه را سرپا نگه دارد. وقتی محل کار او هم ورشکست میشود، همان استیصال آرامآرام به خودش منتقل میشود؛ همان کم شدن صبر، همان عصبانیت ناگهانی و همان خستگی روانی.
برای من، نمایش اینجا به عمیقترین نقطهاش میرسد؛ جایی که میفهمیم رنج و اضطراب در یک زندگی مشترک مسریاند. آدمها فقط عشق یا شادی را به هم منتقل نمیکنند، شکست و فرسودگی را هم به هم منتقل میکنند.
و پایان، وقتی بعد از تجربه کردن دنیای هم، نور صحنه خاموش میشود، برای من شبیه یک پایان تلخ اما صادقانه بود. نه راهحل قطعیای وجود دارد، نه معجزهای رخ میدهد؛ فقط دو انسانی که حالا درد یکدیگر را فهمیدهاند.
شاید پیام اصلی نمایش همین باشد: بعضی وقتها نجات دادن کسی ممکن نیست، اما فهمیدنِ رنج او، انسانیترین کاریست که میشود انجام داد
پ.ن:بعضی از دوستان بر طبق سلیقه میگن این نمایش چندان گیرا نیست،فراز و نشیب نداره یا هیجان یایایایا..
گاهی نشستن و تماشا کردن زندگی خودمون رو صحنه و فکر کردن چیز بدی نیست
زندگی ما از مل و ادنا اونقدرها هم که فکر میکنیم جدا نیست،هممون داریم این روزا از چیزی برای حفظ چیزِ دیگه ای میزنیم
این زندگی واقعی خودمون بود رو اون صحنه
زندگی ما هم از بیرون برای خیلی ها همینقدر یکنواخت و بی جان و بی رمقه درحالی که فقط خودمون میفهمیم برای زنده موندن چه دست و پایی داریم میزنیم
مدتها بود برای اجراهایی که میدیدم نقد یا متنی نمینوشتم
از توان و حوصله ام …
اما الان حس میکنم باید نوشت
باید حرف زد
شاید کمکی بود
نه برای بقیه
برای ذهن درمانده ی خودم…