دوباره در تاریکی
از زبان لرد سابیس
این کلمات. نوشته شده بر کاغذهای کاهی این دفتر. آن ها نمی توانند بخوانندش. حروفش برایشان غریبه است. اما چیزی از آن حس می کنند. نوری کم رمق در تاریکی. گمان می برند اگر مقدس بنامندش، هدایتشان می کند. تصور می کنند راهنماییست برای رستگاری که توسط من نگاشته شده. فکر می کنند از آن ها روی برگردانده ام، چون گمراه شده ام. چون گمراه شده اند. فکر می کنند زمانی برخواهم گشت و کلماتم را برایشان خواهم خواند و آن لحظه روحشان از زنجیر آزاد می شود و گناهی که دارد ذره ذره از آن ها می خورد، رهایشان
... دیدن ادامه ››
خواهد کرد.
دفتر را ورق می زنم. نشسته بر بلندای این کوه. در قلب تاریکی. و در پناه شمع ها. به کلماتم نگاه می کنم. دیگر من هم نمی توانم بخوانمشان. و به یاد هم نمی آورم که چیستند. آیا هولناک تر از خاطراتی هستند که در مغزم می لولند؟
تنهایی. این اولین چیزیست که از خود به خاطر می آورم. در عدم. در آنچه تا بی نهایت گسترانیده شده بود و من در آن معلق بودم. از خود جسمی نداشتم. من بخشی از آن هیچ بودم. ذراتم را فراخواندم. آن ها را به هم نزدیک کردم. وصلتشان دادم و در این پیوند قلب سیاهم متولد شد. موسیقی ضربانش خون قیرآلودم را در تنم جاری می کرد. حالا من جسم داشتم و تپش. اما انگار تنهایی ام سنگین تر شده بود. شاید بار گناهانی که هنوز مرتکب نشده بودم، بر شانه هایم نشسته بود.
و من کندن از روحم را آغاز کردم. تنهایی و گناهانم را تکه تکه کردم و رنجم را از اعماق وجودم به بیرون روان کردم. و در تمام آن تاریکی ها، در مخلوقات متولد شده ام نور بود. آن ها از جسم و روح هم تغذیه می کردند تا بمانند. در عالم بالا و در عالم پایین. و با این حال هنوز در آن ها معصومیتی بود. سرریز شده از تقدیر ناخواسته شان.
باد می وزد و می خواهد دفتر را از زیر انگشتانم برباید، اما من آن را با دستان لرزانم می گیرم. سرما از پوستم به گوشتم و به استخوانم می خزد و درد مرا وامی دارد که فکر کنم. به گناه و معصومیتی که در روحم اسیر است و در روح مخلوقاتم. ما از یک جنسیم و با این وجود من از آن ها جدایم. چه در عالم بالا باشم و چه در پایین. من غم آن ها را نوازش می کنم و آن ها غم مرا. قلب هایمان گرم تر می تپد، حتی اگر جسم هایمان یخ زده باشد. و با این حال من دوباره تنهایم. در دنیایی که خود خلق کردم. در میان موجوداتی که از روح خودم زاده شدند.
به سرفه می افتم و خون از سینه ام بالا می آید و بر خاک و بر صفحات دفتر می ریزد. با چشمانی گشاد شده می بینم که سرخ است، نه سیاه. نگاهم مرطوب می شود. غده ی غم در گلویم می شکفد. یک نفرین. خون سیاهی که سرخ شده. تاریکی ای که نور شده. می توانستم مشعوف شوم از پاکی ام، اگر نشانه ی تضعیف شدنم نبود. نشانه ای بر محو شدنم. و محو شدن این دنیا و مخلوقاتم.
دفتر را برمی دارم و در آغوش می گیرم. شاید من هیچ گاه نتوانم نجات یابم، اما آن ها می توانند. من کسی بودم که آغاز کرد، نه آن ها. شاید منفورتر شوم. و تنهاتر. اما برای بودنشان دوباره در تاریکی فرو خواهم رفت.